مقدمه
یکی از پیچیدهترین و ملموسترین ابزارهای تسلط بر اقلیمهای حاشیهای، استفاده از «روایتهای دموگرافیک»، جنگ اعداد و تحمیل «امر واقع» است. در جغرافیای احواز، تشکلهای جمعیتی غیربومی و مهاجران سازمانی که ابتدا در قالب «تودههای بیشکل» و جویندگان کار از استانهای همجوار وارد منطقه شده و سپس تحت پشتیبانی ساختار قدرت منسجم گشتهاند، یک منطق محوری را دنبال میکنند: تمرکز بر فزونی عددی، تولید ادبیات «اکثریت / اقلیت» و ادعای تبدیل وضعیت خود به یک واقعیت تثبیتشده.
در ساختارهای مبتنی بر مهندسی دموگرافیک، «عدد» صرفا یک داده آماری بیطرف نیست، بلکه به یک سلاح سیاسی تبدیل میشود. منطق تودههای مهاجر و گروههای زبردست مستقر در احواز بر این گزاره استوار است که هر جا تراکم عددی بیشتر شد، حق سرزمینی نیز ایجاد میشود. این فرآیند با ورود مداوم نیروی کار برای اشتغال در پروژههای نفتی، طرحهای نیشکر، سدسازیها و ادارات دولتی آغاز شد و سپس با برچسبزنی و سرشماری شفاهی در فضای مجازی و رسانهها ادامه یافت تا واقعیت جدید را نرمالسازی کند. در این نگرش، حضور چند هزار ساله، فرهنگ عربی دیرین، حافظه زیستمحیطی، تمدن آبی و مالکیت بر اراضی نیاکان نادیده گرفته شده و تراکم عددی فعلی به عنوان تنها ملاک مشروعیت جا زده میشود.
برای درک ادعاهای سرزمینی امروز، باید به حافظه تاریخی یک قرن اخیر رجوع کرد. این تشکلهای جمعیتی در طول صد سال گذشته همواره در بستر یک رابطه همزیستی با قدرت مرکزی رشد کردهاند. از زمان آغاز مدرنیزاسیون مرکزمحور و کشف نفت، تمایز میان «نیروی کار غیربومی» و «جامعه بومی» بر مبنای توزیع ناعادلانه امکانات شکل گرفت. مسکنهای شرکتی، مناصب مدیریتی، رفاه شهری و امنیتیپنداریِ بومیان، سفرهای انحصاری برای این تودهها پهن کرد. این گروهها بر اساس یک محاسبه عقلانی دریافتند که بقا و تداوم امتیازات اقتصادی-اداری آنان در گرو عقبمانده نگه داشتن، حاشیهرانی و سرکوب جامعه عرب است. در این منطق، هرگونه قدرتگیری، خودمختاری یا رشد اقتصادی ملت عرب احواز، تهدیدی مستقیم برای امتیازات مکتسبه آنان تلقی میشد؛ از این رو، تضعیف بومیان نه یک پیامد جانبی، بلکه به یک «مصلحت وجودی» برای این تودهها تبدیل شد.
سنخشناسی رفتاری تودههای مهاجر
تحلیل منطق کنشگری و سنخشناسی رفتاری تودههای مهاجر فرابومی در اقلیم احواز، مستلزم واکاوی عمیق شالودههای هویتی و مناسبات اقتصاد سیاسی حاکم بر این جریان است. هویت جمعی این گروهها، برخاسته از تعاریف سنتی تاریخی یا وابستگیهای عمیق بومشناختی نیست، بلکه بازتعریف مفاهیمی چون همسرنوشتی در قالبی کاملا دستساز و «منفعتمحور» است. در واقع، آنچه این تودهها را گرد هم میآورد و پیوند جمعی آنان را تثبیت میکند، یک «هویت منفعت اقتصادی ساختاری» است که مستقیما از طریق رانتها، امتیازات شهروندی درجهبندیشده، و فرصتهای اشتغال و ارتقاء منطقهای اهدایی از سوی دولت مرکزی بازتولید میشود.
