مقدمه: بازتعریف امر استعماری در عصر مدرن
در تحلیل کلاسیک و سنتی از پدیده استعمار، ذهنها غالبا بهسمت تصرف نظامی، خطوط مرزی ترسیمشده با پرگار فاتحان، استقرار پادگانها و حضور فیزیکی کارگزاران خارجی میرود. این قرائت، هرچند در بستر تاریخی خود دقیق است، اما قادر به تبیین شکلهای پیچیده، مویرگی و باز تولید شونده سلطه در جهان معاصر نیست. استعمار در دنیای امروز، ساختاری پویاست که پس از برچیده شدن پادگانها یا تغییر پیدرپی دولتها، در تار و پود نهادها، قوانین، زبان و از همه مهمتر در «نظام تولید معرفت» باقی میماند.
ثبات و پایدارسازی نابرابری میان «مرکز هژمونیک» و «مناطق پیرامونی مستعمره شده» محصول کارکرد همزمان دو بازوی بنیادین است: «خشونت ساختاری» که در ساحت عینی، مادی و جغرافیایی به غارت و فرودستسازی مشغول است، و «استعمار معرفتی» که در ساحت ذهنی، زبانشناختی و نمادین، حق روایت و بازتعریف مفاهیم را از دیگری سلب میکند.
این مقاله در صدد است با تکیه بر آرا و تئوریهای اندیشمندانی چون یوهان گالتونگ، فرانتس فانون، ادوارد سعید، والتر مینیولو و انسیبال کیخانو، به کالبدشکافی تلاقی این دو مفهوم بپردازد. هدف اصلی، تبیین این واقعیت است که چگونه جریانهای مرکزگرا و هژمونیک از طریق تقلیل دادن مفاهیم بنیادینی چون «آزادی» به رفاه مصرفگرایانه و سبک زندگی، عملا به بازتولید خشونت ساختاری یاری میرسانند و چرا رهایی واقعی، بدون یک «انقلاب معرفتی» و «استعمارزدایی ساختاری» ناممکن است.
خشونت ساختاری؛ بازتولید نامرئی ستم مادی: نظریه یوهان گالتونگ
مفهوم «خشونت ساختاری» نخستین بار توسط جامعهشناس و پژوهشگر صلح نروژی، یوهان گالتونگ مطرح شد. گالتونگ میان سه شکل از خشونت تمایز قائل میشود: خشونت مستقیم یا فیزیکی، خشونت ساختاری و خشونت فرهنگی.
از نظر او، خشونت ساختاری زمانی رخ میدهد که هیچ عامل یا فاعل مشخص، فردی و مستقیمی برای اعمال جرم وجود ندارد، بلکه این خودِ «ساختار جامعه»، توزیع نابرابر قدرت، ثروت و فرصتهاست که به انسانها آسیب میزند و مانع از شکوفایی پتانسیلهای بالقوه مادی و معنوی آنها میشود. اگر فردی به ضرب گلوله کشته شود، این خشونت مستقیم است؛ اما اگر ساختار سیاسی و اقتصادی جامعه بهگونهای تنظیم شده باشد که گروهی از مردم به دلیل هویت، جغرافیا یا نژادشان از آموزش استاندارد، بهداشت، کار شایسته و محیطزیست سالم محروم بمانند و میانگین عمر یا کیفیت زندگی آنها کاهش یابد، این خشونت ساختاری است. در این فرآیند، خشونت فرهنگی وظیفه دارد تا از طریق توجیهات ایدئولوژیک، به خشونت ساختاری و مستقیم مشروعیت ببخشد و آنها را طبیعی جلوه دهد.
در بسترهای جغرافیایی که با مدل مرکز-پیرامون اداره میشوند، خشونت ساختاری عریانترین شکل خود را در قاب نابرابریهای محیطزیستی و اقتصادی نشان میدهد. احواز را فرض کنیم، جغرافیایی بر روی عظیمترین منابع زیرزمینی، شریانهای انرژی و دریاهای نفت ایستاده است، اما مردم بومی عرب آن، سهمشان از این ثروت کلان، بالاترین نرخ بیکاری، فقر تحمیلی، فقدان زیرساختهای رفاهی اولیه و مدارس محروم است.
اینجا خشونت نه به شکل یک سرباز ایستاده در خیابان، بلکه به شکل لولههای نفتی ظاهر میشود که ثروت را پمپاژ میکنند و به مرکز میفرستند، در حالی که آلودگی، فلرهای نفتی، ریزگردها و رودخانههای خشکشده و تسونامی انواع بیماریهای مرگبار تنفسی، سرطانی، کلیوی و اختلالات هورمنی مزمن را برای میلیونها مردم بومی عرب به ارث میگذارند. این نوع خشونت، نامرئی و نهادینه است؛ زیرا پشت قوانین بوروکراتیک، بخشنامههای دولتی و کلانروایتهای توسعه ملی پنهان میشود. در این فضا، زیستبوم حاشیه قربانی فربه شدن مرکز میشود؛ بدون آنکه مرکزنشین احساس کند جرمی مرتکب شده است.
یکی دیگر از ابعاد خشونت ساختاری، تغییر کارکرد نهادهای قضایی و انتظامی از تأمین امنیت شهروندان به حفاظت از هژمونی مرکز است. در این ساختار، هویت، پوشش، موسیقی، نمادها و اصالت مردمان پیرامون، بهطور پیشفرض بهعنوان یک تهدید امنیتی تعریف میشود. برچسبزنیهای مداوم، نگاههای بدبینانه ساختارمند، و محرومیت از مناصب مدیریتی کلان به دلیل مسائل هویتی، همگی قطعات یک پازل هستند که هدفشان فرودستنگاهداشتن حاشیه و ممانعت از شکلگیری یک طبقه نخبه مستقل در پیرامون است.
استعمارزدایی معرفتی: نبرد بر سر واژهها و آگاهی
نظریه پردازان مکتب استعمارزدایی آمریکای لاتین و آفریقا، بهویژه انسیبال کیخانو و والتر مینیولو، میان دو لایه از استعمار تمایز قائل میشوند: استعمارگری به مثابه یک دوره تاریخی و سیاسی، و امر استعماری به مثابه یک لایه عمیق معرفتی و فرهنگی. آنها استدلال میکنند که اگرچه استعمارگری سیاسی ممکن است پایان یافته باشد، اما امر استعماری به عنوان الگوی جهانی قدرت، همچنان زنده است و ذهنها را مدیریت میکند.
فرانتس فانون، روانپزشک و متفکر برجسته، نشان میدهد که ستمگر چگونه تصویر خود را به عنوان مظهر انسان کامل، متمدن و عاقل به ذهن فرد تحتستم تزریق میکند، تا جایی که فرد تحتستم برای چشیدن طعم آدم بودن، سعی میکند شبیه به ستمگر خود رفتار کند، به زبان او سخن بگوید و جهان را از دریچه چشم او ببیند. استعمار معرفتی دقیقا همین فرآیند است: وضعیتی که در آن مرکز هژمونیک، نه تنها ابزار تولید مادی، بلکه ابزار تولید معنا، علم، هنر و حقیقت را نیز در انحصار خود میگیرد.
در ساختار استعمار معرفتی، مرکز نشین دست به یک امپریالیسم معنایی میزند. او مفاهیم کلیدی مدنیت، روشنفکری، توسعه و از همه مهمتر آزادی را بر اساس زیستجهان، تجربههای تاریخی و اولویتهای رفاهی خود تعریف کرده و سپس این تعریف را به عنوان یک نسخه جهانشمول، مطلق و علمی به تمام ملل و جغرافیاها تحمیل میکند.
وقتی جریانات غالب و تیپیکال مرکزگرا از آزادی سخن میگوید، به دلیل آنکه هرگز طعم تبعیض هویتی، جرمانگاری زبان مادری و غارت زیستبومی را نچشیده، کمتر درکی از ضرورت و توجه به این بعد حیاتی از زندگی مناطق پیرامونی شده داشته و چه بسا که افق دید برخی از آن ها، به آزادی در جنبه هایی از سبک زندگی محدود بماند.
این نگاه، تفکر فردمحور مصرفگرایی است که آزادی را یک کارت بلانش برای تفریح بیدغدغه میداند. استعمار معرفتی زمانی رخ میدهد که این نگاه تقلیلیافته، از طریق رسانههای انبوه، تریبونهای روشنفکری و شبکههای اجتماعی به عنوان به عنوان خواست اصلی و هدف عمده از ازادی ترویج میشود، به طوری که هر تعریفی خارج از این چارچوب، عقبمانده، رادیکال یا ضد ملی خوانده میشود.
