این نوشتار میخواهد تبیین کند که چگونه تحمیل و ترویج فضیلتهای پوپولیستی و سنتی بر ملت عرب الأحواز تلاشی برای سرپوشی بر استعمار و اشغالگری است؛ حقیقتی که نشاندهنده نفوذ استعمار همهجانبه بر این ملت و اشغال هویت، زبان، تاریخ، اقتصاد، جغرافیا و در یک کلام هستی آن است.
در این بستر استعماری ستایش و بازتولید مداوم صفاتی همچون «مهماننوازی»، «سخاوتمندی»، «وفاداری عشایری» و «غیرت سنتی» توسط نخبگان رسانههای ایرانی کارکردی فراتر از توصیف ساده فرهنگی دارد. این صفات بهمثابه نقابهایی ایدئولوژیک عمل میکنند که بحرانهای عمیق قومی ساختاری، زیستمحیطی، سیاسی و وجودی زیستجهان ملت الأحواز را میپوشانند و از مواجهه انتقادی، تاریخی و حقوقی جلوگیری میکنند.
هنگامی که جوامع تحت اشغال یا در حاشیه توسعه قرار میگیرند، برجستهسازی اخلاق سنتی پاسخی شایع برای بازتولید هویت ارزشمند است. اما این مکانیزم در عین حال که مرهمی نمادین بر زخمهای تاریخی میگذارد، کارکردی ایدئولوژیک در تثبیت ساختارهای بیعدالتی دارد. نامگذاری یک ملیت بهواسطه چند فضیلت مقبول، آن ملیت را از دعوی سیاسی و مطالبه حقوقی بازمیدارد، و تقلیل هویت یک گروه به اخلاق سنتی پرسش از عدالت، حقوق قومی، هویتی، سیاسی، جغرافیایی و توزیع عادلانه قدرت را از موضوعیت میاندازد. این سازوکار را میتوان تعویق امر سیاسی تحت لایه ظاهری اخلاق نامید؛ در اینجا فضایل نه تنها بحران را حل نمیکنند، بلکه خود به مکانیزمی برای پنهانسازی و طبیعیسازی بدل میشوند.
نخبگان ایرانی و دستگاههای رسانهای رسمی از الگوی فضیلتسازی برای مهار بیخطر مطالبات بهره میبرند. تمرکز بر صفات اخلاقی امکان پاسخگویی به مطالبات رادیکال را خنثی میکنند. وقتی سوژه عرب الأحوازی در روایتهای رسمی بهعنوان مهماننواز یا مرزدار وفادار معرفی میشود، مطالبات ملی، اقتصادی و زیستمحیطی بلا واسطه به ویژگیهای احساسی ربط داده میشوند و با انتقالدادن آنها به حوزه اخلاق، مطالبات سیاسی قومی، هویتی و سرزمینی به محاق میروند. از سوی دیگر، رسانهها و صنایع فرهنگی ایرانی با تولید بازنماییهای فولکلوریک و رمانتیک از عرب الأحوازی، که سنخیتی با واقعیت زندگی روزمره او ندارد، نوعی مصرف احساسی برای مخاطب ایرانی تولید میکنند که در آن رنج واقعی هر روزه، مانند خشکی هورها، انتقال آب رودخانهها، آلودگیهای نفتی و افزایش مخوف بیماری سرطان، رتوش میشود و از سپهر دید زدوده میشود. این تصویرسازی به یک محصول تزئینی در اقتصاد نمادین و گردشگری تبدیل میشود که سود آن به بازار فرهنگی ایران میرسد، اما تجربیات واقعی و دردناک زیستجهان ملت عرب الأحوازی را محو میسازد.