تلاش روزافزون این گروهها برای بازتولید ادعاهای مالکیتی، حقوقی، هویتی و تاریخی بر سرزمین احواز، نه یک برآمد طبیعی فرهنگی، بلکه کنشی حسابشده در راستای یک «عقلانیت ابزاری» است. آنان آگاهانه درک کردهاند که تداوم و تضمین بهرهبرداری بیمنازعه از منابع عظیم نفتی، آبی، کشاورزی و صنعتی این جغرافیا، مستلزم حفظ «استاتوسکو» یا همان وضعیت موجود است. حفظ این وضع موجود، مستقیما به تداوم حاشیهنشینی، محرومیت ساختاری، و فرودستسازی تعمدی جامعه اصیل و بومی عرب گره خورده است. از این منظر، فقیرسازی و بیقدرتسازی بومیان، نه یک پیامد جانبی توسعه، بلکه یک «ضرورت کارکردی» برای انحصار ثروت توسط تودههای فرابومی به شمار میرود.
از سوی دیگر، این تودهها بهخوبی نقش خود را در مهندسی دموگرافیک و توزیع فضایی قدرت در قالب چارچوب «استعمار داخلی» درک کردهاند. آنان با ادغام آگاهانه در پروژه «ملتسازی رسمی و ناسیونالیسم دولتی مرکزگرا»، خود را به بازوی اجتماعی و پیادهنظام تثبیت حاکمیت تبدیل میکنند. این همگرایی ساختاری به آنان اجازه میدهد تا با تحریف واقعیتهای تاریخی و مصادره جغرافیای زیستی بومیان، امنیت و رفاه اقتصادی خود را نه صرفا برای حال، بلکه بهصورت بیننسلی تضمین کنند.
براساس این منطق منفعتمحور، بقا، تثبیت و مشروعیتبخشی به موقعیت ممتاز گروههای فرابومی، مستقیما در گرو «محو، انکار و تضعیف گفتمان، هویت و جنبش اصیل ملت عرب احواز» تعریف میشود. رسمیتیافتن روایت بومی و بازیابی عاملیت تاریخی و سیاسی جامعه عرب، بهمنزله فروپاشی مشروعیت ساختار رانتی و امتیازمحور فرابومیان خواهد بود؛ از اینرو، انکار روایت بومی برای آنان یک انتخاب ایدئولوژیک ساده نیست، بلکه یک «ضرورت وجودی» برای حفظ هژمونی اقتصادی و اجتماعیشان است.
برای کالبدشکافی عمیقتر تودههای بیشکل مهاجر از استانهای همجوار، باید ریشههای روانشناختی و جامعهشناختی رفتاری آنان را تحلیل کرد. اجداد این گروهها خود روزگاری دارای عاملیت مستقل قومی بوده، تحت سرکوب شدید مرکز قرار گرفته و بخش عمدهای از تاریخ، فرهنگ و ساختارهای ارگانیکشان توسط پروژه یکسانسازی حاکمیتی محو شده است. با این حال، صادرات جمعیتی آنان به احواز فرآیندی پیچیده از مسخ هویتی و تغییر جبهه مبارزاتی را رقم زد. نسلهای بعدی این مهاجران که در احواز بزرگ شدهاند، از جغرافیای اصلی و اصیل مادری خود گسستهاند. آنان هنگامی که با موج بیداری هویتی مواجه میشوند، دچار نوعی «ناسیونالیسم منفعل و سرگردان» میگردند؛ چرا که هویت آنان نه ریشه در تمدن عربی و تاریخی احواز دارد و نه اتصال زنده و مستمری با موطن اصلی اجدادشان برقرار میسازد.
از آنجا که تمام منافع مادی، شغلی، مسکن و رفاه اداری این گروهها در احواز گره خورده است، آنان حاضر به پذیرش این حقیقت تلخ نیستند که احواز دموگرافی دستکاریشده و استعمارزده دارد؛ زیرا پذیرش استعمار داخلی در آن، بهمعنای نقد جدی موقعیت مادی و استخدامی خود آنان است. این ناسیونالیسم انحرافی، بهجای آنکه بهسمت مرکز -عامل اصلی سرکوب اجدادشان و محو تاریخشان- جهتگیری کند یا بر آبادانی اراضی مادری خودشان در استانهای همجوار تمرکز یابد، جامعه بومی عرب را بهعنوان «دیگری» و دشمن وجودی خود بازتعریف میکند. آنان با تبدیل شدن به ابزار فشار جمعیتی و استحالهپذیری، کینه و انگیزه هویتی خود را بر سر جامعه بومی عرب خالی میکنند تا هم منافع اقتصادیشان در احواز حفظ شود و هم از مواجهه با مرکز سرکوبگر بگریزند.