از اینرو استعمارزدایی معرفتی به مثابه یک ضرورت رهاییبخش است، و آنگونه که متفکرانی چون نگوگی وا تیونگو مطرح میکنند، بهمعنای قیام علیه این هژمونی معنایی است. استعمارزدایی معرفتی یعنی شکستن انحصار مرکز در تعریف واژهها، پس گرفتن حق روایت رنجها و تروماهای بومی،و برملا کردن این واقعیت که که الفبای آزادی برای ملتهای تحت اشغال و استعمار ایران باید از خواست های طبقۀ متوسط مرکز نشین سوا کرد. چرا که سوداهای آزادی برای ملت های تحت اشغال ایران ریشه در نیازهایی بسی بحرانی تر و ضروری تر از حیات آن ها، مثل زبان مادری و حق بقای بیولوژیک دارد.
بخش سوم: تلاقی دیالکتیکی؛ حفظ ساختار بهواسطه معرفت مرکزگرا
رابطه میان خشونت ساختاری و استعمار معرفتی، یک رابطه خطی یکطرفه نیست؛ بلکه یک رابطه دیالکتیکی، دورانی و همافزاست. ساختار مادی برای آنکه بتواند منابع پیرامون را غارت کند، نیازمند آن است که ذهن جامعه، اعم از مرکز و پیرامون، را در حالتی از ناآگاهی ساختاری و تقلیلگرایی معرفتی نگاه دارد. در چنین حالتی یک پیوند نظاممند میان ذهن استعمارزده و عینیت ساختاری برقرار میشود.
اگر ملتهای تحت اشغال بیدار شوند و تعریفی ساختاری، سیاسی و هویتمحور از آزادی ارائه دهند، اولین گام را برای به چالش کشیدن خشونت ساختاری برداشتهاند. بنابراین، مرکز از طریق بازوان فرهنگی خود، مدام مفاهیم را کانالیزه میکند تا انرژی انباشتهشده جامعه برای رهایی، در مسیرهای مادی-رفاهی و فرهنگی کم خطرتر تخلیه شود.
در این میان، تفاوت آرا عمیق است؛ جریان مرکزگرا آزادی را یک امکان و آپشن برای رفاه بیشتر، و نمود آن را در چیزهایی مثل پارک مجهز، زمین تنیس و کاباره میداند که نتیجهاش حفظ ساختارهای کلان و تنها اصلاح روبناهاست. در مقابل، روایت استعمارزدای پیرامون، آزادی را یک ضرورت حیاتی برای بقا، و نمود آن را در آموزش به زبان مادری، مالکیت بر منابع و زدودن نگاه امنیتی میداند که هدفش واسازی و دگرگونی کلان ساختار قدرت است.
در اینجاست که میتوان نقاب از چهره جریانهای روشنفکری و سیاسی فارسمحور و مرکزگرا برداشت. هراس عمیق این جریانها از طرح مباحثی چون فدرالیسم، حق تعیین سرنوشت، آموزش به زبان مادری و بومیسازی مدیریت منابع، ریشه در یک محاسبه دقیق منفعتطلبانه دارد. روشنفکر مرکزگرا به خوبی میداند که تن دادن به آزادی واقعی، یعنی تن دادن به استعمارزدایی ساختاری و وداع با مواهب بادآورده.
او آگاه است که اگر آزادی از پوسته تفریحی و سبک زندگیاش خارج شود و به عمق ساختارها نفوذ کند، باید تمام امتیازات تاریخی، انحصارهای زبانی، تفوق فرهنگی و ساختارهای اقتصادی که قرنهاست مرکز را به قیمت حاشیهنشینی، فقر و توسعهنیافتگی ملتهای غیرفارس فربه کردهاند، فرو بریزد. او میداند که استعمارزدایی یعنی پایان یافتن انتقال بیرویه ثروت از میادین نفتی و گازی حاشیه به کارخانهها و برجهای مرکز.
به همین دلیل، این جریانها عمدا و به صورت سیستماتیک، مفهوم آزادی را در سطح حقوق فردی طبقه متوسطی منجمد میکنند. روشنفکران ایرانی مایلند از آزادی پوشش و تفریح سخن بگویند تا ژست پیشرو بودن بگیرند، اما به محض اینکه سخن از آزادی هویتی و ساختاری ملتهای تحت اشغال به میان میآید، صف خود را با خشنترین لایههای حاکمیت یکی میکنند و برچسبهای ضدامنیتی میزنند. آنها خواهان قفسی بزرگتر، لوکستر و با امکانات رفاهی بیشتر هستند، مشروط بر اینکه هژمونی و دیوارهای قفس به دست ملتهای غیرفارس فرو نریزد.
بخش چهارم: گفتمان ناسیونالیسم فارسی، مخفی در لباس هویت ایرانی (تبارشناسی گسست تاریخی)
حکومت قاجار به عنوان یک ساختار پیشامدرن، بر بستر مرزهای صلب هویتی یا ناسیونالیسم قوممحور بنا نشده بود. در آن دوران، هویت ملی به معنای مدرن آن که بر یک زبان یا یک قومیت خاص استوار باشد، وجود خارجی نداشت و نه ابزاری سیاسی برای ساختن یک «دولت-ملت» یکپارچه. این واقعیت تاریخی، به هیچ وجه گزارهای برای فروکاستن جایگاه جامعه فارس یا دیگر ملل نیست، بلکه ویژگی مشترک تمامی ساختارهای سیاسی جهان در عصر پیشامدرن است؛ برههای که در آن ملیگرایی هنوز به عنوان مبنای مشروعیت یا ابزار مرزبندی دولتها به کار گرفته نمیشد. این وضعیت، شباهت بسیاری به اروپای پیش از پیمان صلح «وستفالی» در سال 1648 دارد؛ توافقی که پس از آن، دولتها بر پایه هویتهای متمایز قومی و زبانی بازتعریف شدند و واحدهای سیاسی جدیدی مانند دوت فرانسه، آلمان و بریتانیا بر اساس خلقهای خود پدید آمدند.
بر این اساس، امپراتوری قاجار در آن عصر، از نظر کارکردی به یک نظام کنفدرال (اتحادیهای از ملل و ایالات) شباهت داشت؛ ساختاری که در آن مناطق و سرزمینهای مختلف از بیشترین میزان استقلال داخلی در ابعاد قومی، اجتماعی و حتی اداری برخوردار بودند؛ هرچند این ایالات به دلیل نداشتن حاکمیت بیرونی مستقل در روابط بینالملل، فاقد استقلال سیاسی کامل به معنای مدرن کلمه بودند. این نظام سیاسی، مجموعهای از فرمانرواییهای نیمهمستقل را شامل میشد که ارتباط اصلیشان با قدرت مرکزی قاجار، صرفاً در پرداخت مالیات خلاصه میشد. این ویژگی بهویژه در جغرافیای احواز نمود عینی داشت؛ تا جایی که حاکمیت بومی این جغرافیا (در قلمرو امارت عربستان) به مدت 25 سال از پرداخت مالیات به مرکز خودداری کرد و اگر هم در دورههایی مالیاتی پرداخت شد، انگیزهای جز دفع شرّ و دور کردن آزار و هجوم نظامی مرکز نداشت، نه اینکه برخاسته از وفاداری سیاسی یا اعتقاد به یکپارچگی قومی و ساختاری با نظام قاجار باشد. اساسا نفوذ و اقتدار واقعی حکومت قاجار در طول تاریخ، عمدتاً بر مناطق مرکزی مانند طهران، شیراز، اصفهان، کرمان و دیگر مناطق فارسنشین استوار بود؛ سرزمینهایی که هسته اصلی ملت فارس را شکل میدادند، نه جغرافیای متکثری که امروزه مرزهای سیاسی ایران را میسازد.
در این ظرف زمانی مبنایی، قلمرو احواز با عنوان «امارت عربستان» شناخته میشد و تحت حاکمیت عربی اتحادیه قبایل آلمحیسن و خاندان آلبوکاسب اداره میشد. در این قلمرو، بافت جمعیتی اکثریت مناطق را قومیت عرب تشکیل میداد؛ به استثنای بافت بومی و شهری نسبتا غیر عرب (مانند ساکنان دزفول و شوشتر) و اقلیتهای دینی دیرینه همچون صابئین مندایی در مناطقی نظیر شوشتر. از این رو، در آن دوره هیچگونه سیاست جابجایی جمعیتی، اختلاط عمدی یا استعمار اسکانگاهی (شهرکسازی) در این جغرافیا وجود نداشت و هویت عربی با هیچ جریان مهاجم بیرونی که قصد دگرگون کردن بافت بومی منطقه را داشته باشد، روبرو نبود.
