مقالاتطاعون استبداد، استعمار داخلی و سیاست مرگ در ایران معاصر

طاعون استبداد، استعمار داخلی و سیاست مرگ در ایران معاصر

التاريخ:

همین حالا مشترک شوید

برای دریافت آخرین به‌روزرسانی‌ها، در فهرست پستی ما مشترک شوید.

گاهی برای فهم یک وضعیت سیاسی، آمارها و گزارش‌ها به تنهایی کافی نیستند. اعداد می‌توانند بزرگی فاجعه را نشان دهند، اما همیشه قادر نیستند کیفیت زیستن در دل فاجعه را توضیح دهند. برای همین است که ادبیات، در بعضی لحظه‌ها، از علوم سیاسی و جامعه‌شناسی هم گویاتر می‌شود. رمان طاعون آلبر کامو از همین سنخ است. این رمان فقط داستان شیوع یک اپیدمی در یک شهر ساحلی الجزایری بنام وهران نیست. بلکه کامو در آن، جهانی را ترسیم می‌کند که در آن مردم کم‌کم درمی‌یابند در قرنطینه‌ای نامرئی محصور شده‌اند؛ حصاری که پیش از آنکه جسم را از پا بیندازد، روان را فرسوده می‌کند، افق را می‌بندد و رابطه انسان با حقیقت را مختل می‌سازد. از این منظر، طاعون را می‌توان روایتی از انسداد دانست، از نظمی که در آن ترس عادی می‌شود و مرگ به بخشی از زندگی روزمره بدل می‌گردد.

اگر بخواهیم از این دریچه به ایران امروز نگاه کنیم، با تصویری روبه‌رو می‌شویم که شباهت‌های هولناکی با جهان کامو دارد. در اینجا نیز با نوعی محاصره فراگیر مواجهیم. محاصره‌ای که فقط دیوارهای مرزی یا تحریم‌های خارجی آن را نمی‌سازند، بلکه پیش از هر چیز از دل خود ساختار قدرت برمی‌خیزد. انسداد در ایران فقط یک وضعیت سیاسی گذرا نیست. به تدریج به شکل یک منطق حکمرانی درآمده است. در چنین منطقی، جامعه در حالت آماده‌باش دائمی نگه داشته می‌شود، شهروند به سوژه‌ای تحت مراقبت تقلیل می‌یابد، و ترس به ابزار تنظیم زندگی جمعی بدل می‌شود. آنچه در ظاهر نظم نامیده می‌شود، در عمل چیزی جز تعلیق پیوسته حیات عمومی نیست.

طاعون به مثابه منطق حکمرانی

 در رمان کامو، نخستین نشانه‌های طاعون با مرگ موش‌ها آغاز می‌شود. این نشانه‌ها در ابتدا پراکنده و نامفهوم به نظر می‌رسند، اما طولی نمی‌کشد که وضعیت تغییر می‌کند؛ شهر وارد مرحله‌ای بحرانی می‌شود و بیماری در تمام ارکان آن ریشه می‌دواند. در ایران نیز نشانه‌های این طاعون سیاسی سال‌هاست در برابر چشم همگان قرار دارد. فساد ساختاری، فرسایش نهادهای عمومی، فروپاشی اعتماد اجتماعی، امنیتی شدن مداوم عرصه عمومی، و شکاف عمیق میان حکومت و جامعه، همگی از حضور بیماری خبر می‌دهند. با این حال، همان‌گونه که در وهرانِ کامو انکار بخشی از فاجعه بود، در اینجا نیز انکار و عادی‌سازی به یکی از مهم‌ترین تکنیک‌های استمرار بحران بدل شده است. ساختار قدرت می‌کوشد وضع استثنایی را به وضعیت طبیعی تبدیل کند و جامعه را وادار سازد که با حداقلی از زندگی، با حداقلی از امید و با حداکثری از ترس کنار بیاید.

اما اگر در سطح عمومی بتوان از طاعون استبداد سخن گفت، در مناطق پیرامونی ایران با مرحله‌ای شدیدتر و عریان‌تر از این وضعیت مواجهیم. در اینجا دیگر فقط با انسداد سیاسی سروکار نداریم. موضوع به رابطه‌ای تاریخی و نهادینه میان مرکز و پیرامون گره می‌خورد. رابطه‌ای که بسیاری آن را با مفهوم استعمار داخلی توضیح داده‌اند. در این چارچوب، مرکز فقط محل تمرکز قدرت اداری و سیاسی نیست، بلکه جایی است که منابع، روایت رسمی، ابزارهای تصمیم‌گیری و حق تعریف واقعیت در آن انباشته می‌شود. پیرامون نیز تنها فاصله جغرافیایی از مرکز ندارد، بلکه در وضعیتی قرار می‌گیرد که هم باید هزینه بقای مرکز را بپردازد و هم از ابتدایی‌ترین حقوق خود محروم بماند.

