ياداشتمعماری حذف؛ بن‌بست، تعلیق مضاعف و تولید هیچ‌انگاری در زیست مردم عرب...

معماری حذف؛ بن‌بست، تعلیق مضاعف و تولید هیچ‌انگاری در زیست مردم عرب احواز

التاريخ:

همین حالا مشترک شوید

برای دریافت آخرین به‌روزرسانی‌ها، در فهرست پستی ما مشترک شوید.

این متن می‌کوشد احواز را نه فقط به‌عنوان یک «پرونده‌ی حقوق بشری» یا «مسئله‌ی حاشیه‌نشینی»، بلکه به‌مثابه صحنه‌ای برای یک فرآیند ساختاری درک کند. این فرآیند را فرآیند تولید «هیچ‌انگاری» می‌نامیم؛ یعنی مجموعه‌ای از سازوکارها که یک جمعیت بومی را از سطح محرومیت اقتصادی و سیاسی فراتر می‌برد و به مرزهای «نا-بودن» نزدیک می‌کند. در این چارچوب، قدرت صرفاً حق را نقض نمی‌کند، بلکه امکان را می‌کاهد؛ صرفاً سرکوب نمی‌کند، بلکه افق را می‌بندد؛ صرفاً تبعیض اعمال نمی‌کند، بلکه زندگی را در وضعیتی می‌نشاند که در آن حضور فیزیکی با حذف اجتماعی هم‌زمان می‌شود.

برای همین، واژگانی چون «تبعیض»، «توسعه‌نیافتگی» یا «نقض حقوق بشر»، هرچند ضروری اما به‌تنهایی قادر به توضیح تمامیت تجربه‌ی احواز نیستند. آنچه در اینجا دنبال می‌شود، توضیح پیوند میان سیاست و هستی است. اینکه چگونه بن‌بست و تعلیق، از سطح منازعه‌ی سیاسی فراتر می‌روند و به تکنولوژی‌های حکمرانی بدل می‌شوند؛ تکنولوژی‌هایی که زمان را منجمد می‌کنند، روایت را تهی می‌سازند، قانون را به ابزار حذف تبدیل می‌کنند و حتی سرزمین را از قابلیت زیستن می‌اندازند. «هیچ‌انگاری» در این متن نام یک احساس فردی نیست؛ نام یک میدان تولید است. میدانی است که در آن، انسان و خاک و حافظه به‌تدریج از معنا و امکان تهی می‌شوند.

بن‌بست: ایستایی طراحی‌شده و قتل امکان‌مندی

در بسیاری از تحلیل‌های سیاسی، بن‌بست به موقعیتی گفته می‌شود که بازیگران قادر به پیشبرد راه‌حل نیستند یا هزینه‌ی تغییر بسیار بالاست. اما در تجربه‌ی احواز، بن‌بست بیش از آنکه یک وضعیت تصادفی باشد، یک وضعیت تثبیت‌شده است؛ نوعی ایستایی طراحی‌شده که به مرور زمان به عادت حکمرانی تبدیل می‌شود. دولت-ملت مرکزگرا از یک سو در جذب و به‌رسمیت‌شناسی «دیگری عرب» ناتوان یا بی‌میل است و از سوی دیگر به منابع همان سرزمین وابسته می‌ماند. این تناقض، بن‌بستی می‌سازد که هم اجتماعی است و هم اقتصادی و هم هویتی؛ بن‌بستی که در آن، امکان گفت‌وگو به امنیتی‌سازی فروکاسته می‌شود و امکان توسعه به استخراج تقلیل می‌یابد.

برای انسان احوازی، بن‌بست فقط یک مانع سیاسی نیست؛ یک وضعیت وجودی است، زیرا «بودن» صرف حضور جسمانی نیست، بلکه با «امکان‌مندی» معنا می‌یابد: توان برنامه‌ریزی برای آینده، توان ساختن مسیر، توان تصمیم گرفتن درباره‌ی زندگی. بن‌بست دقیقاً همین نقطه را نشانه می‌گیرد. وقتی آموزش زبان مادری حذف می‌شود، مسئله فقط از دست رفتن یک حق فرهنگی نیست؛ قطع رابطه‌ی سوژه با جهان معنایی خودش است. وقتی کشاورزی امکان‌پذیر نیست چون آب رودخانه در منطق توسعه‌ی مرکز جابه‌جا می‌شود، مسئله صرفاً فقر و بیکاری نیست؛ از بین رفتن امکان بازتولید زندگی است. به این معنا، بن‌بست زمان را می‌بندد و زندگی را به بقا تقلیل می‌دهد؛ سوژه را از «شدن» محروم می‌کند و او را در «حال ابدی» نگه می‌دارد: حال اضطرار، حال انتظار، حال فرسایش.