در سطح اقتصاد سیاسی، این خشونت نمادین در غارت منابع انرژی و تولید آپارتاید ساختاری تجلی مییابد. الأحواز بهعنوان شریان حیاتی اقتصاد نفت و گاز شناخته میشود، اما در عین حال با بالاترین نرخهای فقر، بیکاری و محرومیتهای بنیادین دستوپنجه نرم میکند. مکانیزم استعماری برای پنهان ساختن این غارت اقتصادی عریان، از همان فضیلتهای دستکاریشده بهرهبرداری میکند. در این ساختار، ثروت خدادادی به ایران منتقل میشود تا بنمایههای توسعه صنعتی و رفاه شهری آن را تأمین کند، در حالی که سهم ملت عرب از این ثروت عظیم، تنها دود چاههای نفت، بیماریهای تنفسی و بیابانزایی است. برجستهسازی فضیلتهایی چون «صبوری سنتی» یا «قناعت عشایری» دقیقا برای این است که هرگونه اعتراض به این پروسه سلب و چپاول، برچسب طمع یا ناآگاهی بگیرد. در این منطق، ثروت سرزمینی ملت عرب «سرمایه ملی» است اما رنجهای زیستمحیطی و انسانی حاصل سلب آن ثروت، تنها سهم الأحواز است که طبق آموزههای گفتمان مسلط ایرانی، باید آن را با نجابت و صبوری تحمل کند.
در این فرآیند، ذهنیت استعمارگر از طبایع اخلاقی و ارزشهای ملت عرب سوءاستفاده کرده و آنها را به ابزاری برای مشروعیتبخشی به استعمارگری خود بدل میسازد. ذهنیت حاکم، تجاوزگری و اشغالگری خود را پشت صفات اخلاقی جامعه عرب پنهان میکند و آن را فضیلت مینامد. در واقع، این ذهنیت با مصادره نجابت و کرامت، از آن سپری محکم میسازد تا ابعاد عریان و مبتذل استعمار، غارت منابع و دستکاری دموگرافیک را بپوشاند. این سازوکار نوعی وارونهسازی هستیشناختی است: استعمارگر تمایل دارد اسکان و استیلای خود را نه حاصل اشغال و تجاوزگری، بلکه معلول «پذیرش و مهماننوازی خودجوش» سوژه عرب وانمود کند. این ترفند گفتمانی، هرگونه نقد ساختاری را خنثی میسازد، چراکه با سپرکردن فضیلتهای عربی، هر نقد به استعمار را نفی فضیلتهای اخلاقی خود جامعه عرب بازنمایی میکند.
همزمان، ذهنیت استعمارگر دچار نوعی شکاف روانشناختی و کوری گفتمانی انتخابی میشود. این ذهنیت بهشکلی تناقضآمیز یکجا فضیلتهای اخلاقی، مانند سخاوتمندی و مهماننوازی اسنادشده به سوژه عرب را تمجید کند، و در جایی دیگر در برابر بی فضیلتی استعمارگرایانه دولت ایران انکار پیشه میگیرد و سکوت میگزیند. ذهن استعمارگر برای حفظ انسجام اخلاقی خود تمایل دارد سلطه و غارت را نادیده بگیرد یا آن را «توسعه، ملیسازی منابع یا وحدت ملی» بازتعریف کند. برجستهسازی فضیلت برای عرب الأحوازی دقیقا کارکرد تسکین وجدان این ذهنیت را دارد؛ چراکه با خود میگوید: «مردمی که اینچنین کریم و مهماننوازند، ناگزیر با مناسبات تحمیلی ما و حضور ما مشکلی ندارند». این کوری خودخواسته مانع از آن میشود که ذهنیت ایرانی رابطه میان سلطه ساختاری دولت و سلب مالکیت از ملت عرب را ببیند. هرگاه این کوری ساختاری با واقعیت استعمار مواجه شود، دچار فرار معرفتی میشود و حقیقت اشغال ملی، هویتی و سرزمینی را به مسائل جزئی مدیریتی یا سوءتفاهمهای فرهنگی فرو میکاهد تا مبادا اعتبار هژمونی خودسازش زیر سؤال برود.