وقتی از استعمار داخلی سخن گفته می‌شود، منظور صرفاً توزیع نامتوازن بودجه یا توسعه نامتوازن نیست. مسئله عمیق‌تر از اینهاست. استعمار داخلی یعنی تبدیل بخش‌هایی از کشور به سرزمین‌های مصرف‌شونده، به مناطقی که می‌توان از آنها استخراج کرد، بر آنها حکومت کرد، آنها را امنیتی کرد، هویتشان را تحقیر کرد و در عین حال از به رسمیت شناختن سوژگی سیاسی ساکنانشان سر باز زد. در این منطق، الاحواز فقط یک منطقه نفت‌خیز نیست، کردستان فقط ناحیه‌ای مرزی نیست، بلوچستان فقط استانی محروم نیست. هر یک از این جغرافیاها به شکلی خاص درون نظمی قرار می‌گیرند که از آنها می‌گیرد، اما به آنها بازنمی‌گرداند. منابعشان را می‌برد، صدایشان را سرکوب می‌کند، و رنجشان را به حاشیه خبرها می‌راند.

مرکز و پیرامون در جغرافیای رنج

الاحواز را می‌توان یکی از روشن‌ترین نمونه‌های این وضعیت دانست. سرزمینی که از دل آن بخش مهمی از ثروت دولت مركزي استخراج می‌شود، خود سال‌هاست با فقر ساختاری، بحران آب، آلودگی، بیکاری و تبعیض قومي دست‌به‌گریبان است. این شکاف را نمی‌توان فقط با سوءمدیریت توضیح داد. وقتی منطقه‌ای این‌چنین در مدار تولید ثروت ملی قرار دارد، اما ساکنانش سهمی متناسب از رفاه، زیرساخت، امنیت زیستی و آینده ندارند، باید پذیرفت که با الگویی از سلطه مواجهیم که از منطق بهره‌کشی پیروی می‌کند. در اینجا مسئله صرفاً نابرابری نیست. مسئله این است که نفس کشیدن، زیستن و ماندن در سرزمین مادری نیز به تجربه‌ای طاقت‌فرسا بدل شده است. ریه‌هایی که باید از هوای یک سرزمین غنی پر شوند، با گردوغبار، بی‌آبی و احساس طردشدگی پر می‌شوند. اینجاست که سیاست از سطح اداره امور فراتر می‌رود و به تصمیم‌گیری درباره کیفیت مرگ و زندگی مردم می‌رسد.

در کردستان، این منطق چهره دیگری پیدا می‌کند. اینجا امنیتی‌سازی، حضوری سنگین و مداوم دارد و مرز به فضایی تبدیل می‌شود که در آن حیات انسانی به شکلی آشکارتر بی‌ارزش می‌شود. کولبر در چنین فضایی فقط حامل بار نیست. او تصویر انسانی است که در نقطه تلاقی فقر، بی‌عدالتی و حاکمیت مرگ ایستاده است. کسی که برای امرار معاش جان خود را بر دوش می‌کشد و در عین حال ممکن است در هر لحظه هدف گلوله قرار گیرد، بی‌آنکه مرگش دستگاه قدرت را دچار بحران مشروعیت کند.

در بلوچستان، این وضعیت را می‌توان در محرومیت مزمن، ضعف زیرساخت‌ها، تبعیض آموزشی، بحران هویتی و خشونت مداوم مشاهده کرد. در چنین جغرافیایی، زندگی بسیاری از مردم پیش از آنکه به پایان طبیعی خود برسد، در لایه‌های مختلف سرکوب و محرومیت فرسوده می‌شود. گویی ساختار قدرت برای برخی شهروندان، فقط حق زنده ماندن در سطحی حداقلی را قائل است، آن هم مشروط، ناپایدار و تحقیرآمیز.

