مقالاتهمدستی نانوشته: نقش رسانه‌ها و اپوزیسیون مرکزگرا در تثبیت دروغ آماری علیه...

همدستی نانوشته: نقش رسانه‌ها و اپوزیسیون مرکزگرا در تثبیت دروغ آماری علیه مردم احواز

التاريخ:

همین حالا مشترک شوید

برای دریافت آخرین به‌روزرسانی‌ها، در فهرست پستی ما مشترک شوید.

  در پروژه‌ی اقلیت‌سازی از مردم عرب احواز، دولت مرکزی تنها بازیگر میدان نیست. آنچه در عمل پیش می‌رود، نوعی «همدستی نانوشته» میان دستگاه‌های تبلیغاتی نظام و بخش بزرگی از اپوزیسیون فارس‌محور است؛ همدستی‌ای که الزاماً حاصل اتاق فکر مشترک یا قرارداد سیاسی نیست، بلکه محصول هم‌پوشانی یک منطق واحد است. منطق مرکزیت‌گرا که می‌خواهد پیرامون را نه به‌مثابه یک سوژه‌ی سیاسی، بلکه به‌عنوان یک حاشیه‌ی قابل مدیریت تعریف کند. در این منطق، روایت مسلط باید به گونه‌ای ساخته شود که «بودن» دیگری، هم از حیث جمعیتی و هم از حیث حق، کوچک جلوه کند؛ و دقیقاً از همین‌جا عدد جعلی «۲ درصد» به عنوان سهم جمعیتی عرب‌ها تبدیل می‌شود به یک ابزار روایی قدرتمند.

این عدد، در گفتار رسمی و رسانه‌ای، نه به شکل یک «داده» بلکه به صورت یک «قاب» عمل می‌کند. قابی که قرار است پیشاپیش به مخاطب بگوید با چه سطحی از مسئله طرف است، چقدر باید آن را جدی بگیرد، و تا کجا اجازه دارد آن را سیاسی کند. وقتی یک ملت با یک عدد کوچک معرفی می‌شود، مطالبه‌ی او هم کوچک می‌شود؛ و وقتی مطالبه کوچک شد، سرکوبش هم کم‌هزینه‌تر می‌شود.

عدد «۲ درصد» دقیقاً از کجا آمده و منظورش چیست؟

پیش از آن‌که وارد بحث رسانه‌ها و اپوزیسیون شویم، باید خود عدد را از وضعیت «بدیهی پذیرفته‌شده» بیرون بکشیم. «۲ درصد» در اغلب روایت‌ها، نه سهم عرب‌ها در خود احواز، بلکه یک نسبت کلی و تخمینی از جمعیت عرب‌ها نسبت به کل جمعیت ایران است. همین جابه‌جایی ظاهراً کوچک، نقطه‌ی اصلی فریب است. مسئله‌ای که ماهیتاً سرزمینی، تاریخی و منطقه‌ای است، از زمینه‌ی خودش جدا می‌شود و با یک «درصد ملی» سنجیده می‌شود؛ یعنی عدد به جای آن‌که به شناخت کمک کند، سقف «جدی‌گرفته‌شدن» را تعیین می‌کند.

این عدد از یک منبع روشن و قابل راستی‌آزمایی بیرون نیامده است. جمهوری اسلامی اساساً سرشماری اتنیکی شفاف منتشر نکرده و داده‌ای که بتوان آن را کنترل یا بازتولید کرد، وجود ندارد. همین خلأ، فضای آمارسازی را باز می‌کند و جایی که درصدها به‌جای آن‌که محصول روش باشند، محصول تکرار می‌شوند. در چنین وضعی، حتی برخی نهادهای خارج از ایران هم سال‌ها از ارائه‌ی عدد دقیق برای اتنیک‌ها در ایران پرهیز کرده‌اند، با این استدلال که «داده‌ی معتبر» در دسترس نیست؛ اما تناقض از آن‌جا آغاز می‌شود که همین خلأ، در رسانه‌های فارسی‌زبان به فرصت تبدیل می‌شود تا یک تخمین حداقلی، نه فقط علیه عرب‌ها، بلکه علیه بلوچ‌ها و دیگر پیرامون‌ها به‌عنوان «فکت» دست‌به‌دست شود.