اما این گسست و بحران هویتی که هسته اصلی این پژوهش را شکل میدهد، تنها پس از فروپاشی نظام غیرمتمرکز قبلی و با تکیه بر قدرت قاهره بر مردم احواز تحمیل شد. این دگرگونی ساختاری با برچیدن حکومتهای محلی پیرامون توسط رضا شاه پهلوی، بنیانگذار دولت مدرن در ایران، محقق شد؛ فرآیندی که ابتدا به سقوط حاکمیت المرازیق در سال 1924 و سپس به فروپاشی امارت عربستان در سال 1925 انجامید. از آن نقطه عطف به بعد، یک سردرگمی و بحران هویتی عمیق بر توده و نخبگان احوازی تحمیل شد و یک پرسش وجودی سنگین پدید آمد: «آیا ما عرب هستیم یا ایرانی؟»؛ گزارهای ترکیبی که نخبگان حاکم در مرکز همواره آن را تبلیغ میکنند. این پرسش کلیدی شکل گرفت که آیا اصالت و هویت عربی احواز میتواند در ذیل این ساختار تعریف شود، یا اینکه تحقق آزادی و بازگشت به اصالت خویش، تنها در گرو درهمشکستن بندهای سلطه هویتی و زبانی است که از سوی مرکز بر آنها تحمیل شده است؟
چارچوب نظری: تحلیل گفتمان انتقادی و مهندسی حقیقت
تحلیل گفتمان انتقادی، ابزاری کارآمد برای بررسی ریشهها و نشانههای زبانی است که در بطن جامعه جریان دارند و پیامدهای سیاسی کلانی برجای میگذارند. هدف این رویکرد، آشکار کردن روشهایی است که بازیگر مسلط (عنصر غالب مرکز نشین) به کار میگیرد تا سلطه مادی و هویتی خود را اعمال کند. این جریان تلاش میکند تا باورها، مصالح و در یک کلام، «قدرت انحصاری» خود را چنان طبیعی، بدیهی، بیطرف و ازلی جلوه دهد که گویی پدیدهای برخاسته از قانون طبیعت است.
مرجعیت نظری ما در این بخش، نظریه گفتمان ارائهشده توسط «ارنستو لاکلائو» و «شنتال موف» است. این دو اندیشمند استدلال میکنند که حقایق اجتماعی و سیاسی، پدیدههایی ازپیشتعیینشده نیستند، بلکه در درون گفتمانهای برتر و مسلطی شکل میگیرند که در یک دوره تاریخی خاص بر فضای فکری جامعه چیره میشوند. این گفتمانهای هژمونیک، پیش-فرضها و قواعد خود را به عنوان «حقیقت مطلق و جهانشمول» به جامعه تزریق میکنند؛ به طوری که تمامی پدیدهها بر اساس این قواعد سنجیده میشوند و هر صدا یا هویتی که با این چارچوب در تضاد باشد، به عنوان امری نابهنجار، حاشیهای یا خطرناک طرد میشود.
بر این اساس، جهان اجتماعی ساخته و پرداخته گفتمانی است که به آن معنا میدهد. این معناسازی جز از طریق میانجیگری زبان ممکن نیست؛ چرا که زبان تنها منعکسکننده واقعیت نیست، بلکه خود سازنده و شکلدهنده به واقعیت است. از این رو، هرگونه جابجایی و تغییر در ساختار گفتمانها، مستقیما به معنای دگرگونی در کل نظام اجتماعی و سیاسی خواهد بود و نزاعهای گفتمانی، در واقع نبردهایی برای ساختن، بازتعریف یا از بین بردن حقایق اجتماعی هستند.
در نمونه مورد مطالعه، ما با یک فرآیند تاریخی-گفتمانی روبرو هستیم که گفتمان مرکزگرای فارس در درون آن حرکت کرده است تا مصالح قومی و انحصاری خود را در قالب یک بازی زبانی پیچیده تامین کند. در این فرآیند، کلمات، نشانهها و کلانروایتهایی خلق شدهاند که عنصر حاکم توانسته است پشت آنها پنهان شود یا خود را با آنها یکی بازسازی کند. همانطور که در تمامی نمونههای تاریخیِ روابط میان گروههای مسلط و ملل تحت سلطه دیده میشود، گروه مسلط همواره تلاش میکند تا روایتهای خود را با برچسب «جهانشمولی و ملی» به کرسی بنشاند تا از این طریق، ماهیت انحصارگرایانه، بومی و قومی سلطه خود را پنهان و انکار کند.
این روایتی که تحت عنوان تاریخ رسمی دولت ایران بازتولید شده، بهترین نمونه برای ردگیری چگونگی تولید گفتمان توسط یک ملت حاکم است؛ ملتی که مصالح و هویت خود را در قلب ساختار سیاسی قرار میدهد، نقش خود را در مهندسی این گفتمان انکار میکند، و ملل فرودست را متقاعد میسازد که این گفتمان متعلق به همگان و محصولی مشترک است. خطرناکترین لایه در این تصویر ساختگی، تلاش همهجانبه برای مخفی نگه داشتن مکانیسم تولید این گفتمان است تا ملل تحت سلطه، آن را به عنوان سرنوشتی طبیعی و بدیهی بپذیرند. بنابراین، بازتولید گفتمانهای سیاسی و هویتی هژمونیک، همواره نیازمند یک ملت مسلط و گروههای صاحب قدرت است. ماموریت اصلی این کانونهای قدرت، پنهان نگه داشتن فرآیند تاریخی زایش این سلطه است؛ امری که به آنها اجازه میدهد ادعای فراگیر بودن و شمولیت عام گفتمان خود را حفظ کنند.
پوشش کلامی و حذف فاعل در زبان سلطه
تحلیل گفتمان انتقادی به ما یاری میرساند تا دریابیم چگونه یک گفتمان حاکم، نقش خود را در بازتولید ستم پنهان میکند تا با گذشت زمان، به عنوان امری ثابت، مقدس و غیرقابلتغییر جلوه کند. در نمونه احواز، ما میبینیم که نخبگان و جامعه منسوب به ملت حاکم در مرکز، چه در سطح فردی و چه در سطح احزاب و جریانهای سیاسی، به هیچ عنوان حاضر نیستند ستم ساختاری و تبعیض نهادینهشده علیه ملت احواز را به عنوان یک «سیاست قومی اعمالشده از سوی مرکز» بپذیرند. باید توجه داشت که امتناع نخبگان مرکز از پذیرش تبعیض ساختاری، بخشی از همان مکانیسم طبیعیسازی و پنهانسازی سلطه است؛ یعنی گفتمان حاکم با انکار نقش خود، ستم را بهصورت امری عادی و غیرقابلتغییر جلوه میدهد آنها همچنین از به رسمیت شناختن سقوط حاکمیت بومی احواز به دست پهلوی اول خودداری میکنند.
ناسیونالیسم مرکزگرا در ادبیات سیاسی خود همواره از ساختارهای زبانی خاصی بهره میگیرد؛ به عنوان مثال میگوید: «بله، ظلمی بر شما عربها واقع شده است». استفاده از فعل مجهول (بدون فاعل) در این گزاره، یک «پوشش کلامی» هوشمندانه است که به کارگزار مرکز اجازه میدهد از اعتراف به مسئولیت تاریخی ملت حاکم در قبال سلب حقوق تمدنی، زبانی و مادی احوازیها شانه خالی کند. میان این گزاره با این جمله که: «من اقرار میکنم که ما به عنوان ملت حاکم در مرکز، بر شما جامعه عرب ظلم روا داشتهایم»، تفاوتی بنیادین و ماهوی وجود دارد. در حالت اول، ستم پذیری تایید میشود اما عامل و فاعل آن در هالهای از ابهام باقی میماند تا مشخص نشود چه ساختاری این وضعیت را ایجاد کرده است. این مکانیسم نشان میدهد که قدرت چگونه پشت بازیهای زبانی پنهان میشود.
ویژگی دیگر این گفتمان مسلط، تحمیل این قاعده بر ملل تحت سلطه است که مطالبات خود را هرگز خارج از چارچوب مفاهیم مورد تایید مرکز بیان نکنند. در این فضا، مفاهیمی چون آزادی، عدالت و حقوق، تنها زمانی مشروعیت دارند که بر اساس تعاریف مرکزنشینان بازتعریف شوند. در این ساختار، نه به احوازیها و نه به تورکها، کوردها یا بلوچها اجازه داده نمیشود که تعریفی مستقل از آزادی یا حاکمیت بر سرنوشت خویش ارائه دهند؛ بلکه تمامی این واژگان باید از گفتمان کلان مرکز اشتقاق یابند. در نتیجه، اگر بحرانی در ساختار سیاسی رخ دهد، نخبگان مرکز هیچ راهحلی خارج از چارچوب فکری خود را برنمیتابند.