سیاست مرگ و تولید حذف

اینجاست که باید به مفهوم سیاست مرگ ( نکروپولیتیک) نزدیک شد. مفهومی که آشیل مبمبه برای توضیح شکل خاصی از حاکمیت به کار می‌برد. حاکمیتی که فقط زندگی را تنظیم نمی‌کند، بلکه تعیین می‌کند چه کسانی می‌توانند زندگی کنند، چه کسانی باید در آستانه مرگ نگه داشته شوند و چه کسانی را می‌توان بی‌هزینه قربانی کرد.

سیاست مرگ در ایران امروز را نمی‌توان فقط در اعدام‌ها، تیراندازی‌ها یا سرکوب‌های خیابانی خلاصه کرد، هرچند اینها آشکارترین جلوه‌های آن هستند. سیاست مرگ زمانی عمل می‌کند که گروه‌هایی از مردم به صورت سیستماتیک در معرض خطر، محرومیت، فرسایش و حذف قرار می‌گیرند. زمانی که قانون برای برخی سپر است و برای برخی دیگر به ابزاری برای طرد تبدیل می‌شود. زمانی که حاشیه‌نشینی فقط پیامد توسعه‌نیافتگی نیست، بلکه به شکلی از ساماندهی قدرت بدل می‌شود.

نکته مهم آن است که این سیاست مرگ خود را همیشه به زبان کشتار مستقیم بیان نمی‌کند. گاهی در قالب محرومیت از آب، گاهی در هیأت بیکاری مزمن، گاهی در شکل نابودی محیط زیست، گاهی از مسیر حذف زبان مادری و گاهی با برچسب‌زنی امنیتی عمل می‌کند. یکی از مهم‌ترین ابزارهای این ساختار، تبدیل مطالبات عادلانه به تهدید امنیتی است. هنگامی که اعتراض به تبعیض، دفاع از زبان مادری، مطالبه آب، نان، کار، یا درخواست کرامت جمعی با اتهام‌هایی چون اخلال، تجزیه‌طلبی یا تهدید علیه نظم عمومی پاسخ داده می‌شود، در حقیقت یک سازوکار گفتمانی در حال کار است. این سازوکار می‌کوشد قربانی را به منبع خطر تبدیل کند تا سرکوب او مشروع جلوه کند.

به همین دلیل است که مرکز، پیرامون را نه فقط از حیث اقتصادی و سیاسی، بلکه از حیث نمادین نیز مستعمره می‌سازد. یعنی پیش از آنکه بدن را مطیع کند، تلاش می‌کند روایت را تصرف کند.

زبان، حافظه و مقاومت

تصرف روایت، یکی از عمیق‌ترین سطوح استعمار داخلی است. هر سلطه پایداری می‌داند که برای بقا، تنها به زور نیاز ندارد. باید حافظه را نیز مدیریت کند. باید تاریخ را بازنویسی کند، زبان‌ها را به حاشیه براند، و هویت‌های جمعی را به شکلی ناقص، کم‌اهمیت یا خطرناک بازنمایی کند. در ایران، این روند را می‌توان در نسبت میان آموزش رسمی، رسانه‌های سراسری و فرهنگ سیاسی مسلط مشاهده کرد. بسیاری از مردمان پیرامون، در مدرسه و رسانه، خود را آن‌گونه که هستند نمی‌بینند. یا حذف می‌شوند، یا تحریف، یا فقط در قالب مسئله امنیتی بازنمایی می‌شوند. این فرایند، تخریب خاموش جهان ذهنی یک جامعه است. جامعه‌ای که نتواند خود را در آینه نهادهای عمومی بازشناسد، به مرور با شکلی از بیگانگی سازمان‌یافته روبه‌رو می‌شود.

از همین جاست که مسئله زبان و فرهنگ اهمیتی بنیادی پیدا می‌کند. زبان مادری فقط ابزار ارتباط نیست. خانه حافظه، عاطفه، تاریخ و افق مشترک یک ملت است. سرکوب یا تحقیر آن، مداخله در خودِ امکان بودن است. وقتی مردمی ناچار باشند میان تعلق فرهنگی خود و امکان مشارکت در فضای عمومی یکی را انتخاب کنند، ساختار قدرت در واقع می‌کوشد با شکستن پیوندهای هویتی، انسان‌های منفرد، هراس‌زده و قابل کنترل تولید کند. با این حال، درست در همین نقطه است که امکان مقاومت زاده می‌شود. حفظ زبان، بازگویی تاریخ، پافشاری بر نام‌ها و روایت‌ها، و پایداری در برابر حذف، خود صورتی از مقاومت علیه سیاست مرگ است.