در بعد روانشناختی و جامعهشناختی، ستایش فوقالعاده «مهماننوازی» به یک تاکتیک ایدئولوژیک برای فریب روانی و بیحسسازی جامعه عرب بدل میشود. در این مکانیزم، مفهوم مهماننوازی ابزاری است تا ورود و استقرار مهاجران جدید، احداث شهرکهای صنعتی و تغییرات ساختاری دموگرافیک در الأحواز، امری طبیعی، اخلاقی و تغییرناپذیر جلوه داده شود. گفتمان هژمون با برجستهسازی این صفت تلهای روانشناختی میگسترد: سوژه عرب در صورتی «اصیل» تلقی میشود که در برابر روند جابهجایی دموگرافیک و تغییر ترکیب جمعیتی صبوری و گشادهدستی ورزد. بدین سان، هرگونه نقد یا هشدار نسبت به تبعات قومی-ملی، زیستمحیطی، شغلی و سرزمینی این فرآیندها، توسط دستگاه ایدئولوژیک به «نقض فضیلت مهماننوازی» یا «بداخلاقی قومی» تعبیر میشود. در واقع، مهماننوازی از یک صفت سنتی به مکانیزمی برای مهار دفاع طبیعی جامعه از بوم و وطن الأحواز تبدیل میشود؛ فریبی روانی که در آن پذیرش استیلای دموگرافیک بهعنوان شرافتی اخلاقی بازتعریف و توجیه میشود.
همین تقلیل اخلاقی در مواجهه مستقیم کنشگران و طیفهای گوناگون غیرعرب با طرح مسئله شهرکنشینی استعماری و اسکان مهاجران اقتصادی خود را نشان میدهد. وقتی فعال یا شهروند غیرعرب/غیربومی در پاسخ به تحلیل انتقادی تغییر ساختار جمعیتی میگوید سالها «دیوار به دیوار مردم عرب زندگی کرده و جز خوبی چیزی ندیده»، او دست به یک جابهجایی زیرکانه گفتمانی میزند: فروکاستن یک مسئله ذاتا ملی، سیاسی و سرزمینی به یک تجربه زیسته فردی و خاطره عاطفی. در این رویکرد روابط همسایگی مسالمتآمیز بهعنوان سرپوشی بر مناسبات نابرابر قدرت و مهندسی دموگرافیک بهکار میرود. هرگونه تبیین انتقادی از سیاستهای اسکان و ساخت شهرکهای محصور، بلافاصله «تجزیهطلبی، وطنفروشی و هدایتشده از خارج» نامیده میشود تا فاعلیت آگاهانه عرب الأحوازی انکار گردد. پیام پنهان این گفتمان روشن است: تا زمانی که در سطح فردی و همسایگی روابط اخلاقی برقرار است، نباید و نمیتوان از سیاستهای کلان تغییر ترکیب جمعیتی و اسکان اقتصادی سخن گفت؛ زیرا طرح این مسئله، سوژه عرب را از صفت تحمیلی «مردم صبور و شریف» خارج ساخته و او را در مظان اتهام دشمنی قرار میدهد.
دقیقا در همین بستر گفتمانی است که واکنش و مواجهه عمومی کنشگر ایرانی با فعال عرب قابل تحلیل میشود. هنگامی که مبارز یا فعال الأحوازی برای تبیین وضعیت موجود از مفاهیمی چون «استعمار ساختاری» یا «مناسبات سلطه» سخن میگوید، کنشگر ایرانی با یک مانور ایدئولوژیک وسط میپرد و او را «پانعرب» میخواند، با این ادعا که او نماینده «مردم شریف، صبور و وفادار عرب» نیست؛ مردمی که برای حفظ تمامیت کشور جان دادهاند. این واکنش، عریانترین شکل تعویق امر سیاسی از طریق تفکیک ساختگی میان «سوژه خوب/صبور» و «سوژه بد/تجزیهطلب» است. در این منطق، سوژه عرب تنها زمانی «شریف» شناخته میشود که در وضعیت قربانی صامت، صبور و وفادار باقی بماند و جانفشانیهای تاریخیاش به ابزاری برای انفعال امروزش تبدیل شود. مصادره رنجها و جانفشانیهای گذشته ملت عرب توسط گفتمان ایرانگرا، به ابزاری برای سرکوب نقد ساختاری امروز بدل میشود: عرب مطلوب گفتمان ایرانی، عربی است که رنج بکشد و سکوت کند، اما به محض آنکه زبان تحلیلی و سیاسی به کار گیرد و مرزهای بازنمایی اخلاقی را بشکند، از دایره «مردم شریف» اخراج و متهم به انحراف میشود.