تحلیل جامعتر حضور این گروهها نشان میدهد که کارکرد آنان فراتر از جابهجایی شغلی بوده و ابعادی کاملا نظامي و امنیتی یافته است. این تودهها در طول صد سال گذشته هرگز در هیچیک از تظاهراتها، خیزشهای زیستمحیطی یا مبارزات مدنی جامعه عرب در کنار آنان نایستادند. این سکوت و غیبت تاریخی نشان داد که آنان هیچ همسرنوشتی ارگانیکی با این سرزمین و مردمش احساس نمیکنند. با ادغام این گروهها در ساختارهای حراستی، مأموران اطلاعاتی بومیشده، نهادهای نظامی و شبهنظامی منطقهای، این تودهها عملا به بازوهای نیابتی غیررسمی حاکمیت برای پایش، سرکوب و مهار جنبشهای مدنی عرب تبدیل شدند و حائلی امنیتی ایجاد کردند تا هزینههای سرکوب برای مرکز کاهش یابد.
ابعاد این تسلط، فرآیندی فراتر از جابهجایی فیزیکی، استقرار ساختاری و مصادرههای عینی در فضای واقعی بوده و به الگوریتمهای فضای مجازی، شبکههای اجتماعی و اتاقهای گفتمانی سرایت کرده است. یکی از استراتژیهای محوری و کارکردیِ این تودههای بیشکل و مهاجران سازمانی در پلتفرمهای دیجیتال (از توییتر و اینستاگرام گرفته تا اتاقهای گفتگو و کامنتهای ذیل اخبار رسمی رسانهها)، واکنش هماهنگ، شبکهای و دستهجمعی به هرگونه خبر، گزارش، مستند یا پژوهش تاریخی و فرهنگی درباره جامعه عرب احواز است. این الگوی رفتاری دیجیتال بر مبنای مهندسی ادراک و اتاقهای جنگ روانی طراحی شده و کارکردهای عمیق ساختاری را دنبال میکند.(۱)
کارزار سلب وطن توسط مهاجران
نخستین پایه این کارزار، استراتژی کثرتسازی مصنوعی و نفی تقدم زیستبوم بومی است. هنگامی که رسانهای به بازنمایی هویت، زبان، پوشش، موسیقی، تاریخ یا رنجهای زیستمحیطی عربهای احواز میپردازد، این تشکلها با هجوم هماهنگ، برنامهریزیشده و تکرار ترجیعبندهای مشخص، بلافاصله فهرستی طولانی از اقوام مختلف را ردیف میکنند و مدعی میشوند که این جغرافیا سرزمینی موزائیکی و متعلق به همگان از جمله لر، قشقایی، کورد، تورک، بندری و فارس است. هدف تحلیلی از این کثرتسازی مجعول، بیاعتبار ساختن حق تاریخی و حضور پیوسته، چندهزار ساله و ارگانیک جامعه عرب و تقلیل آن به یکی از دهها ادعای موازی و همسطح است. آنان با شلوغسازی فضا و غبارآلود کردن حقیقت تاریخی، تلاش میکنند تا مسئله اصلی یعنی استعمار داخلی، مهندسی دموگرافیک، یکسانسازی، انحراف منابع آب و سلب مالکیت ساختاری را به یک نزاع ساده و پوچ قومی میان چند مدعی تنزل دهند. در این تکنیک روانشناختی و رسانهای، وقتی همه صاحبخانه جلوه داده شوند، صاحبخانه واقعی از حق تقدم زیستبوم و عاملیت تاریخی خود محروم شده و هرگونه اعتراض بومیان بهعنوان انحصارطلبی قبیلهای بازنمایی میشود.