در طاعون کامو، یکی از مهم‌ترین نکته‌ها این است که مبارزه با طاعون همیشه با قهرمانی‌های بزرگ آغاز نمی‌شود. بیشتر اوقات از وظیفه‌های کوچک، از امتناع از تسلیم، و از وفاداری به انسانیت در دل ناامیدی شروع می‌شود. دکتر ریو به این دلیل مهم است که از هیاهوی نجات‌بخش فاصله دارد. او فقط تصمیم می‌گیرد کنار زندگی بایستد. در ایران امروز نیز مقاومت لزوماً از مراکز رسمی سیاست آغاز نشده است. در بسیاری موارد، این پیرامون بوده که صورت‌های اصیل‌تر ایستادگی را پدید آورده است. از مادرانی که دادخواهی را به حافظه جمعی تبدیل کرده‌اند تا جوانانی که برای زبان و سرزمین خود هزینه داده‌اند، از زنانی که بدن و صدای خود را به میدان سیاست آورده‌اند تا مردمی که در سخت‌ترین شرایط زیستی، هنوز از حق خود برای دیده شدن عقب ننشسته‌اند.

افق رهایی پس از طاعون

اهمیت جنبش‌های اعتراضی سال‌های اخیر نیز در همین نکته نهفته است. آنها فقط علیه یک سیاست مشخص یا یک تصمیم مقطعی شورش نکردند. در لایه‌ای عمیق‌تر، علیه نظمی برخاستند که مرگ را عادی کرده بود و زندگی را به امتیازی مشروط بدل ساخته بود. پیوندی که میان زاهدان، سنندج، احواز، سقز، تهران و دیگر شهرها شکل گرفت، از همین جا معنا پیدا می‌کند. جامعه ایران در لحظه‌هایی توانست از شکاف‌هایی که حاکمیت برایش طراحی کرده بود عبور کند و دریابد که طاعون، هرچند در پیرامون چهره‌ای خشن‌تر دارد، در نهایت کل پیکر جامعه را آلوده می‌کند. مرکز اگرچه ممکن است در کوتاه‌مدت از امتیازهای بیشتری برخوردار باشد، اما نمی‌تواند برای همیشه خود را از پیامدهای نظمی که بر حذف، تحقیر و تبعیض بنا شده مصون نگه دارد. هیچ قدرتی نمی‌تواند پیرامون را به گورستان تبدیل کند و انتظار داشته باشد مرکز به شهر امن بدل شود.

از این رو، مسئله آزادی در ایران را نمی‌توان فقط در سطح تغییر نخبگان سیاسی یا جابه‌جایی قدرت فهمید. اگر ساختار مرکزگرای تبعیض‌آمیز پابرجا بماند، اگر استعمار داخلی با نامی تازه ادامه پیدا کند، اگر سیاست مرگ فقط از صورتی عریان به شکلی نرم‌تر منتقل شود، چرخه طاعون بازتولید خواهد شد. آنچه ضرورت دارد، دگرگونی در بنیان‌های رابطه میان دولت، جامعه، ملت‌ها و جغرافیاهای گوناگون این سرزمین است. بدون به رسمیت شناختن کرامت برابر، حق مشارکت واقعی، حق زبان، حق تعیین سرنوشت در چارچوبی عادلانه، و توزیع متوازن قدرت و ثروت، هیچ افق پایداری برای رهایی وجود ندارد.

ایران آینده، اگر بخواهد از این چرخه مرگ‌آور عبور کند، باید از منطق متروپل مركز استعمارگر و مستعمره  پیرامونی فاصله بگیرد. باید از تصور کشوری که در آن یک مرکز حق دارد به نام وحدت، حیات و صدای دیگران را مهار کند، عبور شود. خانه مشترک فقط زمانی معنا دارد که ساکنانش در آن دیده شوند، شنیده شوند و سهمی برابر از شأن سیاسی داشته باشند. وگرنه آنچه خانه نامیده می‌شود، برای برخی به اتاق فرمان و برای برخی دیگر به فضای حبس تبدیل می‌شود. آشتی واقعی نیز فقط با موعظه و دعوت اخلاقی به دست نمی‌آید. مستلزم عدالت است. مستلزم بازتوزیع منابع، بازنگری در نهادها، پذیرش تکثر، و پایان دادن به نگاه امنیتی به تفاوت‌هاست.