تعلیق مضاعف: زیستن در میان طرد و بدگمانی

اگر بن‌بست را قفس بدانیم، تعلیق مضاعف خلاء روانی–سیاسی درون آن است. مردم عرب احواز در وضعیتی زندگی می‌کنند که در آن، هم‌زمان از سوی قدرت حاکم و بخش مهمی از میدان اپوزیسیون مرکزگرا، به طور کامل «به رسمیت شناخته نمی‌شوند». از یک طرف، حکومت آن‌ها را با برچسب‌های آماده طرد می‌کند؛ برچسب‌هایی که هر مطالبه‌ی حقوقی یا فرهنگی را به تهدید امنیت ملی بدل می‌سازد. از طرف دیگر، بخشی از مخالفان حکومت نیز در مواجهه با مسئله‌ی عرب‌ها، به جای شنیدن مطالبه، ترس خود را می‌شنوند؛ ترس از تجزیه، ترس از «سوریه‌ای شدن»، ترس از باز شدن پرونده‌ی چندملیتی ایران. در نتیجه، سوژه احوازی در وضعیتی قرار می‌گیرد که نه تنها سرکوب می‌شود، بلکه به شکل متناقضی از «امکان نمایندگی» نیز محروم می‌گردد.

این تعلیق، فقط نادیده‌گرفتن نیست؛ نوعی شناسایی‌ناپذیری است. سوژه دیده می‌شود اما به عنوان شهروند نه؛ بلکه به عنوان «مسئله»، «خطر»، «حاشیه‌ی پرهزینه». همین جابه‌جایی ظریف، یکی از موتورهای تولید هیچ‌انگاری است. انسان در صحنه حاضر است، اما در زبان سیاست جایی ندارد. وقتی جایگاه شما در تاریخ رسمی تهی است و صندلی شما در میز آینده‌سازی خالی می‌ماند، حذف به سطحی عمیق‌تر منتقل می‌شود. در واقع این حذف، حذف از نقشه‌ی انسان‌های قابل‌همدلی است. در این نقطه، هویت تبدیل به جرم بالقوه می‌شود و زیست روزمره زیر سایه‌ی بدگمانی نفس می‌کشد.

هیچ‌انگاری حقوقی: تعلیق قانون و تبدیل انسان به «منطقه خاکستری»

شدیدترین مرحله‌ی این معماری، جایی است که قانون از تضمین حق به ابزار حذف بدل می‌شود. در بسیاری از نظام‌های اقتدارگرا، «استثنا» یک لحظه‌ی اضطراری نیست؛ یک روش است. تعلیق قانون، راهی برای ساختن منطقه‌ای است که در آن، فرد هم‌زمان «درون» نظم حقوقی قرار دارد و «بیرون» آن. زبان قانون حضور دارد، اما حقوق انسانی غایب است. بازداشت‌های طولانی، پرونده‌سازی امنیتی، قطع ارتباط زندانی با جهان بیرون، و سپس حکم‌های سنگین یا اعدام، حلقه‌هایی از فرآیند تبدیل انسان به «نا-بود» هستند؛ انسانی که نامش به پرونده تقلیل می‌یابد و حقوقش در مه امنیت محو می‌شود.

ناپدیدسازی قهری چه در شکل بازداشت مخفی و چه در شکل بی‌خبری مطلق، تجسم عینی نا-بودن است. فرد نه در میان زندگان است و نه در میان مردگان. او نه امکان دفاع دارد و نه امکان روایت. حتی پس از مرگ نیز این معماری پایان نمی‌پذیرد. امتناع دولت از تحویل پیکر اعدام‌شدگان یا تعلیق مزار، کوشش برای بستن آخرین مسیرهای بازگشت فرد به «بودن اجتماعی» است. سوگواری و تدفین فقط آیین نیستند؛ سازوکارهای بازگرداندن فرد به حافظه‌ی جمعی‌اند. محروم کردن خانواده از مزار، محروم کردن جامعه از حافظه است؛ و حافظه، یکی از آخرین سدها در برابر هیچ‌انگاری است.