دومین پایه این هجوم، ادبیات استعماری اخراج و وارونهسازی جایگاه بومی و مهاجر است. همزمان با کثرتسازی مجعول، فاز دوم این گفتمان استعماری با انکار متکبرانه و عریان موجودیت عربها و راندن کلامی آنان به خارج از مرزها فعال میشود. استفاده مستمر از عباراتی نظیر شما مهاجر بيش نيستيد، ملخخورها، به صحرای حجاز و عربستان سعودي برگردید یا اینجا ایران است و اگر زبان و فرهنگ فارسی را نمیخواهید به آنسوی خلیج بروید، دقیقا بازتولید همان ادبیات کلاسیک استعمار شهركنشينی برای نفی هویت بومیان است. این تودهها به دلیل تکرار طوطیوار آموزههای مرکزگرا، کتابهای درسی یکدستشده، برنامههای صداوسیما و خروجیهای ایدئولوژیک حاکمیت، دچار نوعی مسخ ادراکی گشتهاند. آنان اسطوره بومی بودن خود و غریبه بودن عربها را آنقدر در شبکههای خود بازتولید کردهاند که به یک خودباوری کاذب و روانپریشانه رسیدهاند؛ تا جایی که خود مهاجر استقراریافته با رانت نفتی و اداری را صاحب اصلی و بومی واقعی پنداشته و جامعه عرب را که نسل اندر نسل در این خاک زیسته و تمدن آبی منطقهای را بنا نهاده است، مهاجران طفیلی و غاصب تصویر میکنند.
مصادیق عینی این کارزار در پلتفرمهای مجازی ابعاد خشنتر و ملموستری مییابد. در گام نخست، واکنش به ثبت ملی یا جهانی آئینها و نمادهای فرهنگی، زوایای این مصادره را روشن میکند؛ هرگاه خبری درباره ثبت یک اثر فرهنگی عربی مانند قهوهخوری و مضیف عربی، دشداشه، یا مراسم گرگیعان منتشر میشود، ارتشهای مجازی بلافاصله با کامنتهای انبوه ادعا میکنند که اینها فرهنگهای وارداتی از شبهجزیره عربستان سعودي هستند و هیچ ریشهای در خاک «خوزستان» ندارند؛ یا با مصادره نمادها، مدعی میشوند این آئینها متعلق به همه اقوام مهاجر استان است تا هویت مستقل عربی را خنثی سازند.
در گام دوم، وارونهسازی بحرانهای زیستمحیطی و اعتراضات آب به چشم میخورد؛ در جریان اعتراضات به خشکاندن کارون، کرخه و هورالعُظَیْم، از جمله در خیزش عطش سال ۱۴۰۰، این گروهها در شبکههای اجتماعی بهجای همراهی با مطالبات زیستبوم، مدعی شدند که عربها با کشاورزی غیراصولی یا پرواربندی گاومیشها در حال هدر دادن آب کشور هستند. آنان با این ترفند، قربانی و بومیان محروم از آب را متهم اصلی بحران معرفی کرده و مطالبات مشروع زیستی را به تحرکات فرامرزی، شیوخ خلیج یا پروژههای تجزیهطلبانه نسبت دادند تا زمینه سرکوب امنیتی را هموار کنند.
در نهایت، هجوم به هشتگها و کارزارهای هویتی در توییتر و اینستاگرام، مکمل این زنجیره سرکوب دیجیتال است. ایجاد هشتگهای موازی، تخریبی و اسپم در ساعات اولیه شکلگیری کارزارهای مدنی و حقوقی و سیاسی عربها، جهت الگوریتمها را تغییر داده، صدای بومیان را در ترندهای جهانی خنثی میسازد و به این ترتیب، به فرآیند حاشیهرانی، ایجاد حس محاصره و بیگانگی فضایی و روانشناختی در شهروند بومی عرب دامن میزند.
طبقه متوسط استعماری : تلاقی جغرافیا و روایت
در کنار این جنگهای سایبری، تسلط بر جغرافیا نیازمند یک «هندسه نرم و استعمار نمادین» است که از طریق شکلگیری یک «طبقه متوسط استعماری» (متشکل از اساتید دانشگاه، نویسندگان، فعالان بهظاهر مدنی و مؤسسات ایدئولوژیک مرکزگرا) پیش برده میشود. این طبقه با ظاهر آراسته و گفتار بهظاهر مدرن خود، آنچه را که پیر بوردیو «خشونت نمادین» مینامد اعمال میکنند. آنان با تولید آثار داستانی و تاریخی مجعول- مانند کتابهای «سعدی اهوازی»، «اهواز: یک شهر بیست و هفت داستان» یا رمانهای نسلهای پیشین نظیر «مدار صفر درجه»- یک «آرشیو جایگزین» خلق میکنند تا تاریخ احواز را از لحظه ورود نفت یا استقرار گروههای مهاجر آغاز کنند. در این روایتها، تمدن و تاریخ چند هزار ساله عربها سانسور شده و انسان بومی به موجودی «حاشیهای، طفیلی و فاقد وطن» در شهر اجدادی خویش تقلیل داده میشود؛ پدیدهای که در مطالعات پساستعماری تحت عنوان «محو معرفتشناختی» یاد میشود.
