مقدمه
ادوارد سعید در اثر جریانساز خود، شرقشناسی، به تبیین دقیق این مسئله پرداخت که چگونه قدرتهای غربی از طریق تولید نظاممند دانش، شرق را نه به عنوان یک واقعیت عینی، بلکه به عنوان یک دیگری فرودست، غیرعقلانی، اگزوتیک و نیازمند مدیریت و تمدنسازی اختراع کردند. از نظر سعید، شرقشناسی ابزاری معرفتشناختی بود که راه را برای سلطه سیاسی و نظامی هموار میکرد. با الهام از این چارچوب نظری و توسعه آن در مطالعات پسااستعماری معاصر، میتوان وجود یک «شرقشناسی داخلی» یا «استعمار داخلی» را در ساختار حاکمیت، قدرت و معرفت در ایران معاصر شناسایی کرد.
در این بازخوانی، متروپل یعنی مرکز سیاسی، اقتصادی و ایدئولوژیک مرکز-محور، رابطه خود با پیرامون جغرافیایی، زبانی و اتنیکی را بر اساس همان الگوهای دگرساز تنظیم میکند. مرکز نهتنها بر منابع مادی و فضاهای جغرافیایی پیرامون حکومت و تسلط پیدا میکند، بلکه هویتهای پیرامونی را از دریچهای دگرساز، تقلیلگرا و بیمارگونه بازنمایی می کند. حاکمیت مرکزگرا به منظور توجیه رویکرد طردکننده، توزیع نامتوازن ثروت و منزلت، و اعمال خشونت عریان، ناگزیر است تکثر اتنیکی و زبانی کشور را نه به عنوان یک واقعیت تکثرگرای جامعهشناختی، بلکه به مثابه یک «عامل بیماریزای پیرامونی» بازنمایی کند.
این نوشتار با اتکا به روش تحلیل نشانهشناختی و با وامگیری از مفاهیم کلیدی پسااستعماری و تئوریهای زیستسیاست، به واکاوی سازوکارهای بازنمایی ملت های غیرفارس بهویژه احوازی ها، کوردها، بلوچها در رسانههای رسمی، متون آموزشی و گفتمانهای امنیتی میپردازد. هدف این تحلیل نشان دادن این واقعیت است که چگونه دستگاه قدرت، فرآیند سرکوب، همگونسازی اجباری و طرد سیستماتیک را به عنوان شکلی از «بهداشت سیاسی» و پاسداری از سلامت بدنه ملی مشروعیت میبخشد.
ناسیونالیسم فارس محور و پنهانسازی استعمار داخلی
در ایران، حالی که ناسیونالیسم فارس محور مدام در حال مرثیهسرایی برای حاکمیت ملی در برابر مداخلات خارجی است، خود به عنوان یکی از خشنترین و متمرکزترین استعمارگران داخلی در قبال ملت های غیرفارس پیرامون عمل میکند. در ادبیات پسااستعماری، استعمار داخلی دقیقا به وضعیتی اطلاق میشود که در آن ساختار قدرت مستقر در مرکز، همان الگوهای استثمار اقتصادی، حاشیهرانیهای سیاسی، همگونسازی زبانی و تحقیر فرهنگی را که استعمارگران سنتی نسبت به مستعمرات خود روا میداشتند، علیه بخشهایی از جمعیت درون مرزهای خود به کار میگیرد.
بنابراین توسل به ناسیونالیسم (فارس محور)، ابزار نهایی مرکز برای پنهان کردن هژمونی خویش است. مرکز گراها با بازتولید دائم این روایت، هرگونه نقد به فرودستسازی ملت های غیرفارس یعنی عربهای احواز، کوردها، بلوچها، تورک ها را زیر چتر حفظ تمامیت ارضی در برابر بیگانگان سرکوب میکنند. در این فضا، استعمار داخلی در ایران نهتنها ثروت، آب، نفت، گاز و کرامت انسانی پیرامون را به نفع رفاه و امنیت مرکز مصادره میکند، بلکه به دلیل همان نقطه کور گفتمانی، حتی اجازه نمیدهد که این رابطه استثماری با نام واقعیاش، یعنی استعمار، خوانده و نقد شود.
چرخه روانی-گفتمانی: نوسان میان رمانتیکسازی و بیمار انگاری
شرقشناسی داخلی در ایران فرایندی پویا و چندلایه است که در آن، پیرامون جغرافیایی از طریق یک سازوکار روانی و گفتمانیِ دوگانه مدیریت میشود: رمانتیکسازی و بیمارانگاری. این دو رویکرد، پدیدههایی متضاد نیستند، بلکه دو روی یک سکه در استراتژی مهارِ هویتی به شمار میروند.
در لایه نخست گفتمان رسمی، تکثر ملت ها ها تا زمانی که درون مرزهای بیخطر فولکلور سلب عاملیتشده باقی بماند، مورد ستایش قرار میگیرد. در این رویکرد، عرب، کورد، بلوچ به عنوان عشایر غیور، مرزداران دلیر یا مرثیهخوانان تاریخ باستان ایران بازنمایی میشوند. این بازنمایی، هویت پیرامون را به یک میراث موزهای تزیینی بدل میکند که فاقد هرگونه اراده، عقلانیت مدرن و عاملیت سیاسی مستقل است. در برنامههای مستند صداوسیما، جشنهای ملی و کتابهای درسی، فرهنگ این ملت ها تنها در سطح لباسهای رنگارنگ محلی، موسیقی نواحی و غذاهای سنتی رسمیت مییابد. این فرم از بازنمایی به مرکز اجازه میدهد تا پز تکثرگرایی به خود بگیرد، در حالی که در واقعیت، هویت پیرامونی را در گذشتهای پیشامدرن و منجمد حبس کرده است. در این ساختار، سوژه پیرامونی تنها زمانی ایرانی خوب محسوب میشود که در نقش ازپیشتعیینشدهی مستحفظ مرزها برای آسایش مرکز ایفای نقش کند و سهمی از کیک قدرت، توسعه و مدیریت ملی مطالبه ننماید.
