ناسیونالیسم در خاورمیانه تنها یک ایدئولوژی سیاسی نبوده است. این پدیده در بسیاری از کشورها به ابزاری برای ساخت دولت، تعریف ملت، تعیین مرزهای وفاداری و تنظیم رابطه میان قدرت مرکزی و گروههای ملی مختلف تبدیل شد. ورود ناسیونالیسم مدرن به منطقه، به ویژه پس از فروپاشی امپراتوریهای قدیم و شکلگیری دولت ملتهای جدید، بسیاری از جوامع را با پرسشی بنیادین روبهرو کرد. چه کسی ملت محسوب میشود و چه کسانی باید در حاشیه تعریف رسمی ملت باقی بمانند.
در ایران نیز پروژه دولت ملت سازی مدرن از آغاز قرن بیستم با تمرکز شدید بر یکپارچگی سیاسی، زبانی و اداری پیش رفت. این روند در ظاهر با هدف ایجاد دولت مدرن، انسجام سرزمینی و تمرکز قدرت دنبال میشد، اما در عمل برای بسیاری از گروههای ملی، تجربهای همراه با حذف، نادیده گرفتن، محدودسازی فرهنگی و محرومیت سیاسی بود. کوردها، بلوچها، عربها، ترکمنها، آذربایجانیها، لرها، گیلکها، مازندرانیها و دیگر گروههای ملی و اتنیکی، هر یک به شکلی متفاوت با این تجربه مواجه شدند. شدت و شکل این مواجهه یکسان نبود، اما مسئله اصلی در بسیاری از موارد مشابه بود. دولت مرکزی اغلب تنوع ملی و اتنیکی را نه به عنوان بخشی از واقعیت تاریخی ایران، که به عنوان تهدیدی علیه انسجام سیاسی تفسیر کرد.
از همین نقطه، رابطه میان ناسیونالیسم دولتی و مطالبات گروههای ملی(ملت های غیرفارس) وارد چرخهای پرتنش شد. گروههای ملی، در واکنش به حذف یا حاشیه رانی، به اشکال مختلفی از خودآگاهی سیاسی و فرهنگی روی آوردند. این خودآگاهی گاه در قالب مطالبه آموزش زبان مادری، گاه در خواست مشارکت سیاسی، گاه در نقد تبعیض اقتصادی و گاه در طلب خودگردانی محلی یا توزیع عادلانه قدرت بروز پیدا کرد. در مقابل، دولت مرکزی اغلب این مطالبات را امنیتی دید و به جای گفتوگو، به سیاست انکار، کنترل، سرکوب یا جذب اجباری متوسل شد.
برای فهم این وضعیت، روانشناسی سیاسی میتواند چارچوبی مهم فراهم کند. خشونت سیاسی تنها محصول تصمیمهای حکومتی، تضادهای حقوقی یا رقابتهای سیاسی نیست. در بسیاری از موارد، ریشههای روانی نیز دارد. احساس تحقیر تاریخی، محرومیت، ناکامی جمعی، ترس از فروپاشی، میل به سلطه، خودمرکزبینی سیاسی و ناتوانی در پذیرش دیگری، همگی میتوانند به تولید و بازتولید خشونت کمک کنند. با این حال، باید میان دو منشأ متفاوت خشونت تمایز گذاشت. انگیزههای فرودستانه و انگیزههای سلطهجویانه.
انگیزههای فرودستانه معمولاً از تجربه حذف، تبعیض، تحقیر، بیقدرتی و محرومیت تاریخی برمیخیزند. گروهی که زبان، فرهنگ، تاریخ یا سهم سیاسی خود را نادیده گرفته شده میبیند، ممکن است در واکنش به این وضعیت دچار خشم، بیاعتمادی و میل به مقاومت شود. این نوع واکنش، هرچند در برخی شرایط ممکن است به رادیکالیسم یا خشونت بینجامد، در اساس ماهیتی دفاعی دارد. زیرا از تلاش برای حفظ کرامت، بقا، هویت و حق دیده شدن سرچشمه میگیرد.