اوج این گسست ایدئولوژیک و فروپاشی نقابهای اخلاقی زمانی رخ میدهد که مردم عرب الأحواز بهصورت تودهای، جمعی و خیابانی وارد عرصه مبارزه میشوند. هنگامی که تودههای عرب با طنینانداز کردن شعار هستیشناختی و سرزمینی «بالروح بالدم نفدیک یا احواز یعنی با جان و با خون، فدایت میشویم ای احواز» علیه سیاستهای استعمارگرایانه شهرکنشینی، آپارتاید اقتصادی، محو زبانی و طرد سرزمینی بانگ آزادی سر میدهند، تمام اطیاف جامعه ایرانی هژمون که به ذهنیت دوگماتیک و استعماری مسلح هستند، تمجیدهای دیروزین خود را نادیده گرفته و به واکنشی عریان دست میزنند. در این لحظه، گفتمان مسلط که فضیلتهای مردم عرب را به انحطاط کشانده بود، تغییر لحن داده و با خشونت کلامی اعلام میکند که «شما حق ندارید نام الأحواز را بر زبان آورید؛ این سرزمین متعلق به همه اقوام است و اگر ناراضی هستید باید به صحرای حجاز و نجد بازگردید».
این مواجهه دژخیمانه از هر دو ابزار اصلی استعمار برخوردار است: نخست، «تکثرگرایی کذب» که در آن ارجاع ناگهانی به حضور سایر اقوام، نه برای احقاق حق، بلکه ابزاری برای آبکردن، انکار و سرکوب فاعلیت تاریخی سوژه عرب در سرزمین مادریاش به کار میرود؛ و دوم، «تبعید گفتمانی و نفی انتساب» که طی آن عرب الأحوازی را به بیابانهای خارج از مرز حواله میدهند تا ماهیت سرزمینی مطالبات او را نفی کنند. این تغییر رفتار عریان نشان میدهد که فضیلتسازی اخلاقی تا زمانی کارکرد داشت که سوژه عرب سکوت کرده بود؛ اما بهمحض آنکه صدای واقعی و سیاسی الأحواز شنیده میشود، استعمارگر نقاب تمجید را درآورده و چهره واقعی سرکوب و طرد هستیشناختی خود را نمایان میسازد.
پس از آنکه روایت فضیلت از بیرون شکل گرفت، خود ملت عرب الأحوازی نیز این روایت را درونی کرده و آن را به ابزاری برای افتخار محافظهکارانه بدل میسازد. افتخار افراطی به بزرگ بودن سفرهها، آئینهای مضیف و سخاوتمندی عشایری، جایگزین آن غرور رهاییبخشی میشود که میتوانست در مطالبه حقوق جمعی و اقدام آگاهانه متبلور شود. این اخلاق تسکینی باعث میشود که سختترین پرسشها درباره یکسانسازی قومی وحذف زبان، تخریب زیستبوم، تبعیض شغلی به پاسخهای فردی و اخلاقی فروکاسته شوند. در این میان، نهادهای سنتی مانند مضیف و برخی شیوخ عرب نیز ناآگاهانه یا طبق مصالح فردی، نقش تکثیرکننده این روایتهای تسکینی را بازی میکنند. المضیف که روزگاری نهاد تصمیمگیری، همبستگی و مقاومت اجتماعی بود، در این چرخه به فضایی برای دیدارهای نمادین با مقامات استانی و ملی و نمایش بیخطر مهماننوازی تبدیل میشود. بدین ترتیب، مقاومت احتمالی در برابر ابتذال فضیلتها از درون تضعیف شده و این فرایند دوگانه تولید بیرونی و درونیسازی داخلی، زیستجهان ملت عرب الأحوازی را به گونهای بازتولید مبتذل دچار میکند که قدرت فاصلهگیری و نقد را از جامعه سلب مینماید و بحرانهای زیستمحیطی، معرفتی و سیاسی را پیچیدهتر میسازد.