اما در لایه دوم یک چرخش ناگهانی به سمت بازنمایی بیمار-محور رخ می دهد و تراژدی گفتمانی آغاز میشود. درست زمانی که این گروهها از پیلهی سوژه موزهای خارج می شوند و عاملیت سیاسی پیدا می کنند و حقوق بنیادین خود نظیر آموزش به زبان مادری، رفع تبعیض اقتصادی، توسعه زیرساختها، یا حق مالکیت بر منابع ملی خود را مطالبه می نمایند؛ در این لحظه چرخش، نگاه رمانتیک با سرعتی شگفتآور جای خود را به بازنمایی بیمار انگار میدهد. با این چرخش گفتمانی، سوژه عرب احوازی از یک شهروند خونگرم مرزنشین و پاسدار شط، فورا به عامل نفوذ وهابیت، سلفیگری یا پیادهنظام امپراتوریهای مالی منطقه و پانعربیسم تغییر چهره میدهد. سوژه بلوچ از یک بومی محروم و صبور، به یک افراطی مذهبی، قاچاقچی ذاتی و تروریست تکفیری تبدیل میشود که امنیت جادهها و مرزها را تهدید میکند. سوژه کورد که تا دیروز بازمانده اصیل نژاد آریایی و عموزاده فارس خوانده میشد، با برچسب تروریسم، وابستگی به صهیونیسم و احزاب مسلح نگریسته میشود. سوژه لُر نیز که همواره به عنوان نماد صداقت و لنگرگاه هویت ایرانی معرفی میشد، در صورت اعتراض به انتقال ناعادلانه منابع آب و تخریب محیط زیستش، به عنوان عاملی بیانضباط، عشایری و مخل نظم مدرن شهری قلمداد میشود.
این تغییر فاز گفتمانی تضمین میکند که متروپل همواره در جایگاه اخلاقی برتر در نقش پزشک یا جراح ارگانیسم ملی باقی بماند و خشونت ساختاری و استعماری خود را نه به عنوان سرکوب، بلکه به عنوان یک مداخله پزشکی و جراحی حیاتی برای نجات کشور جلوه دهد.
نشانهشناسی دیگری عفونی در گفتمان امنیتی و رسانهای
پردازش و ساخت عامل بیماریزای پیرامونی، بر واژگان، دالها و استعارههای خاصی استوار است که برای تحریک سیستم ایمنی جمعیت متروپل و طبقه متوسط مرکز نشین طراحی شدهاند. هدف نهایی این پیرایش زبانی، ایجاد یک وحشت اخلاقی است تا فرآیند طرد و سرکوب ساختاری بدون مقاومت وجدان عمومی جامعه صورت گیرد.
در گفتمان امنیتی حاکم، “پیرامون” فاقد عقلانیت درونزا برای تشخیص مصالح خویش است؛ بنابراین، هرگونه مطالبه مدنی، صنفی یا زیستمحیطی در مناطق حاشیهای باید به یک کانون خارجی متصل شود. اصطلاح وابسته به عنوان یک الصاق گفتمانی عمل میکند که اصالت مطالبات بومی را انکار مینماید. مطابق این برچسب، حتی سادهترین حقوق نظیر حق آموزش به زبان مادری یا اعتراض به بیکاری سیستماتیک، به عنوان بخشی از یک توطئه بیولوژیک و ویروسی معرفی میشود که اتاق فکر آن در خارج از مرزهاست. در نتیجه، کنشگر پیرامونی، یک معترض محلی نیست، بلکه ناقل یک ویروس وارداتی است که قصد آلوده کردن بدنه جامعه را دارد. نکته واجد اهمیت تحلیل جامعهشناختی در این لایه، پویایی و بهروزرسانی همیشگی نام این ویروس خارجی از سوی مرکز است.
اتهامات وارده به مردم عرب احواز همواره متناسب با دشمن برتر مرکز در هر دوره تاریخی تغییر شکل یافته است:
در دهههای چهل و پنجاه شمسی، مطالبهگری عربهای احواز به ویروس «ناصریسم» متصل میشد؛ با وقوع انقلاب و جنگ، این برچسب به «بعثی بودن» تغییر یافت و در دوران صدام حسین، هر معترض عرب احوازی به عنوان «صدامی» پاتولوژی و نشانهگذاری میشد. با سقوط صدام و تغییر موازنه منطقهای، ماشین دگرسازی مرکز فورا نام ویروس را بهروز کرد؛ سوژه احوازی معترض اینبار به عنوان «وهابی» و سپس «داعشی» بازنمایی شد و در سالهای اخیر، جدیدترین نسخه این برچسب یعنی «جاسوس موساد» بر پیشانی او چسبانده شد.
این نوسان و چرخش مداوم برچسبها نشان میدهد که برای دستگاه شرقشناسی داخلی، ماهیت عینی مطالبه سوژه عرب هیچ اهمیتی ندارد؛ مرکز نیازمند آن است که عرب پیرامون را همیشه ناقل خطرناکترین عفونت سیاسی زمانه بازنمایی کند تا از این طریق، افکار عمومی مرکز را دچار وحشت اخلاقی کرده و سرکوب را توجیه نماید.