برای ملموستر کردن این فرآیند، میتوان جنبش سیاهپوستان در ایالات متحده را به یاد آورد؛ زمانی که آنها شعار «زندگی سیاهپوستان باارزش است» را برای برجسته کردن ستم خاصی که بر آنان میرفت مطرح کردند، جامعه سفیدپوست با شعار مخالف «زندگی همه انسانها با ارزش است» به مقابله با آنها برخاست. این شعار به ظاهر انسان دوستانه، در واقع تحمیل این قاعده بود که سیاهپوستان حق ندارند بر اساس ویژگی هویتی و رنج متمایز خود سخن بگویند، بلکه باید خود را در عنوان کلی و بیخاصیت «شهروند یکپارچه» منحل کنند.
این مکانیسم در خیزشها و اعتراضات معاصر نیز به وضوح دیده میشود؛ آنجا که روشنفکران و جریانهای سیاسی مرکز به فعالان ملل غیر فارس امر میکنند که نباید با هویت قومی خود (مثلا به عنوان یک عرب یا کورد) به اعتراضات بپیوندند، چرا که طرح حقوق ملل در این برهه، صدمه به صفوف مبارزه و کمک به استبداد تعبیر میشود! پیام مرکز روشن است: استقبال از شما تنها زمانی ممکن است که ویژگیهای هویتی و مطالبات سرزمینی خود را کنار بگذارید و به عنوان شهروندی مطیع، همان خواستههای طبقه متوسط پایتخت را تکرار کنید. این همان رابطه تحمیلی است که هگل آن را در قالب دیالکتیک «خدایگان و بنده» تبیین میکند.
این فرآیند، مصداق همان سخن «هانا آرنت» در کتاب «آیشمن در اورشلیم» است که مینویسد: «وقتی به خاطر یهودی بودنت به تو حمله میشود، باید به عنوان یک یهودی از خود دفاع کنی، نه به عنوان یک آلمانی یا شهروند جهان». این همان حقیقتی است که ملت احواز با آن روبروست؛ زمانی که مرکز تلاش میکند تا عنوان ساختگی «عرب ایرانی» را بر آنها تحمیل کند تا مطالبات متمایز و سرزمینی آنان را در خواستههای عمومی مرکز منحل سازد.
این جهانشمولیِ کاذب، ابزاری برای انکار تکثر و از بین بردن ویژگیهای متمایز ملل است تا راه برای ادغام اجباری و مسخ هویتی هموار شود. نخبگان مرکز ادعا میکنند که: «ما همگی زیر این پرچم شبیه یکدیگریم، پس نباید بر اختلافات تأکید کرد»؛ اما این یک مغالطه است، چرا که این هویت به ظاهر مشترک و واحد، در واقع همان هویت، زبان و فرهنگ قومیت حاکم است که لباس ملی بر تن کرده است تا دیگران را ذوب و شبیهسازی کند.
پروژه ی «ایرانیسازی» به مثابه ابزار استعمار داخلی
ناسیونالیسم فارسی-ایرانی، تحت تأثیر این شرایط تاریخی و گفتمان حاکم، در پی شکلگیری دولت-ملت مدرن در آغاز قرن بیستم پدید آمد. در این ساختار جدید که بر ویرانههای ممالک محروسه بنا شد، نخبگان مرکز دریافتند که برای به کنترل درآوردن ملل متکثرِ این جغرافیا بدون نیاز به جنگهای دائمی، نیازمند یک ابزار قدرت نرم هستند. از این رو، نام جغرافیای سیاسی را از «بلاد فارس» یا «پرشیا» به «ایران» تغییر دادند. این استراتژی دقیقاً برعکس روند کشورهای همسایه بود؛ در عراق و سوریه، حکومتها از همان ابتدا ماهیت عربی خود را پنهان نکردند و تلاشی برای ساختن یک چتر هویتی جدید جهت هضم کردن کوردها انجام ندادند (بلکه وجود مستقل آنها را انکار کردند)، همانطور که ترکیه نام خود را مستقیما از قومیت ترکی گرفت.
اما ایران آمیزهای از ملل گوناگون است؛ تورک ها، کوردها، احوازی ها، بلوچها و ترکمنها بخش عمده این جغرافیا را شکل میدهند. این تکثر جمعیتی به نخبگان مرکز اجازه نمیداد که سلطه خود را صرفا با تکیه بر توان نظامی حفظ کنند؛ در نتیجه به سمت روشهای نرمِ گفتمانی حرکت کردند. راهبرد اصلی آنها، «انکار فیزیکی» ملتها نبود، بلکه «جعل حقیقت در فرآیند ملتسازی» بود. آنها از طریق بازتعریف مفاهیم، پروژهی «ایرانیسازی» را کلید زدند تا محوریت و تفوق یک زبان و فرهنگ خاص را پشت عنوانی فراگیر پنهان کنند و از این طریق، گروههای هویتی و ملل غیر فارس را به حاشیه برانند.
در این چارچوب، زبان فارسی به عنوان ظرف اصلی این هویت کلان معرفی شد و این کلیشه ترویج یافت که زبان فارسی، انتخاب داوطلبانه و تاریخی همه ملل برای پیشرفت و فرهنگ بوده است، و زبانهای کوردی، تورکی و عربی، صرفا «گویشهای محلی و بومی» هستند که توانایی تبدیل شدن به زبان علم و تمدن را ندارند! نویسندگان مرکزگرا همواره استدلال میکنند که پافشاری بر حفظ این انحصار زبانی، یگانه راه حفظ «تمامیت ارضی» است.
اگر نام این جغرافیا همچنان «فارسستان» یا پرشیا باقی میماند، تفوقطلبی مرکز به راحتی افشا میشد. اما واژه «ایران» به عنوان یک چتر واژگانی عمل کرد تا برتریجویی هویتی را پنهان کند. فرد مرکز نشین با اطمینان خود را «ایرانی» مینامد، چرا که میان ایرانی بودن و هویت زبانی و فرهنگی او هیچ شکافی وجود ندارد؛ اما فعالان و خلقهای دیگر تحت تأثیر این فشار گفتمانی، ناچار میشوند عناوین ترکیبی نظیر «عرب ایرانی» یا «تورک ایرانی» را به کار ببرند. این تناقض نشان میدهد که ایرانی بودن، هویتی خنثی و بیطرف نیست، بلکه باز تولیدکننده محوریت مرکز است.
بر اساس این منطق گفتمانی، دفاع از مرزهای سیاسی به یک امر مقدس و فراتاریخی تبدیل میشود که بر اساس آن، هیچ ملتی حق مطالبه حاکمیت بر سرزمین خود را ندارد. در این چارچوب، یک احوازی، کورد یا بلوچ تا زمانی که خود را در ذیل این عنوان تعریف کند، از نظر حقوقی و سیاسی فاقد حق تشکیل نیروی دفاعی مستقل، برقراری روابط فرامرزی با همپیمانان خود یا اقامه حاکمیت ملی بر خاک و زیستبوم خویش خواهد بود.
هویت احوازی: رد قاطع الگوهای ادغامی و هویات ترکیبی
احوازی بودن، هویتی است که بر بنیادهای مشخص قومی و سرزمینی استوار است: جغرافیای متمایز، تاریخ حکومت های عربی مستقل نظیر حکومت مشعشعیان، فرهنگ، زبان و جهان-بینی مشترکی که سرنوشت این جامعه را به هم پیوند میزند. این هویت، معنای خود را از ریشههای عربی خویش میگیرد و صاحب حق حاکمیت بر خاک و مقدرات خویش است. بر مبنای این استدلال، اصالت احوازی با منحل شدن در هویت تحمیلی مرکز (ایرانی بودن) در تناقض است. این رویکرد، به طور قاطع جزء دانستن احواز از این ساختار سیاسی را رد میکند و فرآیند ادغام اجباری را به چالش میکشد. گام نخست برای شکلگیری یک جریان رهاییبخش، شکستن این قید گفتمانی و نپذیرفتن روایتی است که فرهنگ مرکز را متعالی و برتر جلوه میدهد.
تناقضات این گفتمان حاکم، حتی در ذخیره لغوی و اصطلاحات روزمره رسانهها نیز آشکار است؛ ترکیبهایی مانند «ایرانی عربتبار» یا «عربزبان» به وفور به کار میروند، اما هرگز واژهای به نام «ایرانی فارستبار» یا «فارسزبان» برای هویت حاکم استفاده نمیشود، چرا که هویت آنها عین معیار و اصل فرض شده است. همچنین نامهای جغرافیایی ملل (مانند کوردستان یا بلوچستان) به عنوان مناطقی فرعی در تقسیمات کشوری پذیرفته میشوند (و نام عربستان به کل حذف میشود)، اما هیچ استانی به نام فارستان وجود ندارد، زیرا کل جغرافیا ملک طلق پنداشته میشود.