از سوی دیگر، خود گفتار رسمی هم یکدست نیست. در سال‌های مختلف، مقام‌هایی از درون ساختار حاکمیت ایران درباره‌ی جمعیت عرب‌ها از ارقام بزرگ‌تر حتی تا حدود ۱۰ میلیون نفر حرف زده‌اند و در کنار آن، کتاب‌ها و تحقیقات میدانی متعددی نیز بر جمعیت چندمیلیونی و گسترده‌ی عرب‌ها تأکید کرده‌اند. همین شکاف نشان می‌دهد که «۲ درصد» بیش از آن‌که گزارش واقعیت باشد، یک ابزار روایی است. عددی که قرار است در میدان عمومی، وزن سیاسی یک جامعه را سبک کند، حتی اگر در سطح دانش موجود و حتی در سطح برخی اعتراف‌های پراکنده‌ی رسمی، قابل دفاع نباشد.

به همین دلیل، کافی است با یک پرسش دموگرافیک ساده به موضوع نزدیک شویم. در اسناد تاریخی بریتانیا حدود نود سال پیش، جمعیت عرب‌های منطقه با اتکا به شمارش قبایل و عشایر و جمعیت شهری در حدود یک میلیون نفر برآورد شده بود. اگر این نقطه‌ی آغاز را با نرخ رشد طبیعی جمعیت در یک قرن گذشته و با فرهنگ خانواده‌محور در جامعه عرب احواز کنار هم بگذاریم، توقف جمعیت در حوالی دو میلیون نه فقط سیاسی، بلکه از نظر زیستی و اجتماعی هم نامعقول است؛ جمعیتی که نه تنها «درجا نمی‌زند»، بلکه اگر واقعاً چنان کوچک بود باید در برابر منطق رشد طبیعی، عملاً به سمت زوال می‌رفت. 

در این چارچوب، «۲ درصد» یک داده‌ی خنثی نیست؛ نوعی مکانیسم حذف است که با لباس آمار کار می‌کند. کارکردش این نیست که ترکیب جمعیتی را توضیح دهد، بلکه این است که به مخاطب القا کند با مسئله‌ای کوچک طرف است؛ مسئله‌ای که می‌توان آن را به سطح تبعیض‌های فردی یا چند مطالبه‌ی خدماتی تقلیل داد و از ورود به بحث‌های بنیادی‌تر مانند حقوق جمعی، حق سرزمینی، بازتوزیع قدرت و به‌رسمیت‌شناختن دیگری به‌عنوان سوژه‌ی سیاسی فرار کرد. بنابراین «۲ درصد» در معنای سیاسی‌اش، خلاصه‌ی یک توافق نانوشته است. عددی که قرار نیست حقیقت را روشن کند، قرار است امکان سیاست‌ورزی را محدود کند.

رسانه‌های فرامرزی و بایکوت کثرت

بسیاری از رسانه‌های فارسی‌زبان خارج از ایران، با وجود ادعای دموکراسی و کثرت‌گرایی، در مواجهه با الاحواز دقیقاً همان منطق مرکزگرا را بازتولید می‌کنند؛ با این تفاوت که به جای زور امنیتی، از زور زبان و دستورکار رسانه‌ای بهره می‌گیرند. در این رسانه‌ها، الاحواز اغلب نه به‌مثابه یک مسئله‌ی سیاسی ریشه‌دار و تاریخی، بلکه به عنوان یک «خبر مناسبتی» یا «سوژه‌ی امنیتی قابل کنترل» عرضه می‌شود؛ سوژه‌ای که باید دیده شود اما نه آن‌قدر که تبدیل به مطالبه‌ی جدی شود.