الف) دال تجزیهطلب (پروتکل سلول سرطانی)
تجزیهطلب معادل بیماری سرطان بدخیم در پزشکی است. در لغتنامه و دستگاه نشانهشناسی دولت و مرکز، حق تعیین سرنوشت، فدرالیسم یا حتی تمرکززدایی اداری، به معنای متلاشی شدن ارگانیسم ملی و قطع عضو قلمداد میشود. استعارهی سرطان به شدت کارکردی است؛ چرا که در مواجهه با سلول سرطانی، هیچ پزشک یا بیماری به دنبال گفتگو، مصالحه یا به رسمیت شناختن حقوق سلول نیست. تنها پاسخ پزشکی به سرطان، شیمیدرمانی، پرتودرمانی و در نهایت، جراحی و تودهبرداری خشن است. بدین ترتیب، با نشاندن دال تجزیهطلبی بر پیشانی سوژه پیرامونی، هرگونه سیاست مرگ و سرکوب عریان به عنوان یک رفتار تدافعیِ مشروع برای حفظ بقای کل پیکره توجیه میشود. در واقع تجزیهطلبی بر یکی از کلیدیترین و در عین حال مناقشهبرانگیزترین واژگان در زرادخانه گفتمانی و حقوقی ناسیونالیسم مرکزگرا دلالت می کند. واژه «تجزیهطلبی» در ادبیات سیاسی ایران صرفا یک توصیف جغرافیایی یا حقوقی نیست، بلکه یک ساختار زبانی استراتژیک است که به عنوان محرک سیستم ایمنی قدرت عمل میکند.
در زبانهای اروپایی، مفاهیمی مانند Separatism (جداییطلبی)، Secessionism (انفصالطلبی) یا مطالبه Self-determination (حق تعیین سرنوشت) به عنوان مفاهیمی حقوقی، سیاسی و تا حدی خنثی بررسی میشوند که لزوما بار اخلاقی یا پاتولوژیک (بیمارگونه) ندارند. برای مثال، کاتالانها در اسپانیا یا اسکاتلندیها در بریتانیا، جداییطلب نامیده میشوند و این خواسته در قالب فرایندهای دموکراتیک، رفراندوم و چانهزنیهای پارلمانی به بحث گذاشته میشود. اما واژه «تجزیهطلبی» در زبان فارسی، واجد یک بار معنایی عمیقا عاطفی، هراسافکن و جرمانگارانه است. ریشه این واژه از «جزئی کردن» یک کل مقدس میآید. این مفهوم به گونهای برساخته شده که هرگونه تمرکززدایی، فدرالیسم یا حتی مطالبه حقوق زبانی را به مثابه «تلاش برای متلاشی کردن ارگانیسم ملی» بازنمایی کند. به همین دلیل، این واژه ترجمهپذیر نیست؛ زیرا در برگردان آن به زبانهای دیگر، آن «وحشت اخلاقی» و بار معنایی سرکوبگری که در ساختار قدرت در ایران دارد، منتقل نمیشود.
این مفهوم به عنوان یک برچسب همهکاره، ابزار نهایی دگرسازی و تثبیت استیلای سوژه هژمونیک است. در این گفتمان، استاندارد «انسان ایرانی مطلوب»، در ویژگیهای مشخصی خلاصه میشود: مرد، فارس، شیعه اثنیعشری، مرکزنشین و وفادار به روایت رسمی تاریخ ایرانی. هر انسانی که خارج از این دایره تعریف شود، بهویژه ملت ها و اقلیتهای مذهبی پیرامون مانند عربهای احواز، کوردهای سنی، بلوچهای سنی و تورکهای آذربایجان، اگر از پذیرش این سلطه همهجانبه سر باز زند یا به نابرابری ساختاری اعتراض کند، فورا با دال «تجزیهطلب» نشانهگذاری میشود. کارکرد این برچسب، سلب صلاحیت سیاسی از معترض است. با این برچسب، مطالبه پیرامون دیگر یک «خواسته مدنی، اقتصادی یا فرهنگی» نیست، بلکه یک «خیانت ذاتی» و اقدام علیه تمامیت ارگانیک و قدسی کشور تصویر میشود. این واژه به مرکز اجازه میدهد تا هر نوع حقخواهی را به یک مسئله حیثیتی و ناموسی برای بدنه ملی تبدیل کند.
هولناکترین کارکرد مفهوم تجزیهطلبی، نقش آن در تسهیل و توجیه «سیاست مرگ» و صدور کیفرخواستهای اعدام است. در نظام قضایی و امنیتی مرکزگرا، تجزیهطلبی معادل استعاریِ «سرطان بدخیم» یا «عفونت حاد» در ارگانیسم کشور است. وقتی دستگاه قدرت موفق میشود سوژه پیرامونی را در ذهن افکار عمومی مرکز به عنوان یک تجزیهطلب بازنمایی کند، منطق مواجهه با او از قلمرو «حقوق بشر، دادگاه عادلانه و تسامح سیاسی» خارج شده و به قلمرو «بهداشت، قرنطینه و جراحی» وارد میشود. با تومور سرطانی نمیتوان گفتگو کرد؛ تومور را باید برید و دور انداخت.
بنابراین، برچسب تجزیهطلبی به عنوان بستر ساز حقوق جزایی، و روانی برای احکام سنگینی چون «بغی» یا «محاربه» عمل میکند. این مفهوم، وجدان اخلاقی طبقه متوسط مرکزگرا را فلج میکند تا حذف فیزیکی و اعدام جوان احوازی، کورد، یا بلوچ، نه به عنوان یک جنایت سیاسی یا سرکوب سیستماتیک، بلکه به عنوان یک «اقدام بهداشتی و جراحی ضروری» برای حفظ بقای مام وطن تعبیر و پذیرفته شود.