بنابراین، پذیرش عنوان ترکیبی «عرب ایرانی»، در واقع تن دادن به ساختاری است که بر پایه انکار خویشتن و تثبیت هژمونی مرکز بنا شده است. کسی که به این هویت ترکیبی تن داده است، باید به این تناقض پاسخ دهد که چگونه یک ملت میتواند همزمان هویت مستقل خود را حفظ کند و در عین حال، تابعیت هویتی ساختاری را بپذیرد که اساسا وجود تاریخی، سرزمینی و فرهنگی او را به عنوان یک «ملت صاحب حق تعیین سرنوشت» انکار میکند و او را تا سطح گروههای طایفهای و حاشیهای فرو میکاهد؟
پروژههایی مانند فدرالیسم یا تمرکز زدایی صوری، بدون حل این مسئله بنیادین هویتی، راهحلهایی تکنوکراتیک و بیحاصل هستند که نمیتوانند حق حاکمیت ملل بر منابع، زیستبوم و آیندهشان را تضمین کنند. رهایی واقعی ملل پیرامون — اعم از عرب، کورد، تورک و بلوچ — نه از مسیر بازسازی بناهای سیاسی در پایتخت، بلکه از نقطه آغازین نافرمانی معرفتی، پس گرفتن حق روایت، و ایستادگی بر حق تعیین سرنوشت به عنوان ملتهایی مستقل و متمایز عبور میکند.
بخش پنجم: چرا مفهوم «استعمار داخلی» برای جامعه فارس گنگ و نامانوس است؟
یکی از بزرگترین چالشها در گفتگو میان ملتهای تحت اشغال و جامعه مرکزگرا (فارس)، عدم درک مشترک از واژه «استعمار» است. هنگامی که یک عرب احوازی، یک بلوچ یا یک کورد از مناسبات استعماری حاکم بر جغرافیا و هویت خود سخن میگوید، جامعه و روشنفکر فارس غالبا با شگفتی، گنگی یا گارد تدافعی شدید برخورد میکند. این گنگی و ناتوانی در درک مفهوم استعمار، یک فرار عامدانه یا صرفا یک لجاجت سیاسی نیست؛ بلکه ریشه در یک «نابینایی ساختاری و معرفتی» دارد که میتوان آن را در سه لایه تبیین کرد:
۱. همذاتپنداری تاریخی با دولتـملت استعمارگر
در حافظه تاریخی و متون درسی جامعه فارس، مفهوم استعمار همیشه یک امر «خارجی» تعریف شده است (مانند حضور بریتانیا یا روسیه در تاریخ معاصر). آنها هرگز یاد نگرفتهاند که استعمار لزوما از پشت مرزها نمیآید، بلکه میتواند در داخل یک جغرافیا و از طریق یک قومیت بر ضد قومیتهای دیگر بازتولید شود.
از زمان شکلگیری دولتـملت مدرن در قرن گذشته، هویتی به نام «ایرانی بودن» به طور کامل بر هویت، زبان، تاریخ و مفاخر «فارس» منطبق شد. در این فرآیند، جامعه فارس ناخودآگاه خود را صاحبخانه، بانی و معیار اصلی این جغرافیا پنداشت. کسی که خودش در تار و پود ساختار حاکم حل شده و منافع مادی و معنوی آن را به ارث میبرد، هرگز نمیتواند ماهیت استعماری آن ساختار را ببیند. برای او، این ساختار «طبیعی، ملی و بدیهی» است؛ در نتیجه، رنج پیرامون را نه برخاسته از یک ساختار استعماری، بلکه به عنوان «مشکلات مدیریتی، توسعهنیافتگی یا محرومیت عادی» تعبیر میکند.
۲. نفع ساختاری و نابینایی طبقاتی و هویتی
روانشناسی سلطه به ما میآموزد که امتیاز، برای کسی که به آن عادت کرده است، شبیه برابری جلوه میکند. جامعه مرکزنشین از امتیازات بیشماری برخوردار است که به دلیل تکرار روزمره، برایش نامرئی شدهاند:
- او به زبانی درس میخواند، مینویسد و استخدام میشود که زبان مادری اوست.
- رسانهها، سینما و ادبیات رسمی، مدام تصویر او را به عنوان مظهر تمدن، هوش و مدنیت بازتولید میکنند.
- ثروت پمپاژ شده از حاشیه (مانند نفت احواز)، زیرساختهای رفاهی، دانشگاهی و پزشکی شهر او را فربه میکند.
وقتی یک مرکز نشین هرگز طعم تحقیر زبانی، لکنت اجباری در مدرسه، نگاه امنیتی به لباس بومی، و فقر تحمیلی در کنار چاههای نفت را نچشیده است، مفهوم «استعمار» برایش یک فانتزی ذهنی یا یک واژه رادیکال و تجزیهطلبانه به نظر میرسد. او چون خطوط نامرئی این قفس استعماری را حس نمیکند، وجود قفس را بهطور کلی انکار میکند.
۳. هراس از فروریختن کلانروایت مظلومیت مشترک
جامعه فارس خود را تحت ستم استبداد سیاسی (حکومتها) میداند. به همین دلیل، روشنفکر فارس ترجیح میدهد یک کلانروایت به نام «مظلومیت همگانی تحت سایه دیکتاتوری» بسازد. در این روایت، همه ساکنان این جغرافیا به یک اندازه مظلومند و درد همه یکی است (که معمولا در سطح همان آزادیهای تفریحی و سبک زندگی تعریف میشود).
طرح مفهوم «استعمار داخلی»، این کلانروایت آرامشبخش را به شدت مخدوش میکند. این مفهوم به روشنفکر فارس یادآوری میکند که گرچه او در ساحت سیاسی تحت ستم استبداد است، اما در ساحات هویتی، زبانی و اقتصادی، ناخودآگاه شریک جرم و مصرفکننده مواهب یک ساختار استعماری علیه ملتهای غیر فارس است. پذیرش این واقعیت، مستلزم یک شجاعت اخلاقی و تن دادن به «استعمارزدایی» است؛ یعنی پذیرش پایان تفوق زبانی و توزیع عادلانه ثروت. از آنجا که تن دادن به این حقیقت، امتیازات تاریخی مرکز را به خطر میاندازد، ذهن مرکزگرا ترجیح میدهد مفهوم استعمار را گنگ، نامفهوم و غیرقابلبحث باقی نگه دارد.
خلاصه اینکه مفهوم استعمار برای جامعه فارس گنگ است، چون آنها «سوژه» استعمار هستند، نه «ابژه» آن. آنها در لایههای عمیق این ساختار نفس میکشند و فربه میشوند. تا زمانی که روشنفکر مرکزگرا شجاعت واسازی خویشتن و نقدِ هژمونی زبانی و مادی خود را پیدا نکند، فرسنگها تفاوت دیدگاه میان تعریف پیرامون از «آزادی به مثابه بقا و استعمارزدایی» با تعریف مرکز از «آزادی به مثابه رفاه و سبک زندگی» پابرجا خواهد ماند.
بخش ششم: مفهوم استعمار پذیرا Receptive Colonialism و هژمونی نرم مرکز
مفهوم استعمار پذیرا Receptive Colonialism در ساحت اندیشه سیاسی معاصر، فراتر از یک توصیف ساده از تقابل میان مرکز و حاشیه است، بلکه به مثابه نوعی استراتژی بقا برای ساختارهای قدرت عمل میکند که در آن، سلطه نه از طریق نفی مطلق، بلکه از مسیر ادغام کنترلشده و پذیرش ظاهری مطالبات پیرامون تداوم مییابد (1). در این پارادایم، دولت-ملتهای برآمده از الگوهای استعماری کلاسیک، برای گریز از بحران مشروعیت و مقابله با جنبشهای گریز از مرکز، ردای حقوق بشر و دموکراسی صوری بر تن میکنند تا هسته سخت استعمار را در لایههای نرمی از مدارا و تساهل بوروکراتیک پنهان سازند. این فرآیند، در واقع نوعی مهندسی رضایت در فضای پسااستعماری است که در آن، استعمارگر بهجای سرکوب فیزیکی عریان، به پذیرش گزینشی روی میآورد تا از رادیکالیزه شدن مطالبات بنیادین جلوگیری کند. در ساختار سیاسی ایران که بر بنیانهای تمرکزگرایی صلب بنا شده است، این مکانیسم به وضوح در مواجهه با ملتهای غیرفارس قابل ردیابی است؛ جایی که حقوق مدنی و شهروندی به عنوان ابزاری برای اخته کردن مطالبات ملی و حاکمیتی به کار گرفته میشود.
