ياداشتمن زبان مادرم را می خواهم

من زبان مادرم را می خواهم

آمنه مزرعه، مربي ومددكار سابق

التاريخ:

همین حالا مشترک شوید

برای دریافت آخرین به‌روزرسانی‌ها، در فهرست پستی ما مشترک شوید.

  هر چه بود، در همین مهدکودک بود.

اول ماه مهر، طبق معمول هر سال، جلوی درب دبستان و مهدکودک شلوغ بود. مادرانی که برای نخستین بار فرزندانشان را به مهدکودک می‌آوردند، كودكاني كه با هيجان و شايد كمي نگرانی از محيط در رفت‌وآمد بودند.

مهدکودک در روستایی قرار داشت که همه ساکنانش عرب بودند، اما مربیان آن بجز من همه غیرعرب والبته غير بومي. من  کلاس کودکان چهارساله و همكارم خانم (ميم) کلاس پیش‌دبستانی را بعهده داشتيم.

آن روز سرگرم ثبت‌نام و تحویل گرفتن کودکان بودیم که شنیدم زنی به زبان عربی سراغ مرا می‌گیرد. همکارم با اشاره دست مرا نشانش داد و آن زن به طرفم آمد.

پرسید:

ـ شما خانم مزرعه هستید؟

گفتم:

ـ بله، بفرمایید.

گفت:

ـ می‌خواهم پسرم را در کلاس شما ثبت‌نام کنم.

پرسیدم:

ـ چند ساله است؟ باید چهار ساله باشد تا بتواند در این کلاس ثبت‌نام کند.

گفت:

ـ بیشتر از چهار سال دارد.

شناسنامه را به من داد. تاریخ تولدش را نگاه کردم و گفتم:

ـ بله، شرایطش را دارد . لطفاً جهت ثبيت نام به دفتر مراجعه کنید.

زن به دفتر رفت و پس از پایان کارش دوباره نزد من برگشت و گفت:

ـ ثبت‌نامش تمام شد.

پرسیدم:

ـ پس پسرتان کجاست؟

گفت:

ـ اینجاست؛ پشت عبایم قایم شده.

و ادامه داد:

ـ او شنیده که اینجا باید به عجمي  صحبت کند. ولي او  فقط عربی بلده برا  همين  ترسیده و خودش را پنهان کرده است.

بعد رو به فرزندش کرد و گفت:

ـ بیا بیرون حسين ، بیا، خانم مربی را ببین. نترس او هم مثل ما عرب آست  ديگه از چي مي ترسي! 

اما کودک همچنان پشت عبای مادرش پنهان مانده بود.

حس كردم كه او هنوزم از عرب بودنم مطمئن نشده، پس كمي به او نزديك شدم و به عربي گفتم: حسين بیا اینجا تا ببینمت. بیا با هم بريم  با بچه ها بازي كنيم ولي او حسابي در لا بلاي  عباي مادرش پنهان شده بود، البته ان روز  نتوانسته بودم مغز  اين كودك نابغه و روحيه حساسش را انطور كه بايد و شايد بفهمم، شايد علت عذاب وجداني كه بعدها درگيرش شدم همين بود!

به هر حال پس از إثبات عرب بودنم براي حسين، بالاخره سرش را آرام‌آرام از پشت عبا بیرون آورد، با نگاهي تيز و جستجوگر به اطراف نگاهي انداخت  مرا كاملا ورانداز كرد و با ديدن لبخندم او هم لبخندي كه علامت  تأييد بود كم كم  از پشت عبا بيرون آمد.

بعدها فهميدم  که ترس از يك زبان ناآشنا برای یک کودک چقدر مي تواند واقعی و جدي باشد يعني زبان براي يك كودك ٤ ساله دنياي دروني اش را تشكيل ميداد كه مي توانست بوسيله آن فكر كند، انتخاب كند، احساس ويا نيازش را إبراز كند ويا حتى زنده بماند بله درست خوانديد، زنده بماند! به هر حال وقتي ديدم مرا نگاه مي كند خوشحال شدم و تكرار كردم:  حسين دستت رو بده من،سپس دستش را گرفتم و با هم رفتيم كلاس اما او همچنان با دست ديگر عباي مادر را چسبيده بود!

در واقع بیشتر کودکانی که  وارد مهدکودک مي شدند تجربه‌ای مشابه داشتند. همه آن‌ها در آستانه ورود به مرحله‌ای تازه اي از زندگی بودند؛ اين مرحله يعني جدایی چند ساعته از آغوش مادر، دور شدن از محیط امن خانه و رويارويي با محيطي غريبه ومربیانی که از نظر زبان، پوشش و حتی ظاهر، با دنیای واقعي  آنان نا آشنا و متفاوت بودند، اين يعني محيط كاملا بيگانه.