ب) شهرکنشینی استعماری؛ مهندسی دموگرافیک، پادگانسازی و تصاحب فضایی احواز
اگر نظام آموزشی و رسانهای مرکز آزمایشگاههای خشونت معرفتشناختی و نمادین هستند، جغرافیا، خاک و زمینهای ملل پیرامون، میدان عینی غارت مادی و استعمار فضایی ساختار قدرت به شمار میروند. بارزترین و ملموسترین مصداق این فرآیند، در مصادره سیستماتیک و گسترده زمینهای کشاورزان عرب احوازی در حاشیه رودخانهها و مناطق مرزی، بهویژه در اطراف المحمره، تحت پوشش طرحهای کلان ملی نظیر توسعه کشت و صنعت نیشکر رخ داده است. این جراحی سرزمینی با دو کارکرد همزمان طراحی شد: تغییر دموگرافیک یعنی دستکاری بافت جمعیتی و ایجاد کمربند حائل امنیتی. در این زمینه می توان به اعتراف تاریخی علیاکبر هاشمی رفسنجانی در خاطراتش اشاره کرد که به صراحت اذعان می دارد؛ ما از پیامدهای مخرب زیست محیطی طرح توسعۀ نیشکر به خوبی آگاه هستیم، اما ضرورت تغییر دموگرافیک مناطق عربی، که اشتراک سرزمینی و مرزی با برخی شهرهای عراق دارند قدمی بسیار مهم برای امنیت ملی ایران است. چنین اعترافی به روشنی می تواند از وجه امنیتی طرح های موسوم به توسعه کشاورزی پرده بردارد.
در منطق شرقشناسی داخلی، عرب های احواز که در مرز مشترک با همزبانان خود در عراق زندگی میکنند، پیشاپیش به عنوان یک تهدید بالقوه و ناقل احتمالی ویروس دگرخواهی بازنمایی میشود. بنابراین، خاک از دست کشاورز احوازی خارج میشود تا با ایجاد مزارع غولپیکر صنعتی و دولتی، نوعی قرنطینه و سد فیزیکی میان دو سوی مرز ایجاد شود.
این فرآیند به شکل عینی به یک شهرکنشینی استعماری صنعتی و نظامی همهجانبه بدل شده است. دولت مرکزی با خلع ید کشاورزان عرب احوازی از زمینهای اجدادیشان، آنها را ناگزیر به کوچ اجباری و حاشیهنشینی در حلبیآبادها کرد. در مقابل، با ساخت شهرکهای مسکونی اختصاصی و رفاهی در دل این پروژههای نیشکر، نیروهای مهاجرِ ایرانی را برای کار گسیل داشت تا با اسکان آنها، ساختار اتنیکی را به نفع هژمونی مرکز تعویض کند. مضاف بر این، برای مدیریت و تداوم این استیلای ساختاری، حاکمیت اقدام به ساخت شهرکهای مدنی مجزا و مرفه برای مهاجران در معشور، شهر احواز و دیگر مناطق صنعتی نمود؛ شهرکهایی قرنطینهشده که پیوند ارگانیک با بافت ملی منطقه ندارند و به عنوان جزایری از رفاهِ مرکزنشینان در قلب محرومیت الأحواز عمل میکنند.
پایه دوم این تصاحب فضایی، نظامیسازی خشن جغرافیا است. گفتمان امنیتگرای مرکز باعث شده است که صدها پادگان و مقر های نظامی توسط سپاه پاسداران در اطراف شهرها و روستاهای عرب ساخته شود. این پادگانسازی با مصادره اجباری دهها هزار هکتار از زمینهای مردم عرب همراه بوده است. کاشتن این پادگانها در حاشیه روستاها و کانونهای جمعیتی عربی، فراتر از غارت مادی زمین، کارکردی نظارتی و کنترلی دارد؛ این هجوم نظامی، فضا را به یک پادگان بزرگ تبدیل میکند تا هرگونه عاملیت، حرکت مدنی و حقخواهی ملت احواز پیشاپیش زیر سایه لولههای تفنگ پادگانهای استقراری، منجمد و منکوب شود.
ج) خشونت معرفتشناختی و آزمایشگاه نظام آموزشی
نظام آموزشی متمرکز در ایران مدرن به مثابه آزمایشگاهی بزرگ عمل میکند که وظیفه اصلی آن، پاکسازی عناصر دگرگونهی پیرامونی و تولید یک شهروند استاندارد و یکدست است. این فرآیند از طریق آسیمیلاسیون یا همان یکسانسازی اجباری زبانی و فرهنگی صورت میگیرد. در اینجا ما با مفهوم خشونت معرفتشناختی مواجه میشویم؛ خشونتی که در آن، ابزارهای تولید دانش و معنا، ساختار هویتی فرودستان را نشانه میروند.
دولت با محدودسازی و ممنوعیت سیستماتیک تدریس زبانی و فرهنگی ملت های غیرفارس، و در مقابل، با ارائه یک روایت تاریخی منولوژیک یا تکگویانه که عمدتا بر محوریت تاریخ شاهنشاهی، زبان فارسی دری و جغرافیای باستانگرایانه بنا شده است، نوعی نابودی زبانی نرم را به پیش میبرد. کودک عرب در احواز، کورد در سنندج، بلوچ در زاهدان، و تورک در تبریز، از بدو ورود به کلاس اول دبستان با بحرانی وجودی روبرو میشود. او درمییابد زبانی که با آن عشق ورزیده، خواب دیده و جهان را شناخته، در فضای رسمی آموزش فاقد ارزش معرفتی، غیرقانونی و مایه سرافکندگی است.