هیچ‌انگاری روایی: حذف از آمار، حذف از رسانه، حذف از بداهت

قدرت تنها با زور و زندان عمل نمی‌کند؛ با روایت نیز حذف می‌سازد. اگر یک جمعیت در آمار کم‌نمایی شود، اگر زبانش در مدرسه حذف شود، اگر در رسانه‌ها فقط در لحظه‌ی بحران امنیتی دیده شود، نتیجه چیزی فراتر از بی‌دقتی است؛ یک نظم معرفتی شکل می‌گیرد که در آن، حضور یک ملت «بدیهی» تلقی نمی‌شود. این همان سازوکاری است که یک ادعا را مثلاً عددسازی درباره‌ی جمعیت، از سطح تبلیغات به سطح پیش‌فرض‌های عمومی منتقل می‌کند. وقتی چیزی پیش‌فرض شد، دیگر لازم نیست اثبات شود؛ تنها باید تکرار شود. اینجاست که هیچ‌انگاری از سیاست رسمی به ذهنیت عمومی نفوذ می‌کند و حذف، شکل طبیعی به خود می‌گیرد.

در چنین وضعیت روایی، عرب احوازی نه به‌عنوان سوژه‌ی سیاسی، بلکه به‌عنوان موضوع امنیتی یا مسئله‌ی توسعه‌ای بازنمایی می‌شود. این بازنمایی، مسیر همدلی را می‌بندد و مسیر سرکوب را هموار می‌کند. حذف روایی، اغلب مقدمه‌ی حذف حقوقی است؛ زیرا جامعه‌ای که حضور دیگری را «کم‌اهمیت» یا «مشکوک» آموخته، نسبت به سرنوشت او کم‌حساس‌تر می‌شود. در اینجا، روایت به بخشی از ماشین حذف تبدیل می‌شود: ماشین تولید نامرئی‌سازی.

هیچ‌انگاری اکولوژیک: بیابان‌زایی به‌مثابه سیاست هستی‌سوز

آنچه تجربه‌ی احواز را از بسیاری پرونده‌های تبعیض جدا می‌کند، پیوند تنگاتنگ میان حذف انسانی و تخریب زیستی است. سیاست‌های آبی و زیست‌محیطی مانند سدسازی، انتقال آب، خشک کردن تالاب‌ها، تداوم آلودگی صنایع نفتی در سطح تجربه‌ی زیسته به «نیهیلیسم اکولوژیک» بدل می‌شود. دولتی که برای تغذیه‌ی مرکز، زیست‌پذیری پیرامون را می‌سوزاند. وقتی هوا مسموم می‌شود، وقتی خاک شور می‌شود و رودخانه به خاطره بدل می‌گردد، حذف فقط در سطح حقوق و زبان رخ نمی‌دهد؛ در سطح نفس کشیدن رخ می‌دهد.

بیابان‌زایی در اینجا صرفاً یک پیامد جانبی نیست؛ بخشی از سازوکار تثبیت بن‌بست است. تخریب سرزمین، امکان زندگی را کم می‌کند و در نتیجه، مقاومت را فرسوده می‌سازد؛ جامعه را به مهاجرت، بیماری، فقر و پراکندگی سوق می‌دهد. این همان لحظه‌ای است که قدرت، هم‌زمان از «بودن» سرزمین استخراج می‌کند و «هیچ» را برای ساکنان بومی به جا می‌گذارد: نفت و آب به مدار مرکز می‌رود و غبار و سمیت در پیرامون می‌ماند. در چنین وضعی، انسان و خاک هر دو به قلمرو تعلیق رانده می‌شوند.

پیامدهای اجتماعی و روانی معماری حذف: فرسایش، پراکندگی، و ناتوان‌سازی جمعی

معماری حذف فقط یک ساختار سیاسی نیست؛ پیامدهای عمیق اجتماعی و روانی دارد که در طول زمان به بازتولید خود بن‌بست کمک می‌کند. نخستین پیامد، فرسایش سرمایه‌ی اجتماعی است. جامعه‌ای که دائماً امنیتی‌سازی می‌شود، شبکه‌های اعتمادش آسیب می‌بیند. کنش جمعی دشوارتر می‌شود، زیرا هزینه‌ی همبستگی بالا می‌رود و ترس به واحد اصلی تنظیم روابط بدل می‌گردد. در چنین فضایی، افراد کمتر به یکدیگر تکیه می‌کنند، سازمان‌پذیری سخت‌تر می‌شود و حتی مناسبات روزمره نیز آلوده به احتیاط و خودسانسوری می‌گردد.