در مقابل، انگیزههای سلطهجویانه از موقعیت برتر قدرت، میل به کنترل، انحصار حقیقت، تحمیل هویت رسمی و ناتوانی در پذیرش تکثر ناشی میشود. در این حالت، قدرت مسلط برای حفظ برتری، کنترل منابع، یکسانسازی جامعه و حذف یا بیاثر کردن دیگری به خشونت متوسل میشود. این نوع خشونت، حتی هنگامی که خود را در پوشش امنیت، قانون، وحدت ملی یا حفظ تمامیت سرزمینی پنهان میکند، از نظر روانی و سیاسی به پرخاشجویی بدخیم نزدیکتر است. زیرا مسئله اصلی در آن دفاع از بقا نیست. مسئله اصلی تحمیل اراده بر دیگری است.
از همینجا میتوان تفاوت مهمی را دید. خشم گروههای فرودست معمولاً واکنشی به انکار و انسداد است، اما خشونت قدرت مسلط اغلب ابزاری برای بازتولید همان انکار و انسداد. بنابراین، هرچند هیچ شکلی از خشونت نباید رمانتیک یا بیهزینه تصور شود، اما از نظر اخلاقی، سیاسی و روانشناختی نمیتوان خشونت برخاسته از موقعیت سلطه را با واکنش عصبی و دفاعی گروههای محروم همسطح دانست.
در این چارچوب، میتوان میان دو نوع خشونت تمایز گذاشت. نخست، پرخاشگری خوشخیم که ماهیتی دفاعی دارد و معمولاً از احساس تهدید، محرومیت، تحقیر و تلاش برای حفظ بقا برمیخیزد. دوم، پرخاشجویی بدخیم که با میل به سلطه، تحمیل اراده، حذف دیگری و منفعت بردن از کنترل و سرکوب همراه است. مسئله گروههای ملی در ایران را میتوان تا حد زیادی در تقابل این دو نیرو فهمید. از یک سو، ناسیونالیسم سلطه که در قالب دولت متمرکز و روایت رسمی ملت عمل کرده و در بسیاری از موارد به پرخاشجویی بدخیم گرایش یافته است. از سوی دیگر، ناسیونالیسم دفاعی گروههای ملی که در واکنش به انکار و سرکوب، به شکل پرخاشگری خوشخیم و تدافعی ظهور کرده است.
ناسیونالیسم سلطه و پرخاشجویی بدخیم
ناسیونالیسم دولتی زمانی به پرخاشجویی بدخیم نزدیک میشود که خود را معیار یگانه وطن، تاریخ و هویت بداند. در چنین وضعیتی، دولت مرکزی نه تنها قدرت سیاسی را در اختیار دارد، که میکوشد معنای ملت را نیز انحصاری تعریف کند. زبان رسمی، تاریخ رسمی، حافظه رسمی و حتی شیوه مجاز وطن دوستی از بالا تعیین میشود. هر هویت ملی یا اتنیکی که در این قالب نگنجد، مشکوک، مسئلهدار یا تهدیدآمیز تلقی میشود.
در ایران معاصر، این نگاه در دورههای مختلف به شکلهای گوناگون دیده شده است. تمرکز بر یک زبان رسمی، کمرنگ کردن زبانها و فرهنگهای دیگر، امنیتیسازی جغرافیاهای ملی، انکار تبعیض، محدود کردن مشارکت سیاسی و برخورد سخت با مطالبات هویتی، همگی نشانههایی از ناسیونالیسم سلطه هستند. این ناسیونالیسم، تفاوت را نه به عنوان واقعیت طبیعی جامعه، که به عنوان نقصی میبیند که باید اصلاح، کنترل یا حذف شود.
پرخاشجویی بدخیم در اینجا الزاماً فقط به معنای خشونت فیزیکی نیست. گاه در قالب تحقیر زبانی ظاهر میشود. گاه در قالب حذف از کتابهای درسی. گاه در قالب ممنوعیت یا محدودیت فرهنگی. گاه در قالب تبعیض اداری و اقتصادی. گاه در قالب تبدیل یک مطالبه مدنی به پرونده امنیتی. این نوع پرخاشجویی، چون خود را در پوشش قانون، امنیت و وحدت ملی پنهان میکند، از نظر سیاسی خطرناکتر میشود.
در چنین الگویی، دولت مرکزی خود را قربانی تهدیدهای خیالی یا واقعی نشان میدهد، اما همزمان از موقعیت برتر خود برای تحمیل اراده بر گروههای ملی استفاده میکند. این همان نقطهای است که روانشناسی سیاسی از خودمرکزبینی، فرافکنی و سادیسم سیاسی سخن میگوید. قدرت مسلط، ترسها و بحرانهای خود را به دیگری فرافکنی میکند و سپس سرکوب همان دیگری را ضروری و مشروع جلوه میدهد.