در طول يك سال تحصیلی عمده تلاشم اين بود كه کودکان را برای ورود به مرحلة پيش دبستاني آماده مي كردم  كه قسمت مهم اين آمادگی به یادگیری زبان فارسی مربوط می‌شد همجنين آنها بايد  با محیط جدید (كلاس پيش دبستاني )بدون (من مربي  عرب )نيز  احساس  امنیت کنند؛ بدانند که کلاس درس جایی برای ترسیدن نیست حتى اگر مربي بيگانه باشد.

آنچه مسلم است، مهدکودک یا مدرسه نخستین محیطی است که کودک پس از محیط كوچك خانواده وارد آن می‌شود. به همین دلیل بسیاری از کودکان در روزهای نخست به سختی می‌توانند از مادر و محیط آشنای خانه جدا شوند، مگر آنکه در محيط جديد احساس امنیت و آرامش کنند.در غير اينصورت و بخصوص در مهدکودک‌های روستاها كه عمدتا عرب‌ هستند اغلب نمي توانند با مربي ارتباط برقرار كنند  بخصوص در ماههاي  اول سال تحصيلي.

بطور كلي آنها بايد بتوانند احساسات، خواسته‌ها و نگرانی‌هایشان را به راحتی بیان کنند. این وضعیت برای بسیاری از کودکان با اضطراب، سردرگمی و احساس غربت همراه است  كه علايم ان را بوضوح در نقاشي هاي انها مي توان ديد،( در اينجا بايد اين نكته را يادآور شوم كه من دوره دوساله آموزش فهم  و درك نقاشي كودكان را با موفقيت وامتياز بالا گذرانده ام) اين يعني ميتوانستم وضعيت رواني و دروني انها را از طريق نقاشي تا حد زيادي بفهمم.

اين بود كه تصوير ذهني حسين كم كم برايم آشكار ميشد كه اين مسأله  بعدها در نقاشي هاي پر از غمش بيشتر برايم نمايان شد.

ضمناً هر ساله در روز ۱۶ مهر (روز جهانی کودک)، نمایشگاه نقاشی کودکان مهد و آمادگی برگزار می‌شد و ما نقاشی‌های برگزیده بچه‌ها را به نمایشگاه می‌بردیم. استادان حاضر در نمایشگاه، آثار پرمعنا یا برجسته را انتخاب کرده و روی دیوار نصب می‌کردند. در طول دو سال حضور حسین در این مهدکودک، نقاشی‌های او همواره انتخاب می‌شدند و مورد تحسین استادان قرار می‌گرفتند.

روزی یکی از همین استادان، در حالی که برگه‌های نقاشی حسین را در دست داشت، رو به من کرد و گفت: «این کودک از مسئله‌ای رنج می‌برد و نیاز به توجه بیشتری دارد.»

 در طول آن سال تحصیلی، از اول مهر تا پایان اردیبهشت، حسین تقریباً همیشه کنار من بود. اگر دست‌هایم مشغول می‌شد، گوشه مانتویم را می‌گرفت. هنگام بازی‌ طى زنگ تفريخ در حياط کنارم می‌ایستاد و  بیشتر تماشاگر بچه‌ها بود تا هم‌بازی آن‌ها. کودکان دیگر می‌دویدند، می‌خندیدند و فریاد می‌زدند، اما حسین فقط دور كودكاني كه عربي صحبت مي كردند مي پلكيد.

گاهی تشویقش می‌کردم که به جمع بچه‌ها برود؛ او هم می‌رفت، اما متوجه شدم از هر کسی که فارسی صحبت می‌کرد، فاصله می‌گرفت. خیلی برایم مهم بود بفهمم چرا این‌قدر مقاومت می‌کند، با اینکه فارسی را خیلی خوب می‌فهمید. برای اینکه بیشتر مطمئن شوم، گاهی جوکی به فارسی می‌گفتم و او هم مثل باقی بچه‌ها از خنده غش می‌کرد. خنده‌هایش آن‌قدر برایم دلنشین بود که چند جوک کودکانه و البته خودساخته تعریف می‌کردم؛ فقط و فقط برای دیدن خنده‌های حسین! این جوک‌ها را قبل از زنگ نقاشی می‌گفتم تا ببینم آیا روحیه و حال‌وهوایش تغییری می‌کند یا نه، ولی دریغ! او، نقاشی‌هایش و رنگ‌هایی که انتخاب می‌کرد، همگی حکایت از دردی پنهان داشتند.