یکی از عمیقترین استراتژیهای ایدئولوژیک برای مشروعیتبخشی به حضور مهاجران شهرك نشين، فرآیند بومیسازی نمادین از طریق توسل به تمدنهای باستانی است. گروههای مهاجر و ساختارهای حامی آنان، به دلیل فقدان پیوند تاریخی و بومشناختی زنده با احواز معاصر، برای پر کردن این خلاء هویتشناختی به تاریخ باستان متوسل میشوند. در این روایت جعلشده، با ایجاد یک جهش تاریخی و نادیده گرفتن سدهها حیات، تمدن آبی و تداوم زیستی جامعه عرب، گروههای وارداتی خود را وارثان مستقیم و نوادگان تمدن عیلام بازتعریف میکنند.
کارکرد ایدئولوژیک این باستانشناسی انتخابی، وارونهسازی کامل جایگاه بومی و استعمارگر است؛ به طوری که مهاجران سازمانی که با رانت نفتی و پروژههای دولتی وارد منطقه شدهاند، در قامت «صاحبان تاریخی و بازگشتگان به سرزمین مادری» ظاهر میشوند و در مقابل، جامعه بومی عرب که حضورش بر روی این خاک گسستناپذیر بوده است، به عنوان «مهاجران عقبمانده و انگل» تصویر میگردد.
این دستکاری موزه-محور در تاریخ، ابزاری نرم برای سلب مالکیت معنوی و مادی از جامعه عرب و توجیهگر دستاندازی بر جغرافیاست. تأسیس نهادها و مجتمعهای فرهنگی تکگویانه (نظیر «شهر کتاب اهواز») و شکلگیری تشکلها و اندیشکدههای امنیتی-گفتمانی با شعارهایی چون «خوزستان پاره تن ایران است» یا جریانهای ایرانشهری و پانایرانیستی، مكمل این آپارتاید فضایی و فرهنگی است. مراکز فرهنگی اختصاصی مهاجران به عنوان «پالایشگاه فرهنگی» عمل میکنند که حیات را بدون کوچکترین اشاره یا احترام به زبان و هویت عربی بازتولید مینمایند. از سوی دیگر، مؤسسات ایدئولوژیک با مقدسسازی جغرافیا و امنیتیسازی هویت بومی، هرگونه مطالبه زیستمحیطی، اقتصادی یا هویتی مردم عرب را به عنوان «تهدید تمامیت ارضی» یا «پروژه بیگانه» بازنمایی کرده و بدینترتیب توجیهگر سرکوب مدنی و سلب مالکیت ساختاری میشوند.
تثبیت ادعاهای سرزمینی مستلزم دستکاری فیزیکی و فضایی محیط زیست شهری و روستایی نیز هست. ساخت شهرکهای شرکتی محصور نظیر منازل شرکتی نفت، نیشکر و سدسازی، فضاهای اعیانی و امن برای گروههای وارداتی ایجاد کرده، در حالی که محلات عرب به مناطقی حاشیهای و کاملا محروم از خدمات پایه شهری تقلیل یافتهاند تا یک آپارتاید فضایی ملموس شکل گیرد. از سوی دیگر، نابودی عمدی نخلستانها، خشکاندن نهرهای تاریخی و بستر رودخانهها، اسناد زنده و زیستشناختی حضور چند هزار ساله جامعه عرب را از بین میبرد تا هنگامی که زمین از شواهد زیستی خالی شد، ادعای «اراضی بایر و بیصاحب» برای توجیه غصب، سهولت یابد. در همین راستا اسکان نظاممند نیروهای غیربومی در نوار مرزی ابتدا با افسانهسازی تاریخی، حضور عربها را عرضی نشان دهد و سپس با ابزارهای اداری، امنیتی و نظامی، زمینهای آنان را مصادره کرده و به نیروهای وارداتی واگذار مینماید.