ناسیونالیسم دفاعی و پرخاشگری خوشخیم
در برابر ناسیونالیسم سلطه، گروههای ملی به اشکال مختلفی از ناسیونالیسم دفاعی روی آوردهاند. منظور از ناسیونالیسم دفاعی، نوعی خودآگاهی ملی است که از میل به برتریجویی بر دیگران برنمیخیزد. ریشه آن همانطور که اشاره شد در تجربه حذف، انکار و فرودست سازی قرار دارد. این ناسیونالیسم زمانی شکل میگیرد که یک گروه احساس میکند زبانش در آموزش رسمی جایگاهی ندارد، تاریخش در روایت غالب تحریف یا حذف شده، جغرافیایش امنیتی شده، منابعش ناعادلانه توزیع شده و مشارکت سیاسیاش محدود مانده است.
از این جهت، ناسیونالیسم خوشخیم را نباید با ناسیونالیسم بیخطر یا کاملاً آرام یکی دانست. خوشخیم بودن آن به معنای فقدان خشم، اعتراض یا حتی امکان تنش نیست. خوشخیم بودن آن به منشأ و جهت آن مربوط است. این نوع ناسیونالیسم، در اصل، تلاشی برای دفاع از کرامت، زبان، حافظه، زیست جمعی و حقوق سیاسی یک گروه است. چنین ناسیونالیسمی زمانی پرحاشیهتر میشود که راههای مدنی، قانونی و دموکراتیک برای بیان مطالبات بسته شود و انرژی دفاعی آن به سمت رادیکالیسم یا خشونت رانده شود.
بنابراین، ناسیونالیسم خوشخیم زمانی میتواند در مسیر قابل دفاع باقی بماند که بر چند اصل تکیه کند. نخست، دفاع از حقوق خود بدون نفی حقوق دیگران. دوم، مطالبه برابری بدون تبدیل شدن به میل به سلطه معکوس. سوم، حفظ هویت جمعی بدون نفرتسازی علیه گروههای دیگر. چهارم، پیوند دادن عدالت ملی با دموکراسی، حقوق بشر و همزیستی سیاسی. در این معنا، ناسیونالیسم دفاعی میتواند نیرویی برای بازسازی عدالت، مشارکت و کرامت باشد و الزاماً نیرویی برای حذف یا دشمنی نیست.
برای نمونه، مطالبه آموزش زبان مادری، حق مشارکت سیاسی، رفع تبعیض اقتصادی، پایان نگاه امنیتی، یا برخورداری عادلانه از منابع محلی، الزاماً نشانه جداییطلبی یا تهدید علیه جامعه نیست. این مطالبات در بسیاری از موارد بیان خواست به رسمیت شناخته شدن است. مسئله زمانی بحرانی میشود که قدرت مرکزی هر نوع مطالبه هویتی را تهدید تلقی کند و با امنیتیسازی آن، ناسیونالیسم دفاعی را به سمت واکنشهای تندتر سوق دهد.
برای نمونه، در میان بلوچها، مسئله محرومیت ساختاری، تبعیض مذهبی، فقر، ضعف توسعه و نگاه امنیتی، زمینه شکلگیری خشم دفاعی را فراهم کرده است. در میان مردم عرب احواز، مسئله آب، محیط زیست، تبعیض زبانی، حاشیهنشینی و احساس بیسهمی از منابع محلی اهمیت دارد. در میان کوردها، مطالبه حقوق ملی، مشارکت سیاسی، آموزش زبان مادری و پایان نظامیسازی جغرافیای کوردستان نقش محوری داشته است. در میان تورکهای آذربایجان نیز حساسیت نسبت به زبان، شأن فرهنگی، بازنمایی رسانهای و جایگاه تاریخی آذربایجان بارها به مسئله سیاسی تبدیل شده است.
این نمونهها یکسان نیستند و نباید همه را در یک قالب ساده فروکاست. اما نقطه مشترک آنها این است که انکار هویت و محرومیت سیاسی میتواند خودآگاهی ملی را تقویت کند. هرچه دولت مرکزی بیشتر بر یکسانسازی پافشاری کند، ناسیونالیسم دفاعی گروههای ملی نیز بیشتر تقویت میشود.