زنگ قصه‌گویی محبوب‌ترین زمان کلاس بود. بخاطر بچه ها روي كف زمين كه موكت كاري شده مي نشستم تا همه آنها دورم جمع شوند (چون متوجه شدم بعضي از كودكان به حسين كه هميشه در كنارم بود حسادت مى كردند)و من قصه‌هایی از پرندگان، حیوانات و آرزوهای کوچک کودکی برایشان تعریف می‌کردم. البته شخصيت هاي قصه هاي كودكان طبق معمول حيوانات و پرندگان بودند مثلا گنجشكه گفت … يا آقا روباه مكار با زيركي گفت …

ان روز را در طول عمرم هرگز فراموش نخواهم كرد كه در حين تعريف يك قصه در مورد حيوانات و گفتگوى آنها با هم ناگهان حسين دستش را بالا گرفت و پرسيد: خانم اجازه، آيا حيوانات هم به عجمي ( فارسى) صحبت مى كنند؟؟؟

در واقع نمى دانم چقدر طول كشيد تا توانستم جوابش را بدهم ولي واقعا اين سؤالش مرا در جا ميخكوب كرد. 

یعنی دیگر به جواب سؤالم فکر نمی‌کردم، بلکه غرق در این فکر شده بودم که این کودک تا چه اندازه از مجبور شدنش به صحبت به زبانی غیر از زبان مادری رنج می‌برد؛ تا چه حد از حرف زور و زیر بار اجبار رفتن متنفر است… تا جایی که برایش بسیار مهم شده بود بداند آیا زبان حیوانات هم فارسی است یا نه!

 بجاي جواب دادن ازش پرسيدم: حسين؛ حيوانات را دوست داري گفت: خيلي. 

گفتم: چه حيواناتي در خانه دارين؟

گفت: گاو، سگ، گربه، مرغ و جوجه 

گفتم: دوست داري با آنها صحبت كني؟

لبخندى زد و گفت: اهاااان يعني حيوانات به عربى صحبت مى كنن؟.

بیشتر کودکان بدون هیچ مشکل عمده‌ای با این مسئله کنار می‌آمدند و بعضی‌ها هم نیاز به زمان و تلاش بیشتری داشتند، ولی حسین هرگز! او با همه متفاوت بود؛ ترس از اشتباه کردن داشت. می‌ترسید اگر کلمه‌ای را بلد نباشد یا اشتباه تلفظ کند، کودکان دیگر به او بخندند. و این یعنی از دست رفتن یا بهتر بگویم: کشته شدن اعتمادبه‌نفس یک کودک، آن هم در سنی بسیار حیاتی و مهم برای یادگیری و شکل‌گیری شخصیت او.

بالاخره آن سال تحصیلی هم تمام شد و خیلی زود سال بعد از راه رسید. حسین مثل بقیه کودکان باید به کلاس پیش‌دبستانی می‌رفت و این یعنی مجبور بود تحت هر شرایطی فارسی صحبت کند. خانم «میم» حتی یک کلمه هم عربی نمی‌دانست و همین مسئله باعث شد حسین بیش از پیش سکوت کند.

اولین روزهای سال، او همیشه به بهانه‌ای از کلاس بیرون می‌آمد و به کلاس من می‌آمد. وقتی در کلاس را باز می‌کرد، نگاهش حالتی التماس‌آمیز داشت؛ انگار التماسم می‌کرد که درکش کنم و راهش دهم. چهره‌اش، طرز ایستادنش و سکوتش، همه و همه التماس بود… و برای من غیرممکن بود که بتوانم مقاومت کنم و او را از خود یا کلاسم برانم.

وقتی به او می‌گفتم: «بیا داخل»، ناگهان همه‌چیز تغییر می‌کرد؛ یأس و ناامیدی‌اش به امید تبدیل می‌شد، نگرانی‌اش به آرامش و اطمینان، و چهره عبوسش به لبخندی بزرگ! در همان لحظه اول، آهی از ته ته دل می‌کشید و وارد کلاس می‌شد. گاهی احساس می‌کردم او حتی از حضورش در کلاس من احساس غرور می‌کند. یک بار در زنگ تفریح، یواشکی از یکی از بچه‌های کلاس پیش‌دبستانی پرسید: «تو توی کدوم کلاس هستی؟» آن کودک جواب داد: «کلاس خانم میم.» بعد حسین ژستی به خود گرفت و با غرور گفت: «من توی کلاس خانم مزرعه هستم!» او این موضوع را برای خودش یک امتیاز بزرگ می‌دانست!

 به هر حال حسين نمي توانست يك روز كامل را در كلاسش سپري كند، من و خانم ميم در اين مورد چندين بار صحبت كرديم و روشهايي برأي حل مساله بكار برديم كه بي فايده بود تا اينكه بالاخره  تسليم شده و با اين وضعيت حسين كنار امديم چندين ماه از سال تحصيلي به همين منوال سپري شد تا اينكه آن حادثه هولناك اتفاق افتاد!