این استراتژیِ پسااستعماری، بازتابی دقیق از یک فرآیند جهانی در بازسازی ساختارهای قدرتِ انعطافپذیر است. در تجارب بینالمللی معاصر، مانند مواجهه دولتهای شبهلیبرال استرالیا، نیوزیلند یا کانادا با ملتهای بومی و محلی، مکانیسم مشابهی سربرآورد که در ادبیات انتقادی غرب به «کثرتگرایی صوری و نمادین» یا توکنیسم Tokenism معروف است. وضعیتی که در آن، حاکمیت مرکزی بابت جنایات تاریخی گذشته عذرخواهیهای رسمی و نمادین میکند، موزههای بومی تأسیس مینماید، زبان آنها را در بسترهای حاشیهای ارج مینهد و رقصها و مناسک محلی را در قاب جشنوارههای رسمی میگنجاند، اما هرگز حق مالکیت بنیادین بر زمین، حاکمیت بر منابع طبیعی زیرزمینی و ساختار قدرت سیاسی ملتهای بومی را بازنمیگرداند. در مدل ایرانی استعمار پذیرا نیز، مرکز نشین هژمونیک مایل است زبانهای مادری را در حد یک «رشته دانشگاهی اختیاری، نمایشی و عقیم» یا پوشش بومی را در قاب «جشنوارههای فولکلوریک استانی و توریستی» به رسمیت بشناسد، تا از این طریق، صورتمسئله اصلی یعنی غارت نظاممند ثروت و آپارتاید ساختاری را پنهان سازد.
استعمار پذیرا در بطن خود حامل یک تناقض درونی است: قدرت حاکم برای حفظ کلیت خود ناچار است بخشهایی از هویتهای تحت ستم را به رسمیت بشناسد، اما این به رسمیتشناسی همواره در سطحی نمادین و غیرساختاری باقی میماند. به عنوان مثال، اجازه دادن به آموزش محدود زبانهای مادری یا برگزاری جشنوارههای لباس محلی، نمادهایی از این پذیرش هستند که هیچ خللی در ساختار توزیع ناعادلانه ثروت، مالکیت بر زمین و حاکمیت سیاسی ایجاد نمیکنند. در واقع، استعمار پذیرا میکوشد ملتهای تحت اشغال را به اقلیتهای فرهنگی تقلیل دهد؛ فرآیندی که در آن هویت جمعی یک ملت، از یک سوژه سیاسی مطالبهگر به یک ابژه فولکلوریک و توریستی تبدیل میشود. این تقلیلگرایی، جوهر اصلی استعمار نرم است که با استفاده از واژگان لیبرالی و حقوق بشری، امکان هرگونه بحث درباره حق تعیین سرنوشت را مسدود میکند. در این گفتمان، هر کسی که فراتر از این پذیرشهای حداقلی گام بردارد، به سرعت از چتر حمایتی حقوق بشر خارج شده و در دایره تهدیدات امنیتی قرار میگیرد، چرا که استعمار پذیرا تنها تا مرز تنوع بصری پیش میرود و هرگز به قلمرو «تقسیم واقعی قدرت» ورود نمیکند.
تحلیل عمیق این پدیده نشان میدهد که استعمار پذیرا چگونه از بحرانهای دموکراتیک برای بازسازی خود استفاده میکند. زمانی که فشارهای بینالمللی یا شورشهای داخلی علیه استبداد بالا میگیرد، ساختار استعماری با گشایشهای کوچک در حوزه حقوق فردی، سعی میکند خود را به عنوان دولتی در حال اصلاح نشان دهد. اما این اصلاحات همواره در مرکز متروپل متمرکز است و پیرامون کلونی تنها به عنوان تابعی از این تغییرات دیده میشود. در اینجاست که مفاهیمی چون “ایران برای همه ایرانیان” به مثابه یک شعار استعماری عمل میکند؛ چرا که این شعار پیشفرض میگیرد که هویتها پیشتر در یک دیگ جوشان ادغام شدهاند و اکنون تنها مشکل در نحوه اداره این واحد سیاسی است. این رویکرد، تاریخ اشغال، سرکوب زبانی و غارت سیستماتیک منابع را به نفع یک برابری صوری حذف میکند. استعمار پذیرا در واقع به دنبال آن است که هزینههای نگهداری مستعمرات را از طریق اعطای امتیازات کوچک فرهنگی کاهش دهد، بدون آنکه دسترسی استعمارگر به منابع استراتژیک مانند نفت، گاز و آب در مناطق حاشیهای با کمترین تهدیدی مواجه شود.
نخبگان مرکزگرا در تئوریزه کردن این فرآیند نقشی حیاتی بر عهده دارند و عملا یک «صنعت حقوق بشر انحصاری و طبقاتی» ایجاد کردهاند. آنها با استفاده از تریبونهای حقوق بشری و رسانههای جریان اصلی، مطالبات ملتهای غیرفارس را به عنوان مسائل عدم توسعهیافتگی یا تبعیض طبقاتی بازتعریف میکنند. این بازتعریف، ماهیت ملی و سرزمینی مبارزات را پاک کرده و آنها را به مشکلاتی تکنیکی تبدیل میکند که گویا با یک مدیریت دموکراتیک بهتر در تهران قابل حل است. در نگاه تئوریزهشده این جریان، نقض حقوق بشر تنها زمانی واجد اهمیت حیاتی و شایسته بیانیههای بینالمللی است که در مرکز متروپل رخ دهد یا معطوف به لایههای رفاهی و اجتماعی طبقه متوسط پایتخت باشد (مانند لغو یک کنسرت، محدودیتهای سبک زندگی یا دستگیری یک فعال مدنی در تهران). اما هنگامی که نوبت به پیرامون میرسد، پدیدههای مرگباری چون فقر سیستمی تحمیلی، اعدامهای فلهای و مخفیانه، و آپارتاید اکولوژیک، دگردیسی معنایی پیدا کرده و به عنوان «عوارض ناخواسته توسعه» یا «مسائل دفاعی، مرزی و امنیتی» بایگانی میشوند.
این فریب بزرگ، مانع از آن میشود که پیوند ارگانیک میان «دیکتاتوری در مرکز» و «استعمار در پیرامون یا حاشیه» درک شود. واقعیت این است که دیکتاتوری در ایران، معلول ساختار استعماری دولت-ملتی است که برای حفظ مرزهای تحمیلی و سرکوب ملل متنوع، ناگزیر از تولید استبداد است. بنابراین، دموکراسی بدون استعمارزدایی، یعنی دموکراسی برای ملت حاکم و تداوم استعمار پذیرا برای ملل تحت ستم است. در چنین فضایی، صندوق رای تنها ابزاری برای مشروعیتبخشی به تداوم اشغالگری است، چرا که جامعه اکثریت حاکم فارس هرگز به نفع آزادی و حقوق ملت های اقلیت شده تحت ستم نه رای می هد و نه از امتیازات نژادی و اقتصادی خود دست می کشد.
استعمار پذیرا همچنین در حوزه محیط زیست و اقتصاد به شکل آپارتاید اکولوژیک ظاهر میشود. در حالی که گفتمان رسمی از حفاظت از محیط زیست سخن میگوید، تخریب عمدی تالابها، انتقال آب رودخانهها و ایجاد آلودگیهای صنعتی در مناطق غیر فارس، ابزارهای جابجایی جمعیتی و تضعیف مقاومت ملی هستند. اینجاست که پذیرش حقوق بشر به یک کمدی تلخ تبدیل میشود؛ دولتملتی که اجازه انتشار چند نشریه به زبان عربی یا تورکی را میدهد، همزمان معیشت و زیستبوم میلیونها انسان را با سدسازی و غارت منابع نابود میکند. این تناقض، جوهر استعمار پذیر است: اعطای زبان و گرفتن زمین. زمین در اینجا نه فقط به عنوان یک دارایی اقتصادی، بلکه به عنوان بستر هویت ملی و تاریخی عمل میکند. با نابودی بستر سرزمینی، هویت ملی به یک امر انتزاعی تبدیل میشود که دیگر توان سیاسی برای ایستادگی ندارد.
بنابراین، مبارزه علیه استعمار پذیرا نیازمند یک آگاهی اپیستمولوژیک است که بتواند فراتر از واژگان فریبنده حقوق بشری مرکزگرا را ببیند. استعمارزدایی واقعی از راه به رسمیت شناختن حق حاکمیت ملی و پایان دادن به قیمومیت مرکز بر پیرامون آغاز میشود. هر طرحی که به دنبال حفظ ساختار فعلی جغرافیای سیاسی ایران تحت نام دموکراسی باشد، تنها در حال بازسازی استعمار پذیر است. آزادی ملت عرب احواز، کورد، تورک و بلوچ نه از مسیر صندوقهای رأی در تهران، بلکه از طریق بازپسگیری حق تعیین سرنوشت و مالکیت بر سرنوشت خویش میگذرد. تا زمانی که مفهوم ملت ایران به عنوان یک واحد صلب و استعماری که بر گور ملل دیگر بنا شده، به چالش کشیده نشود، هرگونه سخن از حقوق بشر، تنها لالایی برای به خواب رفتن وجدانهای معترض و تداوم سلطهای است که بیش از یک قرن است با خون و فریب خود را سرپا نگه داشته است. استعمار پذیرا آخرین سنگر دولت-ملتهای متصلب است که برای جلوگیری از سقوط، میخواهند حقوق بشر را به خدمت استعمار درآورند، اما حقیقت اشغال و مقاومت ملی همواره قدرتمندتر از نقابهای دموکراتیک باقی خواهد ماند.