این حذف نرم، معمولاً از مسیر واژگان می‌گذرد. پرهیز مداوم از واژه‌هایی که کثرت را جدی می‌گیرد مثل «ملت»، «جمعیت میلیونی»، «بافت جمعیتی»، «حقوق جمعی»، یا حتی اشاره‌ی مستقیم به تاریخ سرکوب و سازوکار اقلیت‌سازی، باعث می‌شود مخاطب ناخودآگاه در یک چارچوب آماده قرار بگیرد. چارچوبی که در آن عرب‌های احواز «اقلیت قومی» هستند و مسئله‌ی آنان نهایتاً باید در سطح چند تبعیض فردی یا چند مطالبه‌ی خدماتی مدیریت شود. اینجاست که عدد ۲ درصد حتی اگر گفته نشود، در ذهن مخاطب فعال می‌شود؛ چون زبان متن و زبان برنامه، همان جهان‌بینی کوچک‌ساز را حمل می‌کند.

از سوی دیگر، حذف نخبگان و کارشناسان عرب به یک قاعده بدل می‌شود. وقتی بحث درباره‌ی الاحواز به میزگردهای سیاسی می‌رسد، به جای دعوت از پژوهشگران عرب، جامعه‌شناسان محلی و کنشگرانی که ساختار جمعیتی و تاریخی منطقه را از درون می‌شناسند، اغلب چهره‌هایی می‌آیند که نگاهشان به پیرامون از پشت عینک مرکزیت شکل گرفته است. نتیجه هم در این شرایط از پیش مشخص می‌شود. روایت «ناچیز بودن» مردم عرب، به عنوان «فکت کارشناسی» جا می‌افتد و هیچ‌انگاری خبری به صورت یک هنجار رسانه‌ای تثبیت می‌شود. حذف در اینجا نه با سکوت مطلق، بلکه با جایگزینی صداها رخ می‌دهد.

اپوزیسیون فارس‌محور و هراس از «بودن» دیگری

هم‌صدایی بخش بزرگی از اپوزیسیون مرکزگرا با این قاب آماری، بیش از آن‌که اشتباه تحلیلی باشد، به نظر می‌رسد نشانه‌ی یک هراس سیاسی است. در واقع هراس از به‌رسمیت‌شناختن دیگری به عنوان یک سوژه‌ی سیاسی واقعی است. پذیرش این واقعیت که مردم عرب احواز جمعیتی بزرگ، ریشه‌دار و صاحب‌حق بر سرزمینی استراتژیک هستند، کل روایت «ایران یکدست مرکزگرا» را دچار بحران می‌کند. چنین پذیرشی ناگزیر بحث حقوق جمعی، بازتوزیع قدرت، ساختارهای غیرمتمرکز و حق‌های سرزمینی را به متن سیاست می‌آورد؛ و این دقیقاً همان نقطه‌ای است که بسیاری از جریان‌های مرکزگرا از سلطنت‌طلب تا جمهوری‌خواه میانه نمی‌خواهند وارد آن شوند.

در نتیجه، عدد کوچک به یک سپر ایدئولوژیک تبدیل می‌شود. وقتی عرب‌های احواز «۲ درصد» معرفی می‌شوند، مطالبه‌ی آنان نیز به یک مطالبه‌ی «کوچک و قابل چشم‌پوشی» تبدیل می‌شود؛ چیزی که می‌توان آن را به سطح حقوق فردی تقلیل داد و از پرداختن به حقوق جمعی و ملی گریخت. این تقلیل‌سازی، به ظاهر عقلانی و مدرن است اما در واقع، شکل نرم همان سیاستی است که پیرامون را از امکان سیاست‌ورزی محروم می‌کند.