علاوه بر این سازوکارها، این سلطه همهجانبه دست به یک «مفهومزدایی و پاکسازی معرفتی» میزند؛ فرآیندی که طی آن زبان عربی از تمام حوزههای رسمی، آموزشی، اداری و تابلوی فضاهای عمومی حذف میشود. حذف زبان عربی تنها یک منع آموزشی ساده نیست، بلکه تلاشی است برای قطع رابطه سوژه عرب با عقبه تاریخی ملی، اندیشهورزی مستقل و ظرفیتهای گفتمانی خود. وقتی زبان یک ملت به حاشیه رانده میشود، تاریخ و مبارزات آن به فولکلور تزئینی و نشانههای بیخطر تقلیل مییابد. گفتمان ایرانستا تلاش میکند زبان عربی را تنها در دایره شعر سنتی، مراثی یا تعارفات روزمره مقبول بداند، اما هرگونه بهرهگیری از زبان برای نقد تحلیلی، تولید دانش و تبیین مناسبات استعماری را طرد و نفی میکند. این پاکسازی معرفتی باعث میشود سوژه عرب امکان صورتبندی مفاهیم سیاسی رهاییبخش را در زبان ملی خود از دست داده و زیستجهان او از ابزارهای بومی اندیشیدن تهی گردد.
محو نامشناختی، مسخ موسیقایی و جنسیتیسازی استعماری هویت
دستگاه تولید نام و گفتمانسازی مرکزگرا، سالهاست که راهبردی همهجانبه را برای جرمانگاری و محو کامل هویت تاریخی ملت عرب الأحواز و جغرافیای مادری آنان در پیش گرفته است. این ساختار سلطه نه تنها نام تاریخی الأحواز را با تغییرات کشوری نادیده انگاشته و اسم تحمیلی «خوزستان» را جایگزین آن کرده، بلکه در پروژهای گسترده دست به فارسسازی سازمانیافتهٔ تمامی نامهای جغرافیایی زده است؛ از نام شهرها و روستاها گرفته تا رودخانهها، تپهها و دشتهای تاریخی. هدف از این پاکسازی نامشناختی، گسستن پیوند هستیشناختی سوژه عرب با جغرافیای اجدادیاش و تهی ساختن زمین از نشانههای بومی مالکیت است.
اما این دستگاه گفتمانی در تداوم پروسه خنثیسازی، گام را فراتر نهاده و هویت جعلی و تعمیمیافته جدیدی را به این ملت تحمیل کرده است: دال «مردم جنوب» یا «جنوبی». اطلاق این مفهوم جغرافیاییمحور، ابزاری است برای قومزدایی گفتمانی و تقلیل یک «ملت صاحبحق بر زمین» به «ساکنان فصلی یک زون اقلیمی». واژه «جنوب» با صفتسازیهایی نظیر «مردم خونگرم و صبور جنوب»، هویت زبانی، قومی و تاریخی ملت عرب را در یک کلیت انتزاعی و بیخطر آب میکند؛ فرآیندی که طی آن، مطالبات بنیادین سرزمینی و سیاسی به مشکلات عام زیستمحیطی یا محرومیتهای منطقهای فروکاسته میشوند تا مسئولیت استعمار ساختاری پشت مظلومیت اقلیمی پنهان بماند.
همزمان با این تغییر نام، صنایع فرهنگی و موسیقیایی مرکز دست به بازتولید نوعی «فولکلور ساختگی و تصاحب موسیقایی» زدهاند. طی دههها، ترانهها و نغمات برآمده از بنادر و سواحل عربی تحت عنوان عام «ترانههای بندری» به نفع زبان و گویشهای مرکز مصادره شدهاند. خوانندگان غیربومی ساکن در این مناطق با ساخت قطعات فارسی و ویدیوکلیپهای انبوه — از ترانههای نمادینی چون «لب کارون»، «دختر احمدآباد»، «دختر بندری» تا آثاری در ستایش ظاهری خرمشهر(محمره)، آبادان(عبادان) و اهواز(احواز) — این موسیقی و جغرافیا را به عنوان «اصالت هویتی و فرهنگی موسم به جنوب» جا زدهاند. کارکرد ایدئولوژیک این ساخت، «عصبیزدایی و رقصندهسازی» ملت عرب است؛ تصویری کلیشهای که میخواهد جامعه عرب را انسانهایی بیدرد، بیدغدغه و غرق در رقص و طبلزنی شبانهروزی نشان دهد. این بازنمایی مبتذل، خشم عمیق ناشی از آپارتاید اقتصادی، خشکاندن هورها و آلودگیهای نفتی را از سپهر دید میزداید؛ چرا که انسان هموارهرقصان و بیخیال، توان صورتبندی مطالبه حقوقی و سرزمینی را ندارد.