بخش هفتم: زیستجهان احوازی؛ تجسم عینی تلاقی ستم ساختاری و معرفتی
برای فهم دقیق این تئوریها، نیازی به ورق زدن کتابهای قطور آکادمیک نیست؛ زیستجهانِ یک شهروند أحوازی، خود زندهترین و گویاترین متن برای تبیین این مدعاست. در جغرافیای احواز، دو لایه خشونت ساختاری و استعمار معرفتی بهطور روزمره با گوشت و پوست مردم لمس میشوند( 2).
در ساحت عینی و مادی، یک جوان احوازی در شهری زندگی میکند که شریان حیاتی اقتصاد یک جغرافیاست؛ جایی که میلیاردها دلار نفت و گاز از زیر پاهایش استخراج میشود. اما وقتی به پنجره خانهاش نگاه میکند، افق را آلوده به دود فلرها میبیند، آب آشامیدنیاش به دلیل پروژههای انتقال آب شور یا خشک شده، و نرخ بیکاری در میان همنسلانش بیداد میکند. این ستم، محصول کارکرد یک دستگاه بوروکراتیک، نگاه تبعیضآمیز نهادینه در توزیع بودجه، و ساختار اقتصادی استعماری است که پیرامون را فقط به عنوان ماده خام و منبع غارت میبیند.
در ساحت ذهنی و معرفتی، وقتی این جوان به مدرسه میرود، حق ندارد به زبان مادری خود، یعنی عربی، بنویسد و بخواند. تاریخش، هویتش و اصالت فرهنگیاش در کتابهای درسی سانسور، تحریف یا جرمانگاری میشود. رسانههای مرکزی هژمونیک، او را در قالب کلیشههای فرودست، خشن یا حاشیهای بازنمایی میکنند.
تراژدی بزرگتر زمانی رخ میدهد که او وقتی با جریانهای اپوزیسیون یا روشنفکران مرکزگرا همکلام میشود تا از درد خود بگوید، آنها به او پاسخ میدهند: «الان وقت این حرفها نیست، همه تحت ظلم هستیم و با ایجاد دموکراسی همه آزاد می شوند.!» این یعنی نادیده گرفتن و سرکوب معرفتی رنج یک ملت؛ یعنی تلاش برای منحل کردن یک مسئله وجودی و هویتی در یک کلانروایت فانتزی و مرکزگرا.
بخش هشتم: ابطال مغالطههای مرکز؛ هراسافکنی با شبح تجزیه
هر زمان که ملتهای تحت اشغال چارچوبهای نظری استعمار داخلی را تبیین میکنند و گام در مسیر واسازی مناسبات سلطه میگذارند، دستگاه تولید واژه و معنا در مرکز (در هماهنگی ارگانیک و آشکار با خشنترین و سرکوبگرترین لایههای حاکمیت)، فورا دو برچسب همیشگی و ساختگی را روانه جغرافیاهای حاشیهای میکند: «تقلیلگرایی قومی/ قبیلهای» و «تهدید بنیادین تجزیهطلبی». این واژگان و برچسبزنیهای مداوم، در واقع خط دفاع روانی و ایدئولوژیک یک ساختار متصلب مادی است که در برابر خطر فروریختن امتیازات تاریخی خویش مقاومت میکند.
جریان روشنفکری و رهاییبخش استعمارزده باید با شجاعت نظری این مغالطه ریشهدار را عریان و ابطال سازد: این ملتهای تحت اشغال نیستند که با مطالبه حق بقای بیولوژیک، هویتی و سرزمینی خود جغرافیا را به سمت گسست و فروپاشی میبرند؛ بلکه این مرکز هژمونیک است که با اصرار بر صلب نگاه داشتن قفس، انحصار زبانی، آپارتاید اکولوژیک، و پمپاژ بیرویه ثروت حاشیه به پایتخت، پتانسیل یک فروپاشی خشونتبار را در بطن جامعه میکارد. مطالبه استعمارزدایی، نه یک اقدام کور برای انتقامجویی قومی، بلکه تنها مسیر عقلانی و فیلسوفانه برای بازتعریف تکثرگرایانه عدالت است. آن کسان که واژگونی دیوارهای این قفس استعماری را «جرم ضدامنیتی» میدانند، خود ذینفعان تاریخی، زبانی و مادی اسارت ملل پیرامون هستند و از شفاف شدن نسبت غارت مرکز و فقر پیرامون حاشیه رانده شده هراس دارند.
بخش نهم: به سوی افق رهایی؛ گامهای عملی استعمارزدایی و برچیدن خشونت ساختاری
گذشته از کالبدشکافی رنج، پرسش اساسی این است: چگونه میتوان از این بنبست معرفتی و ساختاری خارج شد؟ مسیر رهایی واقعی برای ملتهای اشغالشده ، فرآیندی چندلایه است که باید همزمان در دو جبهه ذهن و عین پیش برود:
گام اول: نافرمانی و مقاومت معرفتی
به تعبیر والتر مینیولو، اولین گام رهایی، نافرمانی معرفتی است. ملتهای غیرفارس و بهویژه نخبگان أحوازی باید از بازتولید تعاریف مرکزگرا دست بردارند. آنها نباید اجازه دهند که مرکز، استانداردهای روشنفکری، مبارزه و آزادی را به آنان دیکته کند. پس گرفتن حق نامگذاری، نوشتن تاریخ از زاویه دید ستمدیدگان، تولید ادبیات انتقادی به زبان مادری و بومیسازی مفاهیم حقوقبشری، ابزارهای این نبرد معرفتی هستند. آزادی باید از نو و بر اساس نیازهای حیاتی جغرافیا تعریف شود.
گام دوم: افشای پیوند میان رفاه مرکز و فقر حاشیه
روایتهای رهاییبخش باید پیوند مادی میان توسعهیافتگی و رفاه مرکز با توسعهنیافتگی و غارت حاشیه را عریان سازند. باید به جامعه نشان داد که آن میدانهای ورزشی، پارکهای مجهز،مدارس، بیمارستان ها با تمام امکانات بزشکی و برجهای سربهفلککشیده در مرکز، با پول نفت الأحواز و به قیمت خشک شدن تالابها و رودخانهها ساخته شدهاند. این افشاگری، تئوریهای طبقه متوسطی از آزادی را بیاعتبار میسازد و بحث را به سمت عدالت توزیعی و حق حاکمیت بر منابع سوق میدهد.
گام سوم: گذار از اصلاحات روبنایی به واسازی ساختاری
هرگونه جنبش سیاسی که صرفا به دنبال جابجایی مهرهها در راس قدرت یا تغییر قوانین مربوط به سبک زندگی باشد، در نهایت به بازتولید خشونت ساختاری با ویترینی شکیلتر تن خواهد داد. رهایی واقعی مستلزم واسازی کلانساختارهای استعماری است. این امر شامل برچیدن انحصار زبانی، تمرکززدایی کامل سیاسی و اقتصادی، به رسمیت شناختن کثرت ملل و حق تعیین سرنوشت آنهاست.
گام چهارم: نهادسازی موازی و همبستگی بینپیرامونی
استعمارزدایی معرفتی نباید در حد مباحث نظری انتزاعی منجمد باقی بماند؛ نخبگان و فعالان ملتهای تحتاشغال (احوازی، کورد، بلوچ، تورک و…) باید از این تکافتادگی و جزیرهای بودن جغرافیایی خارج شده و به سمت تولید یک «شبکه ارگانیک از همبستگی متقاطع» حرکت کنند. این امر مستلزم ساختار پدیدآوردن برای رسانههای مستقل مشترک، آکادمیهای آلترناتیو برای تولید علم استعمار زده، و پلتفرمهای حقوقی و مدنی بومی است که بدون واسطهگری، سانسور و فیلتر روشنفکر مرکزگرا، روایت رنج و صدای حاشیه را تولید و تکثیر کنند. رهایی واقعی، محصول یک گسست همهجانبه از نهادهای تولید معنا در مرکز متروپل است.