این فرآیند به شکلگیری آنچه آگاهی دوپاره نامیده میشود، منجر میشود. سوژهی استعمارزده داخلی از یک سو، تجربهی زیستهی خود، پیوندهای خانوادگی و تعلقات عمیق فرهنگیاش را در لایههای پنهان حفظ میکند، و از سوی دیگر، مجبور است خود را از منظر نگاه مرکز یا استعمارگر داخلی باز بفهمد و ارزیابی کند. او یاد میگیرد که برای کسب منزلت اجتماعی و اقتصادی، باید از پوستهی هویتی خود خارج شود، لهجهی خود را سرکوب کند و روایتهای تاریخی مرکز را حفظ نماید. این نظام آموزشی، سوژه پیرامونی را به این باور میرساند که فرهنگ ملی اش یک امر مسئلهدار و توسعهنیافته است که باید با پذیرش هژمونی مرکز اصلاح و درمان شود.
اضافه کردن بازنمایی جامعه تورک، در ایران، به این چارچوب تحلیلی، قطعه مهمی از پازل شرقشناسی داخلی را کامل میکند. وضعیت تورک ها ویژگی منحصربهفردی دارد؛ چرا که آنها از یک سو به دلیل نفوذ تاریخی، مذهبی و اقتصادی، ادغام ساختاری بیشتری نسبت به سایر ملل پیرامونی در مرکز داشتهاند، اما از سوی دیگر، به محض اصرار بر هویت زبانی و فرهنگی خود، هدف خشنترین اشکال دگرسازی و تحقیر ساختاری قرار گرفتهاند.
یکی از آشکارترین نمودهای این دگرسازی، در سازوکار انکار زبانی و تقلیل فرهنگی نهفته است. در گفتمان ناسیونالیسم رسمی و سنتی مرکز، هویت و زبان تورکی مکررا به عنوان یک عارضه تاریخی تحمیلی بازنمایی شده است. این گفتمان با اختراع مفاهیم شبهعلمی مانند آذری باستان، تلاش میکند اصالت زبانی تورک ها را نادیده گرفته و آنها را فارسهای زبانبرگشته قلمداد کند که برای بازگشت به بهداشت ملی، باید زبان مسلط مرکز را بپذیرند. این شکل از خشونت معرفتشناختی، عاملیت تاریخی و هویتی این جامعه بزرگ را به یک انحراف زبانی تقلیل میدهد که باید در آزمایشگاه آموزش و رسانه اصلاح شود.
اما اوج فاز بیمارگونه و طردکننده این نگاه، خود را در قالب حیوانانگاری و تحقیر نمادین نشان میدهد. واقعه تاریخی کاریکاتور روزنامه ایران در اردیبهشت ۱۳۸۵، نمونهای کلاسیک و مستند از این مکانیسم است که در آن، یک رسانه رسمی دولتی سوژه تورک را در قالب سوسک بازنمایی کرد؛ موجودی که زبان انسان یعنی مرکز را نمیفهمد، مایه آلودگی است و منطق مواجهه با آن، نه گفتگو، بلکه استفاده از حشرهکش است. این بازنمایی نژادپرستانه، فراتر از یک خطای رسانهای، آشکار کننده لایههای عمیق و ناخودآگاه شرقشناسی داخلی است که پیرامون غیرفارس را به عنوان یک ارگانیسم پست، مزاحم و مخل بهداشت فضای مدرن شهری تصویر میکند.
پاسخ مجتمع امنیت-سلامت به اعتراضات گسترده سال ۱۳۸۵ در شهرهای آذربایجان نیز دقیقا از همین منطق پیرامونستیزی پیروی کرد. اعتراض مدنی به تحقیر نمادین، فورا از سوی مرکز به عنوان یک شورش کور، تحریکشده از سوی پانتورکیسم یا توطئه امنیتی دولتهای همسایه تعریف شد. بدین ترتیب، حاکمیت با جرمانگاری مطالبه کرامت انسانی و حق زبان مادری در آذربایجان، فرآیند سرکوب و بازداشت فعالان مدنی تورک را به عنوان یک پاکسازی امنیتی و بهداشتی برای صیانت از یکپارچگی ارگانیسم ملی توجیه نمود. واسازی این تجربه نشان میدهد که تورکها نیز علیرغم تفاوتهای تبارشناختی و مذهبیشان با سایر گروهها، به محض مطالبه حقوق هویتی خویش، به سرعت در دایره دیگری عامل بیماریزا قرار میگیرند.
د) مجتمع امنیت-سلامت و تئوریزه کردن سیاست مرگ
در گفتمان زیستسیاست متروپل، دستگاههای امنیتی، نظامی و قضایی نه به عنوان ضابطان بیطرف قانون، بلکه در قامت یک وزارت بهداشت سیاسی یا ارتش پاتولوژیست عمل میکنند. در این فضا، تعابیر تئوریک مربوط به زیستسیاست و سیاست مرگ به دقیقترین شکل ممکن پیوند میخورند.