مفصلبندی گفتمان مهاجران
ویژگی محوری این تودهها، فقدان کامل «اخلاق گفتمانی» و امتناع از گفتگوی برابر با جامعه بومی است. در نظریه انتقادی، اخلاق گفتمانی بر اراده برای فهم متقابل، به رسمیت شناختن دیگری، برابری طرفین گفتگو، و صدق تاریخی استوار است. اما این تشکلها با اتکا به نقش امنیتی و اقتصادی خود، منطق «تحمیل امر واقع» را پیش میبرند و مدعی میشوند که مهم نیست در گذشته چه اتفاقی افتاده یا زمینها چگونه مصادره شدهاند، بلکه آنچه اهمیت دارد این است که امروز ادارات و نهادهای امنیتی در دست آنان است و این وضعیت به یک واقعیت تثبیتشده و بازگشتناپذیر تبدیل شده است. این کارکرد، تقلیل «عدالت» به «زورِ محققشده» است.
هنگامی که این گروهها با اسناد تاریخی و حقوق زیستمحیطی جامعه عرب مواجه میشوند، ابزارهای انکار دفاعی را فعال میکنند. هرگونه پژوهش علمی، سند تاریخی یا نقد جامعهشناختی از سوی نخبگان احوازي، فورا با عناوینی چون «تجزیهطلبی» یا «تهدید امنیت ملی» سرکوب میشود تا اصل مسئله یعنی سلب مالکیت ساختاری شنیده نشود. همچنین ادعا میشود که مطالبات مدنی، حقوقي، هويتي، اقتصادي عربها ناشی از تحریکات فرامرزی است؛ فرضیهای که هدف آن شانه خالی کردن از مسئولیت صد سال استعمار داخلی و غصب اراضی است. تکرار مدام اینکه «عربها اقلیت شدهاند»، منجر به بیگانگی فضایی در شهروند عرب شده و با فرسایش انرژی جنبشهای مدنی، آنان را به سمت انفعال یا کوچ اجباری سوق میدهد.
فرجام سخن
پاسخ جامعه عرب احواز به این مهندسی دموگرافیک، هجوم فرهنگی، سلب مالکیت هیدرولیکی و فشار روانشناختی، نباید انفعال، انزوا یا بازگشت به نزاعهای پوچ عددی باشد. گذار از موضع مظلومیت به عاملیت فعال مدنی مستلزم آن است که نخبگان و چهرههای بومی از ایفا کردن نقش پوششی و تزئینی در ساختارهای اداری امتناع ورزیده و با عبور از «خود-توکنیزم»، عاملیت خود را در خدمت آگاهیبخشی جامعه قرار دهند. مبارزه با این جنایت فرهنگی و ساختاری، نیازمند راهاندازی یک «آرشیو علمی و آکادمیک» و ورود به یک جنگ فرسایشی قلمی است تا تاریخ شفاهی، اسناد مالکیت اراضی، تغییر نامهای جغرافیایی، تصاحبهای نفتی و آسیبهای زیستمحیطی جهت ارائه به مراجع حقوقی و بینالمللی مستندسازی شود. در نهایت، تأسیس انجمنهای مستقل زیستمحیطی، تشکلهای سندیکایی بومی و شبکههای همیاری مدنی جهت مطالبهگری مستقیم حقوق آب، زمین و شغل بدون اتکا به واسطههای دولتی میتواند راهگشا باشد.
مسئله احواز هرگز یک نزاع طایفهای یا قومی ساده نیست؛ بلکه یک بحران ساختاری عمیق ناشی از الگوی استعمار داخلی، مهندسی دموگرافیک، جغرافیازدایی نمادین، سلاحسازی از آب و ظهور ناسیونالیسمهای انحرافی در پناه قدرت مرکزی است. گروههای وارداتی که از تودههای بیشکل اولیه به ذینفعان ارضی، ناسیونالیستهای منفعل، تولیدکنندگان آرشیو مجعول و بازوهای نیابتی امنیتی تبدیل شدهاند، با نفی اخلاق گفتمانی و فرار از صدق تاریخی، ادعای «تثبیت امر واقع» را مطرح میکنند. با این حال، منطق حقوق بینالملل و جامعهشناسی سیاسی گواهی میدهد که هیچ واقعیت تحمیلی و ناعادلانهای با مرور زمان به حق قانونی تبدیل نمیشود. تا زمانی که مهندسی دموگرافیک توقف نیابد، اراضی غصبشده و جریان طبیعی آبها بازنگردد و حق تعیین سرنوشت ملی، زیستمحیطی، فرهنگی و اقتصادی به ملت عرب احواز اعطا نشود، هیچگونه ثبات، توسعه یا همزیستی واقعی محقق نخواهد شد.