ادبیات کامو هشداری مهم به ما می‌دهد. طاعون هرگز برای همیشه از میان نمی‌رود. فقط ممکن است عقب بنشیند، پنهان شود و در لحظه‌ای دیگر سر برآورد. در سیاست نیز چنین است. استبداد زمانی بازمی‌گردد که حافظه جمعی ضعیف شود، رنج حاشیه‌ها فراموش شود، و جامعه تصور کند با چند تغییر ظاهری از خطر عبور کرده است. به همین دلیل، درمان واقعی فقط سرنگونی یک شکل از قدرت نیست. درمان، ساختن فرهنگی سیاسی است که در آن زندگی بر مرگ، تکثر بر حذف، و عدالت بر سلطه مقدم باشد.

مقاومت در برابر طاعون، در معنای عمیق کلمه، دفاع از حق زندگی است. حق زندگی فقط زنده ماندن نیست. یعنی حق نفس کشیدن در هوایی که آلوده به تبعیض نباشد. یعنی حق وجد داشتن و حق حرف زدن به زبانی که از آن خجالت نکشی. یعنی حق آنکه مرگت بی‌صدا و بی‌نام از کنار جامعه نگذرد. یعنی حق برخورداری از آینده، از شادی، از امنیت، از مدرسه، از آب، از کار، از عزت. هر جا که این حقوق به شکلی سیستماتیک از گروهی سلب می‌شود، آنجا سیاست مرگ در حال عمل است، حتی اگر ظاهر نظم برقرار باشد.

برای همین، مبارزه با طاعون استبداد در ایران، بدون مواجهه با استعمار داخلی، به نتیجه‌ای پایدار نمی‌رسد. همان‌گونه که مقابله با استعمار داخلی، بدون نقد ساختار کلی استبداد، ناتمام خواهد ماند. این دو درهم تنیده‌اند و یکدیگر را تغذیه می‌کنند. مرکزگرایی افراطی، سرکوب تنوع، امنیتی‌سازی سیاست، و اقتصادی که رنج را به پیرامون صادر می‌کند، اجزای یک دستگاه‌اند. در برابر چنین دستگاهی، مقاومت نیز باید هم اخلاقی باشد، هم سیاسی، هم فرهنگی و هم اجتماعی. باید همزمان از حافظه و نان، از زبان وهويت قومي و از عدالت و آزادی و کرامت دفاع کند.

شاید مهم‌ترین درس طاعون همین باشد که در تاریک‌ترین لحظه‌ها نیز می‌توان جانب انسان را گرفت. نه از سر خوش‌بینی ساده‌دلانه، بلکه از سر آگاهی به اینکه سکوت، خود بخشی از بیماری است. ایران امروز بیش از هر زمان دیگری نیازمند شکلی از بیداری است که رنج پیرامون را به مسئله‌ای عمومی تبدیل کند و نگذارد درد برخی جغرافیاها در حاشیه بماند. تا وقتی کارون، زاگرس، هامون، نیزارهای سوخته معشور، تالاب هاي حويزه وفلاحيه، درياچه اروميه و روستاهای فراموش‌شده لرستان فقط مسئله همان ساکنان تلقی شوند، طاعون همچنان زنده خواهد ماند. اما اگر جامعه بتواند دریابد که بی‌عدالتی در هر نقطه‌ای، بنیان زندگی مشترک را ویران می‌کند، آن‌گاه نخستین گام برای درمان برداشته شده است.

رهایی، در نهایت، از دل همین آگاهی و همبستگی زاده می‌شود. از دل این فهم که هیچ ملتی نباید هزینه بقای ملت دیگر را بپردازد و هیچ جغرافیایی نباید قربانگاه رفاه جغرافیای دیگر شود. جامعه‌ای که بخواهد از طاعون عبور کند، باید مرگ را از مرکز سیاست بیرون براند و زندگی را معیار سنجش همه چیز قرار دهد. آن روز، شاید بتوان گفت وهران بزرگ ما نیز سرانجام پنجره‌هایش را به سوی افق گشوده است و مردمانی که سال‌ها در محاصره ترس و انکار زیسته‌اند، دوباره امکان نفس کشیدن در جهانی انسانی‌تر را یافته‌اند.

 

رحیم حمید، پژوهشگر و روزنامه‌نگار احوازی در انستیتو پژوهش و مطالعات الحوار

"مقالات منتشرشده تنها بیانگر دیدگاه نویسندگان خویش بوده و الزما بازتاب‌دهنده موضع رسمی انستیتو پژوهش و مطالعات الحوار نمی‌باشند."

پاسخ دهید / نظر خود را بنویسید

Please enter your comment!
Please enter your name here