نظریات زیستسیاست توضیح میدهند که نژادپرستی دولت مدرن زمانی آشکار میشود که دولت برای حفظ بقا و سلامت ارگانیک جامعه خود، مرزی میان آنچه باید زنده بماند و آنچه باید حذف شود ترسیم میکند. در ایران، این مرز دقیقا بر گسستهای اتنیکی و جغرافیایی مرکز و پیرامون منطبق میشود. وظیفه اصلی مجتمع امنیت-سلامت، قرنطینه کردن عامل بیماریزای پیرامونی و جلوگیری از سرایت عفونت مطالبهگری به قلب متروپل است. به همین دلیل است که دستگاه حاکمیت با یک فعال محیط زیست در احواز، یک فعال حقوق زنان در کوردستان، یا یک معلم مدافع زبان مادری در آذربایجان با همان شدتی برخورد میکند که با یک گروه مسلح در بلوچستان. از نظر حاکمیت مرکزگرا، ایدهها و مطالبهی عاملیت سیاسی، خطرناکترین عوامل بیماریزا و ویروسهای جهشیافته هستند؛ زیرا آنها قادرند مشروعیت هژمونی مرکز را زیر سوال ببرند.
در این زنجیره معنایی، نام «دادگاه انقلاب» صرفا یک عنوان اداری برای یک نهاد قضایی نیست، بلکه خود یک دال هژمونیک و استراتژیک است که با منجمد و دائمی کردن مفهوم انقلاب، حاکمیت را در یک وضعیت اضطراری و جنگیِ بیپایان بازنمایی میکند. کارکرد این نام، توجیه دائم تعلیق آیین دادرسی منصفانه در مواجهه با پیرامون است. در اتمسفر این دادگاه، اتهامات مهندسیشده و کشسانی چون «مفسد فیالارض»، «اقدام علیه امنیت ملی» و «اخلال در نظم و امنیت عمومی» به عنوان ابزارهای اصلی پاتولوژیستهای قضایی به کار گرفته میشوند. این عناوین مبهم و فراخ حقوقی به قاضی-پاسدار اجازه میدهند تا هرگونه حقخواهی مدنی، زبانی یا محیطزیستی ملل غیر فارس را به عنوان یک تهدید زیستی ویرانگر علیه کل موجودیت نظام نشانهگذاری کنند.
این فرآیند دگرسازی حقوقی با یک مرزبندی واژگانیِ هوشمندانه تکمیل میشود: حاکمیت به طور مطلق از اعطای جایگاه و عنوان «زندانی سیاسی» به فعالان احوازی، کورد و بلوچ خودداری میکند و آنها را منحصرا «زندانیان امنیتی» مینامد. سلب عنوان زندانی سیاسی کارکردی استراتژیک در فرآیند طرد دارد؛ چرا که واژه سیاسی پیشاپیش اعتراف به وجود یک آرمان، عاملیت فکری و انگیزه شریف مدنی در سوژه است. مرکز با نشاندن برچسب زندانی امنیتی بر پیشانی کنشگر پیرامونی، او را از ساحت سیاست و تفکر اخراج کرده و به دایره تروریسم، جاسوسی، مزدوری بیگانه و بزهکاری فیزیکی تقلیل میدهد. این نامگذاری تضمین میکند که این زندانیان از حداقل امتیازات صنفی حقوقی درون زندان نیز محروم بمانند و صدای اعتراضشان در مرکز شنیده نشود.
امتناع سیستماتیک حاکمیت از نامیدن این کنشگران به عنوان زندانی سیاسی، فراتر از یک لجاجت حقوقی، استراتژی مرکز برای انکار عاملیت نمایندگی است. در منطق هژمونی مرکزگرا، اگر یک فعال عرب احوازی، کورد یا بلوچ به عنوان سوژهای سیاسی رسمیت یابد، به این معناست که مطالبات او نه یک انحراف فردی، بلکه خواستهای جمعی و ساختاری است و او در جایگاه نماینده رسمی و صدای مشروع مردم خویش ایستاده است. بنابراین، دالّ زندانی امنیتی به کار گرفته میشود تا پیوند نمایندگی میان فعال و ملت او به طور کامل قطع شود. مرکز با این شگرد، فعال پیرامونی را به یک مجرم فاقد پایگاه اجتماعی تقلیل میدهد تا از این طریق، از به رسمیت شناختن حقوق، هویت و مطالبات بنیادین کل آن ملت امتناع ورزد. در واقع، با سلب عنوانِ سیاسی از کنشگر، کل یک ملت از حق سخن گفتن، حقِ داشتن نماینده و حقِ مطالبهگری ساقط میشود؛ چرا که خواستههای یک ملت تحت استعمار، پیشاپیش به عنوان یک پرونده سیاه جنایی و خطر امنیتی بازنمایی و بایگانی میگردد.
هنگامی که یک جوان عرب احوازی، کورد یا بلوچ در دادگاههای انقلاب به اتهام افساد فیالارض یا اقدام علیه امنیت ملی محاکمه و به اعدام محکوم میشود، منطق قاضی و بازجو، منطق حقوقی نیست، بلکه منطقی بیولوژیک است. او یک انسان صاحبحق نیست که جرمی مرتکب شده باشد، بلکه یک سلول عفونی، تومور یا بافت مرده از یک پیکره بیمار است که باید برای تضمین بقا، تنفس و سلامت بدنه ایدئولوژیک و سیاسی نظام نابود شود. این دقیقا همان نقطه تجلی سیاست مرگ است: قدرتی که مشروعیت خود را نه از بخشیدن زندگی، بلکه از حق تعیین مرگ دیگری استعمال شده کسب میکند.