خطرناکترین لایه این صنایع فرهنگی، «نگاه استعماری و جنسیتیسازی زن عرب» در این ترانههاست. در این بازنماییها، زن و دختر عرب به کلیشههای فانتزی نظیر «دختر سبزه، مو فرفری، شیطون و بانمک» تقلیل مییابند که تمام وجودشان در شیفتگی در برابر «مرد غیربومی/استعمارگر آمده از مرکز» بازتعریف میشود. روایت تکراری این اثرپذیریهای موسیقایی — که در آن مردی فارس زبان از مرکز وارد منطقه شده و دختر «جنوبی» عاشق او میشود — صرفا یک داستان عاشقانه ساده نیست، بلکه «استعاره گفتمانی از تصاحب سرزمین» است. تصاحب نمادین زن بومی توسط فرد استعمارگر، بازتابی از تسلط بر اصل جغرافیاست که مناسبات نابرابر سلطه، اسکان دموگرافیک و انضمام اجباری را در قالب یک پیوند عاشقانه، نرمال و طبیعی جلوه میدهد.
با ورود این گفتمان به عصر پلتفرمهای دیجیتال، این ابتذال به اوج خود میرسد. عبارات کلیشهای نظیر «اینجا جنوبه،كام توجنوب حبيبي» یا شعارهای سرهمبندیشده، حراج نمادین زیستجهان ملت عرب الأحواز در بازار گردشگری استعماری و «تولید محتوا» است. در این فضا، واژگانی چون «حبیبی» از عقبه تاریخی خود تهی شده و به عنوان ادویههای کلامی بیخطر برای سرگرمی مخاطب مرکز بهکار میروند؛ سریسازی بصری که جغرافیا و هویت واقعی ملت عرب الأحواز را به یک «شهربازی تفریحی و بیدغدغه» برای مسافران تبدیل میکند تا رنج فقر، سرطان، بیکاری و آپارتاید ساختاری پشت نقاب «انرژی مثبت و خوشگذرانی جنوبی» کتمان شود.
بازنمایی پلتفرمی، تسکین روانی و سلب مالکیت سرزمینی
در همین راستا، در عصر پلتفرمهای دیجیتال، سازوکاری که پیشتر در سطح رسانههای رسمی جریان داشت، شکلی رادیکالتر، پیچیدهتر و همزمان «مردمپسندتر» به خود گرفته است. بلاگرهای غیربومی با تولید و بازنشر کلیشههایی نظیر «عرب اصیل» یا شعارهایی چون «پرچم خوزستان بالاست»، نقش دوگانهای را در حفظ هژمونی مسلط ایفا میکنند. از یکسو، این بازنماییها کارکردی تسکینی و مهارکننده دارند؛ سوژه عرب که زیر فشار محرومیت ساختاری، تبعیض و سلب امکانات زیست میکند، با مشاهده تمجید کلامی از سوی یک فعال غیربومی، دچار نوعی «احساس رؤیتپذیری کاذب» و دلخوشی کوتاهمدت روانی میشود. در این حالت، «فید» جایگزین مرز جغرافیایی و «لایک» جایگزین حقوق بنیادین سرزمینی میشود؛ فرآیندی که در آن رنج واقعی در یک مصرف احساسی حل شده و خشم انباشته جامعه مهار میگردد.