پیامد دوم، مهاجرت و پراکندگی است. وقتی زیست‌پذیری سرزمین کاهش می‌یابد و افق آینده بسته می‌شود، مهاجرت به یک «راهبرد بقا» تبدیل می‌شود. اما مهاجرت فقط جابه‌جایی جغرافیاست؛ انتقال بحران است. پراکندگی، انسجام فرهنگی و سیاسی را تضعیف می‌کند، حافظه‌ی جمعی را شکننده‌تر می‌سازد و ظرفیت سازمان‌دهی را کاهش می‌دهد. جامعه‌ای که پراکنده می‌شود، راحت‌تر نامرئی می‌گردد؛ و نامرئی شدن، دقیقاً همان چیزی است که معماری حذف به دنبال آن است.

پیامد سوم، شکل‌گیری نوعی خستگی تاریخی و افسردگی سیاسی است. زندگی در «حال ابدی»، حال انتظار، حال اضطرار به‌تدریج توان تخیل آینده را می‌ساید. وقتی افق بسته باشد، کنش سیاسی از پروژه به واکنش تبدیل می‌شود. در اینجا، هیچ‌انگاری نه به معنای بی‌احساسی، بلکه به معنای فروپاشی امید به تغییر است؛ و این فروپاشی، یکی از کارآمدترین ابزارهای سلطه است، زیرا جامعه‌ای که آینده را باور ندارد، برای تغییر انرژی پایدار تولید نمی‌کند.

پیامد چهارم، خشونت نمادین و تحقیر ساختاری است. وقتی یک گروه دائماً با کلیشه‌ها تعریف می‌شود، از زبان رسمی حذف می‌شود، یا به عنوان «مسئله» معرفی می‌گردد، تحقیر به بخشی از زندگی روزمره تبدیل می‌شود. این تحقیر نه فقط به خشم، بلکه به فرسودگی روانی می‌انجامد؛ زیرا سوژه مجبور است دائماً خود را توضیح دهد، توجیه کند، و از حق اولیه‌ی دیده شدن دفاع کند. دفاع دائمی از بداهت خود، انرژی زندگی را می‌بلعد.

در نهایت، همه‌ی این پیامدها به یک نتیجه می‌رسند و آن ناتوان‌سازی جمعی است. معماری حذف با تولید ترس، پراکندگی، فرسایش و تحقیر، ظرفیت کنش را کاهش می‌دهد و بن‌بست را «طبیعی» جلوه می‌دهد. به این معنا، پیامدها فقط اثر نیستند؛ بخشی از علت‌اند. جامعه‌ای که فرسوده می‌شود، کمتر می‌تواند بن‌بست را بشکند؛ و همین، چرخه را بازتولید می‌کند.

مقاومت به‌مثابه بازپس‌گیری امکان

اگر این متن بر «هیچ‌انگاری» تأکید می‌کند، برای آن است که نشان دهد مسئله احواز صرفاً درخواست حقوق از یک دولت نیست؛ مسئله بازپس‌گیری امکان است. مقاومت در چنین وضعی، فقط اعتراض سیاسی نیست؛ بازسازی افق است. هر لحظه‌ای که زبان مادری حفظ می‌شود، هر بار که حافظه‌ی ناپدیدشدگان ثبت می‌گردد، هر مطالبه‌ای که رودخانه را از «منبع استخراج» به «حق زندگی» برمی‌گرداند، نوعی مقاومت وجودی رخ می‌دهد: امتناع از تبدیل شدن به «نا-بود».

شکستن بن‌بست و پایان دادن به تعلیق مضاعف، تنها با جابه‌جایی قدرت سیاسی ممکن نمی‌شود، مگر آنکه سازوکارهای تولید هیچ‌انگاری نیز دگرگون شوند: سازوکارهای امنیتی، حقوقی، روایی و توسعه‌ای. بازپس‌گیری «بودن» یعنی بازگرداندن امکان‌مندی به زندگی؛ یعنی برگرداندن آینده به اکنون. و شاید دقیق‌ترین جمع‌بندی این باشد: قدرت می‌تواند زندگی را معلق کند، اما اگر جامعه بتواند افق را دوباره بسازد، هیچ‌انگاری کامل نمی‌شود.

رحیم حمید، پژوهشگر و روزنامه‌نگار احوازی در انستیتو پژوهش و مطالعات الحوار

"مقالات منتشرشده تنها بیانگر دیدگاه نویسندگان خویش بوده و الزما بازتاب‌دهنده موضع رسمی انستیتو پژوهش و مطالعات الحوار نمی‌باشند."

1 متن نظر

  1. در مورد تمامی ملیت‌های خارج از حاکمیت ، صادق است .این همان درد مشترک است که مبارزه مشترک را می‌طلبد.

پاسخ دهید / نظر خود را بنویسید

Please enter your comment!
Please enter your name here