ه) کالبدشکافی وضعیت حیات برهنه: شهروندی طرد شده و تعلیق حق دفاع
برایند و هدف نهایی تراکم برچسبها و اتهامات پیدرپی علیه جنبش الأحواز و فعالان آن، ایجاد یک وضعیت استثنایی حقوقی است که در آن سوژهی عرب پیشاپیش از هرگونه امکان دفاع حقوقی و انسانی محروم میشود. وقتی دستگاه امنیتی و رسانهای مرکز موفق میشود اتهاماتی چون تجزیهطلبی، وابستگی به ویروس خارجی، تروریسم و تهدید بدنه مذهبی-ملی را به صورت متراکم و سیستماتیک بر این جنبش بار کند، کنشگر احوازی دیگر به عنوان یک متهم عادی واجد حق دادرسی نگریسته نمیشود. این تراکم اتهامات، کارکردی فراتر از جرمانگاری دارد؛ این فرآیند، سوژه پیرامونی را به وضعیت حیات برهنه یا همان طرد حقوقیِ مطلق در تئوری جورجو آگامبن پرتاب میکند که در واقع نوعی «قانونزدایی از جان» و خارج کردن ارزش جان یک انسان از دایره حمایت قانون است.
در فلسفه سیاسی آگامبن، این وضعیت متعلق به کسی است که حاکمیت او را کاملا از شهروندی طرد کرده و حیات او را به یک حیات بیدفاع تقلیل داده است. دستگاه قدرت با این رفتار، دست به «سوژهزدایی حقوقی» میزند؛ یعنی یک انسان صاحبحق را به یک شیءِ فاقد حق تبدیل میکند که حذف و کشتن او دیگر سلب حیات یک انسان محسوب نمیشود، بلکه به عنوان یک اقدام بهداشتی برای حفظ بقای سیستم تعبیر میگردد. در این میان، «اعترافات اجباری تلویزیونی» که تحت شدیدترین شکنجههای جسمی و شکنجههای سفید اخذ میشوند، به عنوان کارخانه تولید سند برای این مجتمع امنیت-سلامت عمل میکنند. منظور از شکنجه سفید، نوعی از خشونت پنهان و فرسایشی است که هیچگونه آسیب یا علامت عینی روی بدن زندانی باقی نمیگذارد، بلکه از طریق تکنیکهایی چون انزوای مطلق در سلول انفرادی، قطع دائم ارتباط با جهان بیرون، بیخوابی مفرط و محرومیت حسی، ساختار روانی و اراده ذهنی سوژه را متلاشی میکند تا او چارهای جز تسلیم شدن در برابر سناریوی بازجو نداشته باشد.
اعتراف اجباری حاصل از این فرآیند، نه راهی برای کشف حقیقت، بلکه یک تئاتر گفتمانی و رسانهای است. کارکرد استراتژیک این نمایش، مرئی ساختن ویروس و اثبات بیماری به جمعیت متروپل است. هنگامی که فعال عرب احوازی در برابر دوربین تحت این فشارهای ساختاری خود را مفسد فیالارض یا وابسته به بیگانگان مینامد، سیستم از زبان خود قربانی، برچسبهای امنیتی را تایید میکند تا به جامعه مرکزگرا چنین القا کند که تشخیص پزشک یا همان نهاد امنیتی درست بوده و خطر سرایت عفونت به بدنه ملی قطعی است. در نتیجه، این نمایش پیشاپیش حکم اعدام را در افکار عمومی مشروعیتبخشی میکند.
در دادگاههای انقلاب و بازداشتگاههای امنیتی مرکز، فعال عرب احوازی در چنین خلاء حقوقی و بیپناه ساختن مطلقی قرار میگیرد. به دلیل بازنمایی او به عنوان یک عامل امنیتی و عفونی از طریق این اعترافات ساختگی، تمام حقوق بنیادین او پیشاپیش تعلیق میشود. این «مباحسازی جان» یا مباحجانی سیستماتیک که به معنای روا دانستن و مجاز شمردن ریختن خون یک انسان توسط دستگاه قدرت است، وجدان اخلاقی جامعه را در برابر سلب حیات این انسانها فلج میکند. وقتی فعال مدنی یا زیستمحیطی و سیاسی احوازی به این نقطه سقوط میکند، اعدام یا حذف فیزیکی او در سکوت مطلق خبری رخ میدهد؛ چرا که در منطق زیستسیاسی متروپل، او دیگر یک انسان نیست، بلکه یک بافت عفونی است که از میان برداشتن آن، شرط لازم برای صیانت از سلامت ارگانیسم حاکمیت است.
کالبدشکافی مفهوم تمامیت ارضی: دموکراسی بدون حق تعیین سرنوشت
یکی از موانع بزرگی که ملل غیر فارس در مسیر تبیین وضعیت خود با آن روبرو هستند، نظام اصطلاحات و چارچوبهای محدود بینالمللی است که ساختار قدرت در ایران به شکلی نظاممند از آن سوء استفاده میکند. در ادبیات حقوقی سازمانهای بینالمللی، ملل غیرفارس اغلب تحت عنوان خنثی و تقلیلگرای «اقلیتهای قومی» دستهبندی میشوند. این نامگذاری، پیشاپیش یک تله گفتمانی و یک کاهشگرایی آسیبزا است؛ زیرا صورتمسئله پیرامون را از یک «رابطه استعماری ساختاری» به یک «مسئله رفاهی و تبعیض ساده» تقلیل میدهد.