اما روی دیگر این نقش دوگانه زمانی آشکار میشود که فعالان و روشنفکران عرب الأحوازی دست به بازسازی فاعلیت تاریخی خود میزنند. به محض آنکه مستندات تاریخی، پژوهشهای هویتی و تحلیلهای مرتبط با حق مالکیت سرزمینی منتشر میشود، همین بلاگرها و جریانهای مسلط بلافاصله نقاب تمجید را کنار زده و وارد مواجهه تهاجمی میشوند. در این لحظه، گفتمانی که تا دیروز اصالت سوژه عرب را میستود، خشنترین انکار هستیشناختی را به نمایش میگذارد: عرب الأحوازی به «مهاجر» تقلیل داده میشود، مالکیت سرزمینی او نفی گردیده و به جغرافیای خارج از مرزها (همچون حجاز، عراق یا یمن) حواله داده میشود. این چرخش ناگهانی نشان میدهد که «اصالت» از دید گفتمان مسلط، تنها تا زمانی اعتبار دارد که سوژه در وضعیت یک «عنصر فولکلوریک و صامت» باقی بماند؛ اما به محض تبدیل شدن به یک «فاعل سیاسی مدعی زمین»، مستوجب طرد و انکار کامل میشود.
این برخورد دوگانه ریشه در یک درک عمیق ساختاری دارد: بنیان تمامی ایدئولوژیهای ملیگرا و دستگاههای دولت-ملت، بهطور جداییناپذیری با مفهوم «سرزمین» پیوند خورده است. جغرافیا در ساختار فکری مسلط، تنها یک قلمرو زیستی یا بستری مادی نیست، بلکه شالوده اصالت، مشروعیت سیاسی و تداوم تاریخی یک جامعه را تشکیل میدهد. تفاوت بنیادی ناسیونالیسم با سایر ایدئولوژیهای کلان در همین انحصار سرزمینی نهفته است؛ زیرا بر خلاف مکاتبی که بر پایه مفاهیم انتزاعی نظیر طبقه یا عقیده شکل میگیرند، ملیگرایی بدون جغرافیای مشخص، معنای سیاسی و عینی خود را از دست میدهد. در این چارچوب، زمین مرز میان «خود» و «دیگری» را ترسیم میکند.
از این رو، دستگاههای نظریهپردازی وابسته به مرکز، راهبردی دوگانه (تدافعی و تهاجمی) را در پیش میگیرند. خطری که از سوی ملتهای تحت سلطه احساس میشود، دقیقا در ادعای سرزمینی و پتانسیل آنها برای بازتولید یک نظم سیاسی نو نهفته است. هدف اصلی گفتمانسازی مسلط، تهیسازی هویت پیرامون از ابعاد سرزمینی آن است. آنان میکوشند مطالبه سرزمینی را بیاعتبار ساخته و تعلقات جغرافیایی ملتهای بدون دولت را به مواردی چون «خردهفرهنگ»، «گویش های محلی» یا «سنتهای قومنگارانه» تقلیل دهند؛ فرآیندی که طی آن، یک ملت صاحب حق بر زمین، به یک موضوع تزئینی در صنایع فرهنگی تبدیل میشود.
زدودن «اعتبار و مالکیت سرزمینی»، سازوکاری مستقیم برای نفی حق تعیین سرنوشت است. با سلب جغرافیا از مسئله ملی، ابعاد مشروعیتبخش و خطرآفرین ناسیونالیسم پیرامون خنثی میگردد؛ چراکه جمعی که مرز، فضا و حق خود بر زمین را از دست داده باشد، دیگر تهدیدی برای ساختار یکپارچه قدرت مسلط محسوب نمیشود. ساختار فکری حاکم با جرمانگاری هرگونه ادعای سرزمینی، تلاش میکند تعلق به زمین را امری حاشیهای، پرخطر یا غیرقانونی جلوه دهد تا از این طریق، مرزهای موجود را ابدی بازنمایی کرده و امکان شکلگیری هرگونه اراده سیاسی مستقل را در نقطه صفر متوقف سازد.