چرخه خشونت میان سلطه و دفاع
مسئله اصلی زمانی پیچیدهتر میشود که پرخاشجویی بدخیم و پرخاشگری خوشخیم وارد چرخهای متقابل میشوند. دولت مرکزی، مطالبات گروههای ملی را تهدید امنیتی میبیند و با ابزار سرکوب پاسخ میدهد. گروههای ملی نیز این سرکوب را نشانه دیگری از سلطه میدانند و بیاعتمادتر میشوند. نتیجه، بسته شدن فضای گفتوگو و گسترش خشونت سیاسی است.
در این چرخه، هر طرف رفتار خود را دفاعی معرفی میکند. دولت میگوید از تمامیت سرزمینی دفاع میکند. گروههای ملی میگویند از هویت، کرامت و حقوق خود دفاع میکنند. اما تفاوت مهم در موقعیت قدرت است. دولت ابزار قانون، ارتش، رسانه رسمی، آموزش، بودجه و دستگاه امنیتی را در اختیار دارد. گروههای ملی معمولاً در موقعیت نابرابر قرار دارند و واکنش آنان از دل همین نابرابری شکل میگیرد.
به همین دلیل، نمیتوان خشونت دولت مسلط و واکنش گروههای ملی را به سادگی همسطح دانست. خشونت دولت، به دلیل برخورداری از ساختار، استمرار و مشروعیت رسمی، ظرفیت ویرانگر بیشتری دارد. در مقابل، خشونت یا مقاومت گروههای ملی اغلب واکنشی به انسداد سیاسی و انکار طولانی مدت است. این تمایز برای فهم اخلاقی و سیاسی مسئله ضروری است.
پینوشت درباره اصطلاح گروههای ملی
اصطلاح گروههای ملی بسته به زمینهای که در آن به کار میرود، میتواند معانی متفاوتی داشته باشد. در علوم سیاسی و جامعهشناسی، این اصطلاح معمولاً به گروههایی از انسانها اشاره دارد که بر پایه هویت ملی، فرهنگی، زبانی، تاریخی و گاه جغرافیایی مشترک، خود را به عنوان یک واحد متمایز جمعی میشناسند. در این معنا، گروههای ملی میتوانند شامل ملتها، ملیتها، اقلیتهای ملی یا جماعتهایی باشند که دارای حافظه تاریخی، زبان، فرهنگ یا احساس تعلق سیاسی مشترکاند.
در این چارچوب، اقلیتهای ملی به گروههایی گفته میشود که در درون یک کشور زندگی میکنند، اما از نظر زبانی، فرهنگی، تاریخی یا هویتی با روایت غالب یا اکثریت رسمی تفاوت دارند. همچنین جنبشهای ملی به جریانها یا تشکلهایی گفته میشود که برای حفظ هویت، دستیابی به حقوق فرهنگی و سیاسی، خودگردانی، مشارکت برابر یا در برخی موارد استقلال تلاش میکنند.
در حقوق بینالملل نیز اصطلاح گروه ملی کاربرد فنیتری دارد. برای نمونه، در برخی سازوکارهای مرتبط با دیوان بینالمللی دادگستری، گروههای ملی در دیوان دائمی داوری نقش مشخصی در معرفی نامزدهای قضات دارند. در اسناد حقوق بشری، از جمله کنوانسیون پیشگیری و مجازات جنایت نسلکشی ۱۹۴۸، گروه ملی در کنار گروههای قومی، نژادی و مذهبی به عنوان یکی از گروههای مورد حمایت ذکر شده است.
در این متن، منظور از گروههای ملی معنای جامعهشناختی و سیاسی آن است. یعنی گروههایی که درون ایران دارای هویت جمعی متمایز، حافظه تاریخی، زبان، فرهنگ، جغرافیا یا تجربه سیاسی خاص هستند و مطالبات آنان حول محور به رسمیت شناخته شدن، رفع تبعیض، مشارکت سیاسی، عدالت منطقهای و حفظ کرامت جمعی شکل میگیرد.
رحیم حمید، پژوهشگر و روزنامهنگار احوازی در انستیتو پژوهش و مطالعات الحوار