هنگامی که وضعیت یک ملت ( مانند عرب احواز، کورد، بلوچ یا تورک) به عنوان اقلیتی که صرفا از تبعیض رنج میبرد بازنمایی میشود، راهحلهای پیشنهادی مراجع بینالمللی نیز به همان میزان سطحی و اصلاحطلبانه میشود؛ راهحلهایی نظیر الحاق چند تبصره حقوقی، استخدام چند مدیر محلی، یا اجازه محدود برای اجرای مناسک فولکلوریک. این فرآیند چالش بزرگی را برای این ملل ایجاد میکند؛ چرا که زبان بینالمللی موجود، فاقد ظرفیت لازم برای توصیف این واقعیت است که این مردم نه اقلیتهای یک ملت واحد، بلکه مللی تحت استعمار داخلی هستند که حق حاکمیت بر فضا، منابع، اقتصاد و آموزش از آنها سلب شده است.
صطلاحاتی چون «تجزیهطلب» یا «جداییطلب» پیشاپیش برساختههایی استعماری هستند که برای حفاظت از تمامیت ارضی ساختارهای دولتی فاقد مشروعیت دموکراتیک ابداع شدهاند. آنچه در گفتمان رسمی متروپل به عنوان جنبشهای تجزیهطلبانه در سراسر جهان برچسب میخورد، در واقع، مبارزاتی بنیادین برای دستیابی به حق تعیین سرنوشت هستند؛ این مبارزات را نباید تلاش برای فروپاشی، بلکه باید به عنوان «پروسه استعمارزدایی» بازخوانی کرد.
جغرافیای سیاسی ایران امروز، بقایای ساختاری یک امپراتوری سنتی است که با زور آهن و خون به یک دولت-ملت مدرن و متمرکز تبدیل شده است. از این منظر، این تصور یا رویکرد سادهانگارانه که صرف «تغییر رژیم» یا جایگزینی یک حکومت مرکزی با حکومتی دیگر میتواند به دموکراسی پایدار منجر شود، رویکردی برخاسته از نادانی سیاسی است. تاریخ علوم سیاسی هیچ نمونه موفقی از استقرار دموکراسی در یک ساختار چند ملتی به شدت متمرکز و بدون حل مسئله اتنیکی ثبت نکرده است. دموکراسی بدون به رسمیت شناختن پیشینی حق تعیین سرنوشت، مفهومی توخالی و فاقد معناست؛ زیرا حق رای در ساختاری که اقلیتهای آن پیشاپیش محکوم به فرودستی عددی و ساختاری هستند، بازتولید همان استبداد اکثریت یا استعمار مرکز خواهد بود.
شاید دههها یا حتی قرنها طول بکشد تا ناظران و نظریهپردازان سیاسی به این درک برسند که استعمار، انحصار و پدیدهای صرفا اروپایی نیست. مناطق دیگر جهان، از جمله خاورمیانه، فرمهای بومی و پنهان خود را از استعمار داخلی تکامل دادهاند. بنابراین، جابجایی قدرت در مرکز، راهحل بحران ایران نیست؛ بلکه راهحل نهایی در یک فرایند جهانی استعمارزدایی فراملی، مشابه تلاشهای سازمان ملل متحد در دهه ۱۹۶۰ میلادی نهفته است؛ فرآیندی که در آن عاملیت سیاسی ملل غیر فارس به رسمیت شناخته شده و رابطه حقوقی و سیاسی جدید بر اساس اراده آزاد و انتخاب داوطلبانه آحاد فلات ایران بازسازی شود.
نتیجهگیری: واسازی بهداشت سیاسی و افق تکثرگرایی
عبور از چتر کلاسیک شرقشناسی ادوارد سعید و بومیسازی آن در قالب شرقشناسی داخلی به ما این امکان را میدهد تا دریابیم که استعمار و دگرسازی پدیدههایی صرفا متعلق به گذشته یا محدود به مرزهای جغرافیایی قارهها نیستند. ماشین ساختار قدرت در ایران مدرن توانسته است با استفاده زیرکانه از استعارههای پزشکی، بالینی و زیستشناسی نظیر بیماری، عفونت، بافت سرطانی، قرنطینه و جراحی مصلحتی، فرآیند طرد ساختاری، استثمار مادی و حذف فیزیکی ملل غیر فارس را به عنوان یک ضرورت حیاتی، علمی و عقلانی برای حفظ بقای ملی و بهداشت سیاسی جلوه دهد. واسازی این گفتمان پاتولوژیک و افشای خشونتهای معرفتشناختی، رسانهای و عینی آن، نخستین و حیاتیترین گام در راستای رهایی جامعه است. تا زمانی که مطالبه مشروع یک شهروند عرب احوازی، کورد، بلوچ یا تورک به عنوان تکثیر یک ویروس یا رشد یک غده سرطانی بازنمایی شود، امکان شکلگیری هرگونه گفتگوی دموکراتیک و برابر از بین خواهد رفت.
گذار از این وضعیت زیستسیاسی مرگبار استعماری و تبدیل آن از یک ژست سیاسی به یک ضرورت بنیادین، نیازمند ریشهکن کردن سیاستهای امنیتی و پایان دادن به مناسبات استعمار داخلی است. این امر مستلزم به رسمیت شناختن بدون قید و شرط وجود ملتهای غیرفارس، احترام به جغرافیا و سرزمین مادری آنها، و پذیرش حق بنیادین تعیین سرنوشت است؛ امری که تنها با فروپاشی هژمونی متمرکز مرکز و حرکت به سوی افقی تکثرگرا امکانپذیر خواهد بود؛ جایی که تنوع ملی، قومی (اتنیکی) و زبانی نه به عنوان یک تهدید، بلکه به عنوان شریانهای حیاتی، زنده و پویا به رسمیت شناخته شوند.
رحیم حمید، پژوهشگر و روزنامهنگار احوازی در انستیتو پژوهش و مطالعات الحوار