یک روز برای دو ساعت مرخصی گرفته بودم و دیرتر سر کار رفتم. وقتی رسیدم، ناگهان متوجه شدم چند نفر از زن‌های روستا جلوی درِ مهدکودک جمع شده‌اند و همه با نگرانی و ناراحتی صحبت می‌کنند.

وقتی به آن‌ها نزدیک شدم، پرسیدم: «ببخشید، چرا این‌قدر ناراحتید؟ اتفاقی افتاده؟»

همسر سرایدار جواب داد: «بله خانم مزرعه… امروز همان کودکی که همیشه پیش شما بود، در رختخوابش فوت کرد!»

این حرف او مثل پتکی بر سرم فرود آمد. حس کردم اشتباه شنیده‌ام؛ با خودم گفتم: غیرممکن است! حسین دیروز هیچ مشکلی نداشت و تمام وقت در کلاس من بود!

به‌سرعت به طرف خانه حسین راه افتادم و همه زن‌ها هم همراهم آمدند. خانه‌شان در همان خیابان مهدکودک بود. وقتی رسیدیم، مادرش را دیدم که مثل آدم‌های ازخودبی‌خودشده، این‌طرف و آن‌طرف حیاط می‌رفت. همین که مرا دید به طرفم آمد. من که اصلا نمی‌توانستم جلوی بغضم را بگیرم، با گریه و صدای بلند گفتم: «چطور شد؟»

او گفت:«حسین مثل همیشه بیدار شد، لباس‌هایش را پوشید و رفت مهدکودک؛ ولی چند دقیقه بعد برگشت. پرسیدم: چرا برگشتی؟ جواب داد: امروز خانم مزرعه نیامده… سپس رفت و دوباره خوابید. به او گفتم: حسین‌جان نخواب، الان عبایم را سرم می‌اندازم و با هم می‌رویم کلاس خانم میم! تقریباً یک ساعت طول کشید تا رفتم سراغش؛ دیدم هنوز توی رختخواب است. صدایش کردم، ولی جوابی نداد. نزدیک شدم و پتو را از روی سرش برداشتم؛ دیدم چشمانش باز است، ولی تکان نمی‌خورد و دیگر نفس نمی‌کشد…»

 او را به بيمارستان برديم دكتر گفت كودك شما إيست قلبي كرده و متاسفانه فوت شده!

 مادرش ديوانه وار به اين طرف وآن طرف حياط مي رفت و فقط مي گفت كوچولوي من؛ آخه تو كجا و إيست قلبي كجا؟؟؟

او فقط همين يك سؤال را زمزمه ميكرد ولي من سوالها داشتم كه تا كنون بي جواب مانده!

يعني واقعا اين كودك به همين راحتي  مثل پرنده اي پر كشيد از كنار ما رفت؟ آخه چرا بايد اين اتفاق بيفتد؟

مگر او چه گناهى كرده بود؟ او فقط دوست داشت به زبان مادريش صحبت كند! 

نمی‌دانم… اما شاید او تنها راه فرار از این زبان—به قول خودش عجمی—را در خواب می‌دید که این‌طور برای همیشه به خواب رفت. شاید او به دنبال جایی برای فرار می‌گشت و خدا این‌گونه آرزویش را برآورده کرد…

و سؤال‌های مهم دیگر:

آیا چندین حسین دیگر در مهدها یا مدارس روستاهای عرب وجود داشتند که کسی آن‌ها را درک نکرد و قصه‌شان هرگز بازگو نشد؟
چه مربیان و معلمانی که دردهای درونی این کودکان را ندیدند یا نفهمیدند…
و چه حسین‌هایی که حتی فرصت کشیدن یک نقاشی هم به آن‌ها داده نشد تا وسیله‌ای باشد برای آگاهی دیگران یا درک وضعیت درونی‌شان!

تقریباً ۲۸ سال از آن ماجرا می‌گذرد، ولی هنوز هم «حسین‌ها» یا ترک تحصیل می‌کنند و یا از دست این زبان تحمیلی به جایی امن فرار می‌کنند؛ همان جای امنی که حسین پر کشید و رفت…

 

آمنه مزرعه، مربي ومددكار سابق

"مقالات منتشرشده تنها بیانگر دیدگاه نویسندگان خویش بوده و الزما بازتاب‌دهنده موضع رسمی انستیتو پژوهش و مطالعات الحوار نمی‌باشند."

پاسخ دهید / نظر خود را بنویسید

Please enter your comment!
Please enter your name here