اینجا «تجزیه‌طلبی» هم به سلاح آماده تبدیل می‌شود. وقتی یک ملت کوچک‌نمایی شد، نسبت‌دادن مطالباتش به «گروه‌های محدود و تندرو» آسان‌تر می‌شود. با این جابه‌جایی، اپوزیسیون همزمان دو کار می‌کند: هم از پذیرش کثرت می‌گریزد، هم راه را برای سرکوب دولت هموار می‌کند. سرکوب وقتی مشروع جلوه می‌کند که قربانی، از قبل «کم‌اهمیت» و «حاشیه‌ای» معرفی شده باشد. این همان جایی است که همدستی نانوشته از سطح رسانه به سطح سیاست منتقل می‌شود.

بن‌بست اخلاقی لیبرالیسم ایرانی

در این میان، روشنفکران و فعالان حقوق بشر مرکزگرا در یک بن‌بست اخلاقی گرفتارند. آنان از یک سو با زبان حقوق بشر سخن می‌گویند و از سوی دیگر، در برابر سازوکار اقلیت‌سازی آماری سکوت می‌کنند؛ سکوتی که در عمل بی‌طرفی نیست، بلکه مشارکت در حذف است. وقتی کسی تبعیض ساختاری را می‌بیند اما درباره‌ی دروغ آماری و کوچک‌سازی جمعیتی حرفی نمی‌زند، در واقع دارد حکم «غیرمهم بودن» یک ملت را امضا می‌کند.

این سکوت، حقوق بشر را به یک امر انتخابی تبدیل می‌کند؛ چیزی که گویا تنها در صورتی فعال می‌شود که سوژه‌ی رنج، فارس‌زبان یا مرکزنشین باشد، یا دست‌کم در روایت مرکز قابلیت هم‌ذات‌پنداری داشته باشد. الاحواز در چنین منظری به تعلیق دائمی رانده می‌شود: نه آن‌قدر دور که کلاً ناپدید شود، و نه آن‌قدر نزدیک که به رسمیت شناخته شود. و این دقیقاً همان جایی است که اخلاق لیبرالی، به جای دفاع از کثرت، به پوششی برای تداوم مرکزیت‌گرایی تبدیل می‌شود.

اتحاد برای انکار

رسانه‌ها و اپوزیسیون فارس‌محور، بال دوم قیچی استعمار در احواز هستند. اگر دولت مرکزی با زور پلیسی سرکوب می‌کند، این جریانات با زور روایت و آمار حذف می‌کنند. پروژه‌ی «۲ درصد» محصول یک سوءتفاهم آماری نیست؛ صورت فشرده‌ی یک توافق نانوشته برای حفظ منافع مرکز در برابر پیرامون است. این عدد، در میدان سیاست، کارکردش شناخت نیست؛ کارکردش تعیین سقف امکان است: سقف شنیده‌شدن، سقف جدی‌گرفته‌شدن، و سقف حق.

برای شکستن این بن‌بست روایی، نخستین گام خروج از «نا-بودن رسانه‌ای» است. تقویت رسانه‌های مستقل بومی، عبور از مدار رسانه‌های فارسی‌محور، و ایجاد ارتباط مستقیم با رسانه‌ها و نهادهای بین‌المللی، می‌تواند این قاب جعلی را بشکند و مسئله را به جایگاه واقعی‌اش بازگرداند: مسئله‌ی یک ملت تاریخی و صاحب‌حق که با عددسازی و کوچک‌نمایی، از نقشه‌ی سیاست حذف شده است. گذار از حذف آماری، در نهایت، شرط لازم گذار به حضور سیاسی است؛ حضوری که دیگر نه در قالب «اقلیت»، بلکه در قامت یک سوژه‌ی جمعی و برابر تعریف می‌شود.

 

رحیم حمید، پژوهشگر و روزنامه‌نگار احوازی در انستیتو پژوهش و مطالعات الحوار

"مقالات منتشرشده تنها بیانگر دیدگاه نویسندگان خویش بوده و الزما بازتاب‌دهنده موضع رسمی انستیتو پژوهش و مطالعات الحوار نمی‌باشند."

پاسخ دهید / نظر خود را بنویسید

Please enter your comment!
Please enter your name here