رحیم حمید، پژوهشگر و روزنامهنگار احوازی در انستیتو پژوهش و مطالعات الحوار
پینوشت:
(۱): هر وقت فعالان عرب احوازی یک فعالیت، گزارش یا اقدامی مدنی و حقوقبشری انجام میدهند، این شهرکنشینان ساکن احواز یا برخی از آنها که بعدها به رفاه و ثروت رسیده و به غرب مهاجرت کردهاند، یک حربه قدیمی و تکراری رو میکنند که با این جمله شروع میشود: «من بهعنوان اهوازیای که در اهواز بزرگ شدهام میگویم: کور خواندهاید تجزیهطلب ها!»
نکته جالب و قابلتأمل این است که این جماعت همواره پشت مفهوم «مردم» پنهان میشوند و ادعا میکنند که گروهها و فعالان عرب احوازی «دشمن مردم خوزستان» هستند؛ اما باید پرسید منظور آنها از «مردم» دقیقاً کدام جمعیت است؟ پرواضح است که منظور آنان نه کل جامعه، بلکه همان جمعیت شهرکنشین برخوردار از امتیازات دولتی و قومی غیرعرب است که اساساً حقوق مردم عرب را انکار میکنند، درحالیکه فعالان عرب احوازی صرفاً در تلاشاند تا درد، رنج و تبعیضهای واردشده بر مردم بومی عرب احواز را روایت کنند. ضلع دیگر منطق و گفتمان این شهرکنشینان و مهاجران این است که همیشه احواز، جغرافیا و ثروتهای طبیعی آن را «ملک مشاع» تمام ایران و ایرانیان میدانند؛ گفتمانی که در عمل چیزی نیست جز مشروعیتبخشی به فرآیند شهرکنشینی، غارت منابع، و در نهایت حذف و محو ساختاری مردم عرب از سرزمین خویش. این رویکرد، نشاندهنده یک راهبرد سیاسی و روانی مشخص برای جابهجایی مسئله و بیاعتبار کردن مطالبات مدنی است؛ چرا که این افراد با به کارگیری چنین عباراتی تلاش میکنند ابتدا با ادعای زندگی در منطقه، «حق روایت» و انحصار هویت بومی را مصادره کنند و روایت فعالان را کذب یا غلوشده جلوه دهند، و سپس با امنیتیسازی و برچسبزنیهای سنگین مانند تروریست یا تجزیهطلب، افکار عمومی را از اصل نابرابری، تبعیض و نقض حقوق بشر منحرف سازند تا خواسته حقوقی، هویتی، فرهنگی، مدنی، سیاسی و اقتصادی جامعه عرب احواز به یک تهدید امنیتی تبدیل شود.
همانگونه که هانا آرنت هشدار میدهد، هرگاه کلمه «مردم» به یک کلیت یکدست و مقدس بدل شود، تنوع واقعی انسانها نفی میشود و کسانی که خود را سخنگوی این کلیت میدانند، از آن به عنوان تیغی برای بریدن زبان اقلیتها و سرکوب نقد استفاده میکنند. در همین راستا، فرانتس فانون نیز در تحلیل روانشناسی «شهرکنشین» و ساختار سلطه توضیح میدهد که شهرکنشین واژه «مردم» را تنها منحصربهخود و همطبقهایهایش میداند و وجود و منافع خویش را گرهخورده به ساختار قدرت میبیند؛ از این رو هرگونه نقد، فعالیت مدنی یا بومی را نه یک دادخواهی مشروع، بلکه تهدیدی مستقیم علیه موقعیت خود قلمداد کرده و برای توجیه روانی سرکوب، طرف مقابل را «شر مطلق» یا «عنصر امنیتی» بازتعریف میکند. این جریان همزمان میکوشد تا با انکار ساختاری بودن مشکلات و تقلیل دادن آنها به مسائل عمومی کشور، هرگونه نقد ساختار قدرت را به غرضورزی سیاسی نسبت دهد. بخش مهاجر به غرب یا طبقه مرفه این گروه نیز با حفظ این گفتار، تناقض موقعیتی خود را پنهان کرده و ضمن اثبات تعلق و دینداریشان به مرکز قدرت، منافع گذشته و حال خویش را مشروع جلوه میدهند؛ و در نهایت، غایت تمامی این تکاپوها خاموش کردن صدای نقد، اعتبارزدایی از فعالان مدنی و سیاسی احوازی و حفظ مرجعیت روایت منطقهای در دست خودشان است.