گام پنجم: دیپلماسی مستقیم و گذر از قیمومیت سیاسی
ملتهای تحت ستم باید قیمومیت سنتی، تاریخی و پدرسالارانه جریانهای اپوزیسیون مرکزگرا را در عرصههای بینالمللی و دیپلماتیک به طور جدی به چالش بکشند. تبیین حقوقی و سیاسی مسئله پیرامون در مجامع جهانی، دادگاههای بینالمللی و نهادهای حقوق بشری جهانی، نباید از کانال و فیلتر روشنفکر یا فعال سیاسی فارس عبور کند؛ چرا که او همواره آن را به یک «مطالبه رفاهی یا شهروندی ناچیز و فرعی» تقلیل خواهد داد. دیپلماسی پیرامون باید مستقل، مستقیم و بدون واسطه بر مفاهیمی بنیادین چون حق تعیین سرنوشت، عدالت زیستمحیطی، مالکیت بر منابع ملی و پایان دادن به تمام لایههای استعمار داخلی استوار باشد.
نتیجه گیری
تلاقی خشونت ساختاری و استعمار معرفتی به ما میآموزد که واژهها در دستان قدرتمندان، میتوانند به ابزاری برای تداوم بندگی تبدیل شوند. تقلیل دادن آزادی به مسائل رفاهی، تفریحی و سبک زندگی، بزرگترین خدمتی است که جریانهای هژمونیک مرکزگرا به تداوم ساختار استعماری میکنند. این رویکرد، در واقع تلاش برای خریدن سکوت حاشیه با وعده دسترسی به امکانات مصرفی است. اما برای ملل تحت ستم، برای مردم احوازی، آزادی نه یک کالای لوکس برای روزهای خوشی، بلکه اتمسفری برای نفس کشیدن و ابزاری برای بقاست. تفاوت این دیدگاه با نگاه تیپیکال مرکزگرا، تفاوت میان کسی است که خواهان یک قفس بزرگتر، زیبا تر و مجهزتر به میدان های ورزشی و امکانات رفاهی است، با کسی که خواهان در هم شکستن کل ساختار قفس و پرواز در آسمان رهایی و اصالت خویش است. تا زمانی که تعریف مرکز از آزادی از سطح حجاب و رقص های خیابانی و کاسه شراب و رواداری تفریحی به سطح استعمارزدایی ساختاری، رفع تبعیض نهادینه و حق تعیین سرنوشت ارتقا پیدا نکند، هرگونه تغییری در روبناها، صرفا بازتولید ستم در بستهبندیهای مدرنتر خواهد بود. آزادی واقعی نه از پایتختها و مراکز فربه، بلکه از حاشیههای بیدار شده و از دل استعمارزدایی معرفتی متولد خواهد شد. در پایان بهقول عقیل دغاغله، پژوهشگر احوازی: ” آری برادر! ماهیها در سکوت میمیرند؛ و شما احتمالا واژهای برای تبیین و توضیح این عمق از استعمار نژادی، قومی و جغرافیایی، بهجز “بیتدبیری” و “بیکفایتی” مسئولین پیدا نکنید! و باز احتمالا این جهان استعمارشده را رها خواهید کرد و برمیگردید تا درباره ی اهمیت حجاب و مطالبات رفاهی طبقهٔ متوسط مرکزنشین بنویسید؛ و باز دیگران را نصیحت کنید که: از قومگرایی، دموکراسی متولد نمیشود! آری، درست میگویید. من هم همراه شما میگویم: از قومگرایی دموکراسی متولد نمیشود؛ همانگونه که از استعمار هم دموکراسی متولد نمیشود!”. بنابرین مقابله با استعمار داخلی در دو ساحت نظر و عمل، تکلیفی متقابل است؛ این امر همانگونه که بر عهده ی کنشگران مناطق حاشیهای (استعمارزده) قرار دارد، متوجه روشنفکران مرکزنشینی است که متعهد به اصول دموکراسی، حقوق بشر و آگاهیبخشی جمعی هستند.
رحیم حمید، پژوهشگر و روزنامهنگار احوازی در انستیتو پژوهش و مطالعات الحوار
پینوشت ها:
1: نکته ای که در اصطلاح «استعمار پذیرا» وجود دارد این است که در زبان فارسی، صفت «پذیرا» بار مثبت دارد و معمولا به معنای «قبولکننده، مایل و خوشآمدگو» به کار میرود (مانند جامعهی پذیرا). از این رو، مخاطب با شنیدن «استعمار پذیرا» ممکن است تصور کند که ملت تحت سلطه، خودش مایل به استعمار بوده یا آن را به راحتی پذیرفته است! این مفهوم در واقع همان استعمار ادغامی یا استعمار هضمکننده نرم است یعنی فرآیندی که هویت فرودست را در هویت زبانی/فرهنگی زبردست ذوب میکند و حقوق قومی، سرزمینی، حق مالکیت ،حق حاکمیت مشروع آن ملت را بازتعریف میکند.
2: خشونتهای ساختاری متعددی را میتوان نام برد که عوامل آنها کاملا درهمتنیده و سیستماتیک هستند؛ برای نمونه، احواز از جمله اقلیمهایی است که مردم عرب آن در استخدام در تمام بخشهای اداری، حکومتی و صنعتی با تبعیض قومی و هویتی مواجه هستند. در مقابل، سهم عمده این استخدامها با حمایت دولت به مهاجرانی تعلق میگیرد که از استانهای همجوار در این مناطق احوازی مستقر میشوند. نمونه دیگر، عقبماندگی تحصیلی در این منطقه است. احواز برای چندین دهه متوالی از نظر افت تحصیلی و ترک تحصیل دانشآموزان در مقاطع ابتدایی و راهنمایی (متوسطه اول)، رتبه اول یا دوم کشور را به خود اختصاص داده است. این بحران ریشه در عواملی چون فقر مادی، سوءتغذیه دانشآموزان، عدم دسترسی به کتابهای کمکدرسی، چالش آموزش به زبان غیر مادری (فارسی)، فرسودگی شدید ساختمان مدارس و نبود امکانات اولیهای نظیر وسایل سرمایشی و گرمایشی دارد. علاوه بر این، احواز به یک منطقه قربانی صنعتی (Sacrifice Zone) تبدیل شده است. این اصطلاح در ادبیات عدالت محیطزیستی (Environmental Justice) به محدودههای جغرافیایی بهشدت آلودهای اطلاق میشود که معمولاً جوامع حاشیهنشین، کمدرآمد یا بومی در مجاورت صنایع خطرساز آن زندگی میکنند. در این مناطق، سلامت ساکنان و محیطزیست محلی بهطور نامتناسبی بار سنگین آسیبها (مانند مهدود شدید، پسابهای شیمیایی یا پسماندهای مخرب) را به دوش میکشد تا رفاه اقتصادی یا نیازهای انرژی کلانجمعیت خارج از آن منطقه تأمین شود. این مفهوم نشاندهنده یک ناعدالتی ساختاری است که در آن، منافع اقتصادی مرکز یا طبقات مرفه، به قیمت نابودی جان و سلامت جوامع محروم در پیرامون صنایع به دست مییابد. در نتیجه این آلودگیهای سیستماتیک، در سالهای اخیر شاهد سونامی انواع بیماریهای صعبالعلاج و انواع سرطانها در میان جمعیت مردم عرب بودهایم. همچنین آلودگی شدید آب شرب باعث شیوع گسترده بیماریهای کلیوی شده، تا جایی که احواز در دو سال اخیر رتبه نخست را در ابتلا به بیماریهای کلیوی به خود اختصاص داده است. در کنار این مصائب زیستمحیطی و اقتصادی، پدیده هولناک دیگری که جامعه را به شدت متأثر کرده، افزایش چشمگیر و نگرانکننده آمار خودکشی در میان جوانان، اعم از دختران و پسران عرب است. این بحران عمیق اجتماعی، بازتاب مستقیمی از فشارهای خردکننده فقر، فقدان امید به آینده، انسداد اقتصادی و محرومیت مطلق از هرگونه امکانات رفاهی و تفریحی است که جوانان این منطقه را به بنبست روانی و ناامیدی سوق میدهد. در نهایت، استراتژی حکومت در مواجهه با این فجایع انسانی و زیستمحیطی، در نحوه بازتاب آنها در رسانههای رسمی نمایان میشود. هدف پنهان و نرم این پوشش رسانهای، حل ریشهای مشکلات ساختاری نیست؛ بلکه تلاش برای عادیسازی (Normalisation) این ستم ساختاری است تا آن را در ذهن افکار عمومی به امری طبیعی و ناگزیر تبدیل کند. رسانههای حکومتی با تأکیدِ صرف بر واژههایی چون «سوءمدیریت»، تلاش میکنند صورتمسئله را دگرگون سازند؛ آنها با مقصر جلوه دادن و سرزنش چند مسئول محلی یا اجرایی، از ساختار کلان ستم تبرئه میجویند و بحرانهای سیستماتیک و ریشهدار را به خطاهای فردی تقلیل میدهند.