پارادوکس «اصالت بیسرزمین» و ناسیونالیسم ضداستعماری
دقیقا در مواجهه با همین مناسبات سلبکننده است که ناسیونالیسم جامعه عرب الأحواز معنا مییابد؛ آگاهی و ارادهای که نه یک آگاهی برتریطلبانه، بلکه ذاتا ماهیتی ضداستعماری و مقاومتمحور در برابر اشغال همهجانبه ساختار دولت-ملت مرکزگرا دارد. در این چارچوب تحلیلی، موجودیت، هویت و تداوم هستیشناختی سوژه عرب، بدون پیوند بنیادین با «سرزمین» امری کاملا بیمعنا، معلق و تهی است. از این رو، دستگاه ایدئولوژیک مسلط، طرحی پیچیده برای تفکیک اصالت از جغرافیا را در پیش میگیرد: آنان میخواهند مردم عرب «اصیل» شناخته شوند، اما «اصیلی بیسرزمین».
سازوکار تولید «مردم اصیل بیسرزمین» یک مانور روانشناختی یا تمجید ساده نیست، بلکه راهبردی عمیقا استعماری برای مباحسازی جغرافیا است. هنگامی که یک ملت از حق مالکیت سرزمینی خود خلع ید میشود و وجودش تنها در قالب فضیلتهای اخلاقی و مناسک فولکلوریک پذیرفته میگردد، جغرافیای زیستی او به یک «زمین بیصاحب و مباح» تقلیل مییابد؛ فضایی تهیشده از حق حاکمیت بومی که اکنون آماده و مشروع برای اجرای پروژههای استثمار اقتصادی، غارت منابع انرژی، انتقال سازمانیافته آب و احداث شهرکهای استعماری جهت مهندسی ترکیب جمعیتی است.
در این منطق، اصالت منهای سرزمین، تلهای گفتمانی است تا مردم عرب الأحواز رضایت دهند ثروتهای رو و زیرزمینشان چپاول شود و جغرافیای مادریشان تغییر یابد، در حالی که خود تنها نگهبانان صبور «سنتهای بیخطر» باقی بمانند. بنابراین، نفی ادعای سرزمینی و تقلیل مسئله به رفتارهای اخلاقی، دقیقا بسترساز تسلیح دموگرافیک، امنیتیسازی وطن الأحواز و تبدیل آن به جغرافیایی برای استخراج بیواسطه سرمایه به سود مرکز است.
برای گذر از این انسداد عمیق، جامعه عرب الأحواز نیازمند بازسازی فاعلیت تاریخی و گذار از سوژه قربانی/مهمان به سوژه محق و صاحبفاعلیت است؛ گذاری که تقابل بنیادی میان هویت اخلاقی تحمیلی و هویت سیاسی رهاییبخش را عریان میسازد. این رهایی معرفتی تنها زمانی آغاز میشود که جامعه بتواند میان «فضیلتهای سنتی واقعی» و «کارکرد ایدئولوژیک آنها در دستگاه استعمار» تفکیک قائل شود. نفی ابتذال فضیلتها بهمعنای دست کشیدن از کرامت و اخلاق نیست، بلکه بهمعنای بازپسگیری این مفاهیم از دست هژمونی مسلط و تبدیل آنها به ابزارهای مقاومت و خردورزی است. عبور از انفعال، نیازمند صورتبندی نقد ساختاری در حوزه ملی قومی، زبان، اقتصاد، محیطزیست و جغرافیا است؛ نقدی که خود را در تلههای روانشناختی مهماننوازی تحمیلی گرفتار نمیکند و رنجهای تاریخی را به تعارفات اخلاقی فرو نمیکاهد. تا زمانی که این فضیلتهای مبتذل جایگزین تحلیل انتقادی ساختارها شوند، امکان شکلگیری فاعلیت آگاهانه برای تغییر وضعیت موجود مسدود خواهد ماند؛ اما گسست از این بازنماییهای تحمیلی، نخستین گام در مسیر گشودن افقهای نو برای احقاق کلیت حقوق قومی، هویتی، سیاسی و سرزمینی وطن الأحوازی خواهد بود.
رحیم حمید، پژوهشگر و روزنامهنگار احوازی در انستیتو پژوهش و مطالعات الحوار
